

نوشته نوید مؤمنزاده
از تطهیر رضاشاه تا بازسازی استبداد پهلوی؛ تاریخنویسی سلطنتطلبان
اگر حکومت اسلامی آزادی را سرکوب میکند، پاسخ آن آزادی بیشتر است، نه شاه بیشتر.
گاهی تاریخ را تحریف نمیکنند؛ بلکه آن را چنان انتخاب و مرتب میکنند که دروغ، لباس حقیقت بپوشد.
سخنرانی اخیر عباس میلانی در ستایش رضاشاه، نمونهای قابل تأمل از این شیوه تاریخسازی است. مسئله فقط این نیست که میلانی درباره رضاشاه چه میگوید؛ مسئله مهمتر، نوع نگاه او به تاریخ ایران و بهویژه تاریخ مشروطه و پهلوی است؛ نگاهی که میتواند از میان انبوه واقعیتهای تاریخی، آن بخشهایی را برجسته کند که برای ساختن تصویری مطلوب از رضاشاه به کار میآید و بخشهای دیگر را به حاشیه براند.
اینجا دیگر فقط با یک ارزیابی تاریخی روبهرو نیستیم؛ با یک انتخاب سیاسی از میان تاریخ روبهرو هستیم.
رضاشاه آغازگر آموزش نوین و نهادهای جدید در ایران نبود؛ این روند دههها پیش از او آغاز شده بود. از دارالفنون و اعزام دانشجو به اروپا در دوره قاجار، تا شکلگیری مدارس جدید، مدرسه علوم سیاسی، مدرسه فلاحت و گسترش اندیشه آموزش نوین در سالهای پیش و پس از مشروطه، جامعه ایران پیش از رضاشاه در مسیر آشنایی با علوم و نهادهای مدرن قرار گرفته بود. حتی قانون اساسی مشروطه، آموزش عمومی را در شمار وظایف دولت قرار داده بود.
بنابراین نسبت دادن اصل این روند تاریخی به شخص رضاشاه، همان اندازه نادرست است که نادیده گرفتن نقش او در ادامه، تمرکز و دولتی کردن بخشی از این روند.
نقش رضاشاه را باید دقیقتر تعریف کرد: او بسیاری از روندهایی را که پیش از او آغاز شده بودند، در چارچوب دولت متمرکز و اقتدارگرای خود گسترش داد و تحت کنترل دولت قرار داد؛ دانشگاه تهران نیز در سال ۱۹۳۴، در دوره او، تأسیس شد. اما این با این ادعا که آموزش نوین، نهادهای جدید و آشنایی ایران با علم و فناوری مدرن با رضاشاه آغاز شدهاند، تفاوتی اساسی دارد.
مسئله دقیقاً همینجاست: تاریخ را نباید به نام یک فرد مصادره کرد.
ایران پیش از رضاشاه نیز تاریخ داشت، روشنفکر داشت، اصلاحطلب داشت، مدرسه داشت، معلم داشت، دانشجو داشت، روزنامه داشت، مشروطه داشت و انسانهایی داشت که برای ورود علم، آموزش نوین، قانون و نهادهای مدرن به زندگی ایرانیان تلاش کرده بودند.
رضاشاه را باید در دل این روند تاریخی قرار داد، نه در جایگاه آغازگر آن.
و مهمتر از آن، هیچیک از این تحولات را نمیتوان بهانهای برای نادیده گرفتن ساختار استبدادی حکومت او قرار داد. پرسش تاریخی این نیست که آیا در دوره رضاشاه مدرسه و دانشگاه و راهآهن ساخته شد یا نه؛ پرسش این است که این نوسازی در چه ساختار سیاسی، با چه میزان آزادی، با چه هزینه انسانی و به سود چه نوع رابطهای میان دولت و جامعه انجام گرفت.
این همان نقطهای است که تاریخنگاری ستایشگرانه میکوشد از آن عبور کند: دستاوردهای یک دوره را به شخص رضاشاه نسبت میدهد، پیشینه تاریخی آنها را حذف میکند و سپس همان دستاوردها را برای توجیه تمرکز قدرت و سرکوب آزادیهای سیاسی به کار میگیرد.
این دیگر تاریخ نیست؛ تبدیل یک فرایند تاریخی به کارنامه یک فرد است.
رضاشاه دولت را نیرومند کرد؛ اما جامعه را در برابر دولت نیرومند نکرد.
این تفاوتی بنیادین است.
یک دولت قدرتمند میتواند راهآهن بسازد؛ اما یک جامعه قدرتمند باید بتواند همان دولت را نقد کند، محدود کند و در صورت لزوم کنار بزند.
دموکراسی از همینجا آغاز میشود.
اما سویه دیگری از حکومت رضاشاه نیز وجود دارد که در تاریخسازی سلطنتطلبانه معمولاً به حاشیه رانده میشود: انباشت عظیم ثروت و زمین در دست شخص شاه.
رضاشاه از یک قزاق ساده در آغاز راه، به یکی از بزرگترین زمینداران ایران تبدیل شد و بنا بر ارقام تاریخی که درباره داراییهای او ذکر شده، دهها هزار قطعه زمین، ملک و ساختمان را به مالکیت خود درآورد.
در برخی روایتها این رقم بیش از ۵۵ هزار قطعه ذکر شده است. اگر این رقم را در شانزده سال حکومت او تقسیم کنیم، به میانگینی تکاندهنده میرسیم: تقریباً هر هفت ساعت یک سند.
البته درباره رقم دقیق املاک رضاشاه در منابع تاریخی اختلاف وجود دارد؛ اما اختلاف بر سر عدد نباید ما را از اصل مسئله دور کند: تمرکز عظیم ثروت و زمین در دست شخص شاه، همزمان با تمرکز قدرت سیاسی در دست او.
این فقط یک عدد نیست؛ تصویری است از درهمآمیختگی قدرت سیاسی و اقتصادی در دست یک نفر.
مسئله این نیست که چرا یک فرد مالکیت دارد؛ مسئله این است که وقتی قدرت سیاسی و اقتصادی در وجود یک حاکم درهم میآمیزد و بخش بزرگی از منابع و املاک کشور به مالکیت شخصی او درمیآید، نتیجه میتواند ایجاد یک بیحقی عمومی باشد؛ وضعیتی که در آن، در برابر قدرت مطلق پادشاه، شهروند عادی از ابتداییترین امکان دفاع از حق خود محروم میشود و در نهایت تنها پادشاه است که خود را صاحب حق میبیند.
این با ادعای ساختن «دولت مدرن» تناقضی بنیادین دارد.
دولت مدرن فقط دولت مقتدر نیست؛ دولتی است که قدرت آن محدود به قانون باشد و خودِ حاکم نیز در برابر قانون و جامعه پاسخگو باشد.
از همینرو، مسئله مالکیتهای عظیم رضاشاه را نمیتوان از ساختار سیاسی حکومت او جدا کرد.
همانگونه که نمیتوان خون نویسندگان، شاعران و روشنفکران را از تاریخ آن دوره حذف کرد.
میرزاده عشقی را نمیتوان از تاریخ رضاشاه حذف کرد. تقی ارانی را نمیتوان حذف کرد. زندانیان سیاسی، شکنجه و مرگ مخالفان را نمیتوان با چند صفحه درباره راهآهن و دانشگاه پوشاند.
تقی ارانی در زندان رضاشاه جان باخت و سرنوشت او و دیگر زندانیان سیاسی، بخشی از تاریخ سرکوب آن دوره است.
اینها حاشیه تاریخ نیستند.
اینها خود تاریخاند.
اگر از رضاشاه سخن میگوییم، باید هم مدرسه و دانشگاه را ببینیم و هم زندان را؛ هم راهآهن را و هم شکنجه را؛ هم ساختن دولت مدرن را و هم نابودی آزادی سیاسی را؛ هم تمرکز قدرت را و هم انسانهایی را که در برابر آن قدرت ایستادند.
تاریخنویس نمیتواند فقط نیمهای را که دوست دارد انتخاب کند و نیمه دیگر را از تصویر بیرون ببرد.
مشروطه نیز دقیقاً در همینجا اهمیت پیدا میکند.
مشروطه فقط پروژهای برای تجدد و نوسازی نبود. مشروطه پیش از هر چیز تلاشی تاریخی برای محدود کردن قدرت خودکامه، حکومت قانون و به رسمیت شناختن حق مردم در تعیین سرنوشت سیاسی خود بود.
بنابراین اگر کسی مشروطه را به «تجدد» تقلیل دهد و سپس تجدد را به ساختن چند نهاد و زیرساخت در دوره رضاشاه فروبکاهد، بخش اساسی معنای تاریخی مشروطه را حذف کرده است.
مدرنیته بدون آزادی، میتواند فقط مدرنسازی دولت باشد؛ نه آزادی و توانمند شدن جامعه.
از این منظر، یکی از مشکلات اساسی سخنرانی عباس میلانی همین است: رضاشاه در روایت او به تدریج از یک شخصیت تاریخی پیچیده به الگویی برای «مرد قدرتمند»، سازنده و نجاتدهنده تبدیل میشود.
اما تاریخ ایران چنین ساده نیست.
رضاشاه محصول یک دوره پیچیده تاریخی بود؛ محصول بحران مشروطه، ضعف دولت مرکزی، مداخلات خارجی، کشمکشهای اجتماعی و سیاسی و تلاش برای ایجاد دولت مدرن.
تبدیل همه این پیچیدگی به داستان یک «مرد بزرگ که ایران را نجات داد»، نه تاریخ، بلکه اسطورهسازی سیاسی است.
و اسطوره، دشمن تاریخ است.
تاریخ باید پرسش ایجاد کند، نه پاسخهای از پیش آماده تحویل ما بدهد.
باید به ما یاد بدهد که چرا مشروطه شکست خورد، چرا دولت متمرکز جای نهادهای نمایندگی را گرفت، چرا استبداد دوباره بازتولید شد و چرا جامعه ایران در فاصلهای کوتاه از سلطنت پهلوی به حکومت اسلامی رسید.
اگر این پرسشها را کنار بگذاریم و فقط بگوییم «رضاشاه ساخت»، در حقیقت تاریخ را نفهمیدهایم؛ فقط یک شعار را تاریخی کردهایم.
از این منظر، مسئله عباس میلانی حتی بیش از آنکه رضاشاه باشد، تصویری است که از آینده ایران در پس این تاریخنگاری دیده میشود.
و این همان جایی است که باید مراقب تاریخسازی جدید سلطنتطلبانه باشیم.
سلطنتطلبان امروز بیش از آنکه گذشته را بشناسند، در جستوجوی گذشتهای هستند که بتواند آینده مطلوب آنان را مشروعیت ببخشد.
در این روایت، رضاشاه فقط یک پادشاه تاریخی نیست؛ تبدیل میشود به الگوی «مرد قدرتمند»، ناجی، سازنده و نجاتدهندهای که گویا اگر دوباره ظهور کند، ایران را از بحران بیرون خواهد کشید.
اما اگر حکومت اسلامی انتخابات را بیمعنا کرده است، پاسخ آن انتخابات واقعی است؛ نه بازگشت به سلطنت.
اگر حکومت اسلامی جامعه مدنی را سرکوب کرده است، پاسخ آن تقویت جامعه مدنی است؛ نه ساختن یک دولت مطلقه دیگر.
و اگر تاریخ به ما چیزی آموخته باشد، همین است که قدرتی که قرار است «برای مردم» تصمیم بگیرد، خیلی زود میتواند خود را بینیاز از مردم تصور کند.
از همینرو، مسئله فقط گذشته نیست؛ آینده دموکراسی در ایران است.
ما برای رهایی از استبداد مذهبی به استبداد سلطنتی نیاز نداریم.
اگر حکومت اسلامی آزادی را سرکوب میکند، پاسخ آن آزادی بیشتر است، نه شاه بیشتر.
اگر حکومت اسلامی انتخابات را بیمعنا کرده است، پاسخ آن انتخابات واقعی است، نه سلطنت.
اگر حکومت اسلامی جامعه مدنی را سرکوب کرده است، پاسخ آن تقویت جامعه مدنی است، نه ساختن یک دولت مطلقه دیگر.
این همان منطق خطرناکی است که باید در برابر آن ایستاد: این تصور که چون یک استبداد ویرانگر است، استبداد دیگری، اگر «سازنده» یا «مدرن» باشد، میتواند پذیرفتنی شود؛ نه. خودکامه خوب وجود ندارد؛ خودکامگی خوب هم وجود ندارد.
ممکن است یک خودکامه مدرسه بسازد، دیگری کارخانه، دیگری جاده و دیگری دانشگاه. اما هیچکدام از اینها مجوز سرکوب انسان نیست.
آزادی را نمیتوان با تعداد دانشگاهها اندازه گرفت. دموکراسی را نمیتوان با طول راهآهن سنجید. حقوق انسان را نمیتوان با تعداد ساختمانهای دولتی محاسبه کرد. و خون قربانیان استبداد را نمیتوان با فهرست پروژههای عمرانی پاک کرد.
از همین رو، نقد رضاشاه به معنای انکار تحولات و دستاوردهای دوره او نیست؛ همانگونه که نقد حکومت اسلامی نیز به معنای انکار جامعه، تاریخ و دستاوردهای فرهنگی و علمی ایران در دوره آن نیست.
مسئله این است که هیچ دستاوردی مجوز سرکوب انسان نیست.
تاریخ اگر قرار است آموزگار ما باشد، باید همه واقعیت را پیش چشم ما بگذارد؛ نه آن بخشی را که برای یک پروژه سیاسی امروز مفید است.
ما نه تاریخ حکومت اسلامی را میپذیریم که جنایت و سرکوب را با نام دین توجیه کند، و نه تاریخ سلطنت را که سرکوب و استبداد و غارت را پشت دانشگاه و راهآهن پنهان کند.
تاریخ را نمیتوان با پاککن سیاسی نوشت.
هر نسلی حق دارد تاریخ خود را دوباره بخواند؛ اما حق ندارد بخشهایی از آن را حذف کند تا یک خودکامه را زیباتر نشان دهد.
تاریخ اگر قرار است نوشته شود، باید همه حقیقت را بنویسد؛ حتی آنجا که حقیقت، محبوب ما نیست.
وگرنه آنچه مینویسیم تاریخ نیست؛ تاریخِ سفارشی است.
تحریف تاریخ شاهان پهلوی، برای بازسازی استبداد پهلوی است؛ اینبار در شکلی فاشیستی و خطرناکتر؛ تا بار دیگر آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی، که رسیدن به آنها از آرزوهای بزرگ مردم ایران است، به درون حفره سیاه تاریخ پرتاب شود.
🌹🌍🌹
نوید
غلامرضا نصرالهی
از تطهیر رضاشاه تا بازسازی استبداد پهلوی؛ تاریخنویسی سلطنتطلبان
اگر حکومت اسلامی آزادی را سرکوب میکند، پاسخ آن آزادی بیشتر است، نه شاه بیشتر.
گاهی تاریخ را تحریف نمیکنند؛ بلکه آن را چنان انتخاب و مرتب میکنند که دروغ، لباس حقیقت بپوشد.
سخنرانی اخیر عباس میلانی در ستایش رضاشاه، نمونهای قابل تأمل از این شیوه تاریخسازی است. مسئله فقط این نیست که میلانی درباره رضاشاه چه میگوید؛ مسئله مهمتر، نوع نگاه او به تاریخ ایران و بهویژه تاریخ مشروطه و پهلوی است؛ نگاهی که میتواند از میان انبوه واقعیتهای تاریخی، آن بخشهایی را برجسته کند که برای ساختن تصویری مطلوب از رضاشاه به کار میآید و بخشهای دیگر را به حاشیه براند.
اینجا دیگر فقط با یک ارزیابی تاریخی روبهرو نیستیم؛ با یک انتخاب سیاسی از میان تاریخ روبهرو هستیم.
رضاشاه آغازگر آموزش نوین و نهادهای جدید در ایران نبود؛ این روند دههها پیش از او آغاز شده بود. از دارالفنون و اعزام دانشجو به اروپا در دوره قاجار، تا شکلگیری مدارس جدید، مدرسه علوم سیاسی، مدرسه فلاحت و گسترش اندیشه آموزش نوین در سالهای پیش و پس از مشروطه، جامعه ایران پیش از رضاشاه در مسیر آشنایی با علوم و نهادهای مدرن قرار گرفته بود. حتی قانون اساسی مشروطه، آموزش عمومی را در شمار وظایف دولت قرار داده بود.
بنابراین نسبت دادن اصل این روند تاریخی به شخص رضاشاه، همان اندازه نادرست است که نادیده گرفتن نقش او در ادامه، تمرکز و دولتی کردن بخشی از این روند.
نقش رضاشاه را باید دقیقتر تعریف کرد: او بسیاری از روندهایی را که پیش از او آغاز شده بودند، در چارچوب دولت متمرکز و اقتدارگرای خود گسترش داد و تحت کنترل دولت قرار داد؛ دانشگاه تهران نیز در سال ۱۹۳۴، در دوره او، تأسیس شد. اما این با این ادعا که آموزش نوین، نهادهای جدید و آشنایی ایران با علم و فناوری مدرن با رضاشاه آغاز شدهاند، تفاوتی اساسی دارد.
مسئله دقیقاً همینجاست: تاریخ را نباید به نام یک فرد مصادره کرد.
ایران پیش از رضاشاه نیز تاریخ داشت، روشنفکر داشت، اصلاحطلب داشت، مدرسه داشت، معلم داشت، دانشجو داشت، روزنامه داشت، مشروطه داشت و انسانهایی داشت که برای ورود علم، آموزش نوین، قانون و نهادهای مدرن به زندگی ایرانیان تلاش کرده بودند.
رضاشاه را باید در دل این روند تاریخی قرار داد، نه در جایگاه آغازگر آن.
و مهمتر از آن، هیچیک از این تحولات را نمیتوان بهانهای برای نادیده گرفتن ساختار استبدادی حکومت او قرار داد. پرسش تاریخی این نیست که آیا در دوره رضاشاه مدرسه و دانشگاه و راهآهن ساخته شد یا نه؛ پرسش این است که این نوسازی در چه ساختار سیاسی، با چه میزان آزادی، با چه هزینه انسانی و به سود چه نوع رابطهای میان دولت و جامعه انجام گرفت.
این همان نقطهای است که تاریخنگاری ستایشگرانه میکوشد از آن عبور کند: دستاوردهای یک دوره را به شخص رضاشاه نسبت میدهد، پیشینه تاریخی آنها را حذف میکند و سپس همان دستاوردها را برای توجیه تمرکز قدرت و سرکوب آزادیهای سیاسی به کار میگیرد.
این دیگر تاریخ نیست؛ تبدیل یک فرایند تاریخی به کارنامه یک فرد است.
رضاشاه دولت را نیرومند کرد؛ اما جامعه را در برابر دولت نیرومند نکرد.
این تفاوتی بنیادین است.
یک دولت قدرتمند میتواند راهآهن بسازد؛ اما یک جامعه قدرتمند باید بتواند همان دولت را نقد کند، محدود کند و در صورت لزوم کنار بزند.
دموکراسی از همینجا آغاز میشود.
اما سویه دیگری از حکومت رضاشاه نیز وجود دارد که در تاریخسازی سلطنتطلبانه معمولاً به حاشیه رانده میشود: انباشت عظیم ثروت و زمین در دست شخص شاه.
رضاشاه از یک قزاق ساده در آغاز راه، به یکی از بزرگترین زمینداران ایران تبدیل شد و بنا بر ارقام تاریخی که درباره داراییهای او ذکر شده، دهها هزار قطعه زمین، ملک و ساختمان را به مالکیت خود درآورد.
در برخی روایتها این رقم بیش از ۵۵ هزار قطعه ذکر شده است. اگر این رقم را در شانزده سال حکومت او تقسیم کنیم، به میانگینی تکاندهنده میرسیم: تقریباً هر هفت ساعت یک سند.
البته درباره رقم دقیق املاک رضاشاه در منابع تاریخی اختلاف وجود دارد؛ اما اختلاف بر سر عدد نباید ما را از اصل مسئله دور کند: تمرکز عظیم ثروت و زمین در دست شخص شاه، همزمان با تمرکز قدرت سیاسی در دست او.
این فقط یک عدد نیست؛ تصویری است از درهمآمیختگی قدرت سیاسی و اقتصادی در دست یک نفر.
مسئله این نیست که چرا یک فرد مالکیت دارد؛ مسئله این است که وقتی قدرت سیاسی و اقتصادی در وجود یک حاکم درهم میآمیزد و بخش بزرگی از منابع و املاک کشور به مالکیت شخصی او درمیآید، نتیجه میتواند ایجاد یک بیحقی عمومی باشد؛ وضعیتی که در آن، در برابر قدرت مطلق پادشاه، شهروند عادی از ابتداییترین امکان دفاع از حق خود محروم میشود و در نهایت تنها پادشاه است که خود را صاحب حق میبیند.
این با ادعای ساختن «دولت مدرن» تناقضی بنیادین دارد.
دولت مدرن فقط دولت مقتدر نیست؛ دولتی است که قدرت آن محدود به قانون باشد و خودِ حاکم نیز در برابر قانون و جامعه پاسخگو باشد.
از همینرو، مسئله مالکیتهای عظیم رضاشاه را نمیتوان از ساختار سیاسی حکومت او جدا کرد.
همانگونه که نمیتوان خون نویسندگان، شاعران و روشنفکران را از تاریخ آن دوره حذف کرد.
میرزاده عشقی را نمیتوان از تاریخ رضاشاه حذف کرد. تقی ارانی را نمیتوان حذف کرد. زندانیان سیاسی، شکنجه و مرگ مخالفان را نمیتوان با چند صفحه درباره راهآهن و دانشگاه پوشاند.
تقی ارانی در زندان رضاشاه جان باخت و سرنوشت او و دیگر زندانیان سیاسی، بخشی از تاریخ سرکوب آن دوره است.
اینها حاشیه تاریخ نیستند.
اینها خود تاریخاند.
اگر از رضاشاه سخن میگوییم، باید هم مدرسه و دانشگاه را ببینیم و هم زندان را؛ هم راهآهن را و هم شکنجه را؛ هم ساختن دولت مدرن را و هم نابودی آزادی سیاسی را؛ هم تمرکز قدرت را و هم انسانهایی را که در برابر آن قدرت ایستادند.
تاریخنویس نمیتواند فقط نیمهای را که دوست دارد انتخاب کند و نیمه دیگر را از تصویر بیرون ببرد.
مشروطه نیز دقیقاً در همینجا اهمیت پیدا میکند.
مشروطه فقط پروژهای برای تجدد و نوسازی نبود. مشروطه پیش از هر چیز تلاشی تاریخی برای محدود کردن قدرت خودکامه، حکومت قانون و به رسمیت شناختن حق مردم در تعیین سرنوشت سیاسی خود بود.
بنابراین اگر کسی مشروطه را به «تجدد» تقلیل دهد و سپس تجدد را به ساختن چند نهاد و زیرساخت در دوره رضاشاه فروبکاهد، بخش اساسی معنای تاریخی مشروطه را حذف کرده است.
مدرنیته بدون آزادی، میتواند فقط مدرنسازی دولت باشد؛ نه آزادی و توانمند شدن جامعه.
از این منظر، یکی از مشکلات اساسی سخنرانی عباس میلانی همین است: رضاشاه در روایت او به تدریج از یک شخصیت تاریخی پیچیده به الگویی برای «مرد قدرتمند»، سازنده و نجاتدهنده تبدیل میشود.
اما تاریخ ایران چنین ساده نیست.
رضاشاه محصول یک دوره پیچیده تاریخی بود؛ محصول بحران مشروطه، ضعف دولت مرکزی، مداخلات خارجی، کشمکشهای اجتماعی و سیاسی و تلاش برای ایجاد دولت مدرن.
تبدیل همه این پیچیدگی به داستان یک «مرد بزرگ که ایران را نجات داد»، نه تاریخ، بلکه اسطورهسازی سیاسی است.
و اسطوره، دشمن تاریخ است.
تاریخ باید پرسش ایجاد کند، نه پاسخهای از پیش آماده تحویل ما بدهد.
باید به ما یاد بدهد که چرا مشروطه شکست خورد، چرا دولت متمرکز جای نهادهای نمایندگی را گرفت، چرا استبداد دوباره بازتولید شد و چرا جامعه ایران در فاصلهای کوتاه از سلطنت پهلوی به حکومت اسلامی رسید.
اگر این پرسشها را کنار بگذاریم و فقط بگوییم «رضاشاه ساخت»، در حقیقت تاریخ را نفهمیدهایم؛ فقط یک شعار را تاریخی کردهایم.
از این منظر، مسئله عباس میلانی حتی بیش از آنکه رضاشاه باشد، تصویری است که از آینده ایران در پس این تاریخنگاری دیده میشود.
و این همان جایی است که باید مراقب تاریخسازی جدید سلطنتطلبانه باشیم.
سلطنتطلبان امروز بیش از آنکه گذشته را بشناسند، در جستوجوی گذشتهای هستند که بتواند آینده مطلوب آنان را مشروعیت ببخشد.
در این روایت، رضاشاه فقط یک پادشاه تاریخی نیست؛ تبدیل میشود به الگوی «مرد قدرتمند»، ناجی، سازنده و نجاتدهندهای که گویا اگر دوباره ظهور کند، ایران را از بحران بیرون خواهد کشید.
اما اگر حکومت اسلامی انتخابات را بیمعنا کرده است، پاسخ آن انتخابات واقعی است؛ نه بازگشت به سلطنت.
اگر حکومت اسلامی جامعه مدنی را سرکوب کرده است، پاسخ آن تقویت جامعه مدنی است؛ نه ساختن یک دولت مطلقه دیگر.
و اگر تاریخ به ما چیزی آموخته باشد، همین است که قدرتی که قرار است «برای مردم» تصمیم بگیرد، خیلی زود میتواند خود را بینیاز از مردم تصور کند.
از همینرو، مسئله فقط گذشته نیست؛ آینده دموکراسی در ایران است.
ما برای رهایی از استبداد مذهبی به استبداد سلطنتی نیاز نداریم.
اگر حکومت اسلامی آزادی را سرکوب میکند، پاسخ آن آزادی بیشتر است، نه شاه بیشتر.
اگر حکومت اسلامی انتخابات را بیمعنا کرده است، پاسخ آن انتخابات واقعی است، نه سلطنت.
اگر حکومت اسلامی جامعه مدنی را سرکوب کرده است، پاسخ آن تقویت جامعه مدنی است، نه ساختن یک دولت مطلقه دیگر.
این همان منطق خطرناکی است که باید در برابر آن ایستاد: این تصور که چون یک استبداد ویرانگر است، استبداد دیگری، اگر «سازنده» یا «مدرن» باشد، میتواند پذیرفتنی شود؛ نه. خودکامه خوب وجود ندارد؛ خودکامگی خوب هم وجود ندارد.
ممکن است یک خودکامه مدرسه بسازد، دیگری کارخانه، دیگری جاده و دیگری دانشگاه. اما هیچکدام از اینها مجوز سرکوب انسان نیست.
آزادی را نمیتوان با تعداد دانشگاهها اندازه گرفت. دموکراسی را نمیتوان با طول راهآهن سنجید. حقوق انسان را نمیتوان با تعداد ساختمانهای دولتی محاسبه کرد. و خون قربانیان استبداد را نمیتوان با فهرست پروژههای عمرانی پاک کرد.
از همین رو، نقد رضاشاه به معنای انکار تحولات و دستاوردهای دوره او نیست؛ همانگونه که نقد حکومت اسلامی نیز به معنای انکار جامعه، تاریخ و دستاوردهای فرهنگی و علمی ایران در دوره آن نیست.
مسئله این است که هیچ دستاوردی مجوز سرکوب انسان نیست.
تاریخ اگر قرار است آموزگار ما باشد، باید همه واقعیت را پیش چشم ما بگذارد؛ نه آن بخشی را که برای یک پروژه سیاسی امروز مفید است.
ما نه تاریخ حکومت اسلامی را میپذیریم که جنایت و سرکوب را با نام دین توجیه کند، و نه تاریخ سلطنت را که سرکوب و استبداد و غارت را پشت دانشگاه و راهآهن پنهان کند.
تاریخ را نمیتوان با پاککن سیاسی نوشت.
هر نسلی حق دارد تاریخ خود را دوباره بخواند؛ اما حق ندارد بخشهایی از آن را حذف کند تا یک خودکامه را زیباتر نشان دهد.
تاریخ اگر قرار است نوشته شود، باید همه حقیقت را بنویسد؛ حتی آنجا که حقیقت، محبوب ما نیست.
وگرنه آنچه مینویسیم تاریخ نیست؛ تاریخِ سفارشی است.
تحریف تاریخ شاهان پهلوی، برای بازسازی استبداد پهلوی است؛ اینبار در شکلی فاشیستی و خطرناکتر؛ تا بار دیگر آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی، که رسیدن به آنها از آرزوهای بزرگ مردم ایران است، به درون حفره سیاه تاریخ پرتاب شود.
🌹🌍🌹
نوید




______________________________________________













