
.
خسرو بنایی
از یادداشتهای: خسرو بنایی
تابستان سال ۵۶ بود اول دبیرستان بودم و یه سالی از اومدن دکتر هشترودی به بهشهر نگذشته بود که اسمش رو هم روی مدرسهمون گذاشته بودند. بعدها نوار سخنرانی دکتر هشترودی رو در مورد رابطه هنر و ریاضیات گوش کردم . یه عبارت از حرفاهاش از اون سالها تو خاطرم مونده که گفت من نه هفتاد سال که در واقع صد و چهل سالمه چون هر روز رو دو روز زندگی کردم .
سال ۵۶ هیچ شباهتی با سال ۵۷ نداشت .انگار تا سال ۵۶ تاریخ به رویدادهای ماقبلش متصل بود. اما بزرگترین خاطرهاش واسه من در تابستان سال ۵۶ بعد از ازدواج داداش احمد رقم خورده و اون خاطره مثل یه کتیبه نوستالژی تو ذهنم حک شد. یادمه داداش احمد واسه یه کاری میخواست بره تهران. وقتی بهش گفتم من رو هم با خودت ببر، نمیدونم ولی مخالفتی نکرد و گفت باشه . تو چهارده سالگی هنوز تصورم از تهران از درون فیلمهای رگبار و رضا موتوری و کندوی فریدون گله و گوزن ها شکل گرفته بود و تشنه دیدارش بودم. شهری که اگه توش پا میذاشتی دیگه انگار به انتهاش نمیرسیدی.
اون روز صبح رو یادم نمیره انگار پاکترین و زلالترین روز کائنات به نظر میرسید. وقتی داداش احمد از دفتر پیامتی بلیط ساعت دو بعدازظهر تهران رو میگرفت، من برای اولین بار بود که موسی کاردی، متصدی دفتر اتوبوسرانی رو میدیدم. با اون چشمهای وق زده و سر طاس و سبیل از بنا گوش دررفتهاش. یه حس بیوزنی داشتم مثل زمانی که تو خواب گنجشک میشدم و تصوراتم منو هرجا که میخواستم، میبرد. حالا من با داداش احمد میرفتم به دیدار تهران واقعی. تهران شهر فرنگ … همیشه فکر میکردم اونی که تهران زندگی میکنه هرگز احساس ملال و دلتنگی نداره، بعدها که یه شش ماه و با یه فاصله سه ساله یه شانزده سالی در تهران زندگی کردم، تغییری در این احساس نه چندان غلط ام نداشتم. اون روز مثل کسی که از خیانت به زادگاهش هم رویگردان نیست به هر کس و هر چیز با نگاهی از روی غرور نگاه میکردم، اما واسه احساس اون روزم غرور واژه نارسا و پر افاده بود. همون روز واقعن پی بردم که دیگه یه بچهی بی دست پای شهرستانی نیستم. آخه یکی دو تا از شعرهای فروغ و شاملو رو از بر بودم و همین واسه اعتماد به نفس ورود به تهرانم کافی بود. یعنی یه جور حس حقارتم رو در مقابل عظمت تهران تخفیف میداد. ولی با وجود داداش احمد بیشتر احساس امنیت میکردم. وقتی بلیط رو دادش احمد از موسی کاردی میگرفت و موسی هم در جوابش گفت در پناه خدا …..یه لحظه حس کردم اون نیروی ماورایی هم که زیاد درگیرش نبودم و در دنیای شخصی ام کمتر راه داشت، بهم کمک میکنه. اما همون زمون شعرهایی ورد زبانم بود که با اینکه فهمی ازش نداشتم ولی واسم جاذبهای داشت که کلید ورود به دنیای بزرگسالان بحساب میاومد . یه پندار نه چندان غلطی که در همون زمان در رویاپردازیهای خامم ، تهران رو شهر پولدارها میدونستم که باید فقط دولا شی و پول رو از زمین برداری. اما تصوراتم خیلی سینماییتر از این حرفها بود. باید بگم نوشتن در مورد رویداد شخصی پنجاه سال پیش چقدر میتونه قابل اعتماد باشه ولی اگه هم به حافظهام فشار بیارم سایه روشنی از عصر طولانی اون تابستان رو بخاطر میارم که با ژیان مهاری آقا توفیق میرفتیم سمت نیاوران و خیابان نخجوان، خیابانی با شیب تند و خانههای ویلایی درندشت راز آمیز ، انگار هر خونه چندین کتاب ننوشته بود. تاریخی که هنوز در حافظهها مخفی مونده بود. صبح اون روز هم رفته بودیم میدان ۲۴ اسفند و کتابفروشیهای مقابل دانشگاه …اما داداش احمد بیشتر کنجکاو دستفروشهایی بود که بعدن فهمیدم کتابهای غیر مجاز میفروختند. در واقع انگار یه جاهایی از تهران خارج از نظم نمادین هر حکومت قرار داره. یادمه کتاب علمالروح یا پسیکولوژی دکتر تقی ارانی رو گرفت. از اون دست کتابهایی بود که هرچی میخوندم کمتر میفهمیدش. ضلع جنوبی شرقی میدان ۲۴ اسفند بیشتر رستوران آبمیوه فروشی و ساندویچی بود و حتی یادمه قهوه خونه سنتی و جگرکی هم داشت و پسری چاق با پیشبندی خونین که بر چهارپایهای نشسته بود و جیگرها روبه سیخ میکشید. من جیگر خیلی دوست داشتم ولی اون روز فقط چرخیدن و گشت و گذار تو تهران تمام هوش و حواسم رو پر کرده بود. با اینکه دومین سفرم بود. بار اول شش سالم بود و فقط سینمای جی با اون سالن شیب دارش در خاطرم مونده بود و محله بریانک و سلیمانیه که هر کدامشون از بهشهر بزرگتر و پر هیاهوتر بودند. انگار واقعیت و تصوراتم یکی شده بودند. شب همان روز رفتیم خونه آقاضیاء، دوست داداش اصغر، و خوشمزهترین لوبیا پلوی دنیا رو خوردیم. همان موقع فکر کردم بزرگترین سعادت داشتن همسری هست که بتونه لوبیا پلوی خوشمزه درست کنه. البته بعدها کشمش پلو وکتلت هم بهش اضافه شد. خونه درندشت و بزرگی به نظر میرسید و خیلی زود پی بردم راز خانواده خوشبخت از بلند شدن بوی غذا از آشپزخونهشون میاد و هر خونه خوشبخت هم بوی یه غذا رو میده.
اینکه فقط برشهایی از یه تصویرهایی به یادم میاد که میتونه ذائقه نوجوانیام رو نشون بده ولی من بدون داداش احمد نمیتونستم حتی یک خیابون اون طرفتر برم. واسه همین تو اون دو سه روز یه لحظه ازش جدا نشدم. وقتی یه نیم قرن از اون روزها فاصله میگیرم حس میکنم خواب و بیداریهام قاطی شده و یاد داستانی از مارکز میافتم که در مورد مردی می نوشت که توی خوابهاش گم شده بود. توی خوابش میدید که توی یه اتاقی خوابیده و بعد توی اتاق دوم هست و در اتاق سوم وقتی با ساعت شماطهدار بیدار شد فکر می کرد توی اتاق دوم هست و بعد شک می کرد که واقعن توی کدام اتاق خوابیده و اتاق اول رو پیدا نمیکرد و فکر میکرد بیدار شده و مطمئن نبود توی اتاق چهارم هست یا پنجم و یا واقعن بیدار شده.
۱۲ دی ماه ۱۴۰۴




______________________________________________













