

معصومه ابراهیمی
نوشته: معصومه ابراهیمی
درِ خانه را آرام پشت سرم میبندم. صدای چفت در، در سکوت کوچه میپیچد و قلبم یک لحظه میایستد. برمیگردم، به پنجرهی اتاق پدر و مادرم نگاه میکنم، تاریک است. هنوز خواباند.
برای چندمین بار کیفم را چک میکنم. کارت ورود به جلسه، کارت بانکی، بطری آب، مقداری پول. همه سرِ جایشان هستند. اما دستم روی زیپ کیف میماند، انگار دلم نمیخواهد آن را ببندم، انگار اگر یکبار دیگر نگاه نکنم چیزی میشود.
تپش قلبم را زیر پیراهنم حس میکنم، همان تپشی که از دیشب رهایم نکرده است.
هوا هنوز کبود است. قدمهایم را تند میکنم، اما پاهایم سنگیناند، انگار هزار دست نامرئی میخواهند مرا به عقب بکشند.
مینیبوس کنار جادهی خاکی ایستاده، موتورش روشن و لرزان است. سوار میشوم. روی صندلی آخر مینشینم. صورتم را به شیشهی سرد میچسبانم. دختری چند ردیف جلوتر نشسته، گیرهسری صورتی موهایش را نگه داشته است. نگاهم روی گیره میماند و ناگهان برمیگردم به یک پنجشنبهی دور.
کلاس اول راهنمایی بودم. کیفم را روی شانه انداخته بودم. گیرهسری صورتیای را که با پول توجیبیام خریده بودم توی مشتم فشار میدادم. میخواستم آن را به همکلاسیام هدیه بدهم و تنهایی به خانهشان بروم. با ذوق آن را به مادرم نشان دادم. در آشپزخانه مشغول ظرف شستن بود.
«مامان، اینو برای دوستم خریدم. امروز منو دعوت کرده خونشون.»
«تنها؟! میخوایی تنها بری؟» گیرهسری را از دستم کشید و روی میز کوبید.
«ولی مامان، خونشون چندتا کوچه اونورتره!»
«چندتا کوچه اونورتر؟! از کجا معلوم چی توی اون کوچهست؟ اگه برادرش هیز و بدچشم باشه چی؟ آدمو با چربزبونی گول میزنن، میبرنش جای خلوت، تهدیدش میکنن. یه دختر ترسو و ضعیف مثل تو میخواد از خودش دفاع کنه؟ میدونی چقدر دختر با همین بهانهها گم شدن؟ یکیشونو میشناختم، توی چاییش بیهوشی ریختن، بردنش طویلهی یه خونه، بعد چند روز جنازهشو پیدا کردن توی بیابون.»
گیرهسری روی میز ماند. من رفتم توی اتاقم و در را بستم.




______________________________________________













