منتشرشده در سرفصل | دیدگاه‌تان را بنویسید:

می‌گویند مکرر

منتشرشده در می‌گویند | دیدگاه‌تان را بنویسید:

واژگان خانگی

 


یک شعر از: بکتاش آبتین

 

تلفن زنگ می‌زند
و چند دقیقه بعد
موشک خاطرات عروسک‌ها را پاک می‌کند
این کوچه از کدام طرف شروع می‌شد؟
و شماره‌ی مرگ
در کدام پلاک بیهوش مخفی‌ست؟
عکس‌ها را پشت و رو می‌کنم
نه! منصفانه نیست
در عکس روزنامه‌ها هیچ خونی به رنگ اصلی چاپ نمی‌شود
و در تلویزیون
بوی دود
چشمان هیچ بیننده‌ای را نمی‌سوزاند
به خیابان بر می‌گردم
به عربده‌ی موشک
و به شلیک ایمان به ایمان!
ای کاش با کنترل تلویزیون
می‌توانستم دنیایم را عوض کنم…

 

 


یک شعر از منوچهر آتشی

 

حانه‌ات سرد است

خورشیدی

در پاکت می‌گذارم و 

برایت پست می‌کنم

ستاره کوچکی در کلمه‌ای بگذار

و به‌آسمانم روانه کن

بسیار تاریکم

 

 


یک شعر از: حبیب شوکتی

 

من از اهالی گیلان‌ام
سرزمینی به پهنای صورت آب
خیس
از کوچه‌‌های‌ کودکی‌ام
سنگفرش و سبزه می‌روید
اما به‌صورت هیچ دخترکی
سنگ و اسید پرتاب نمی‌شود
جنگل‌های گیلانم
از صلابت تیر و خشاب
لبریز است
 
 
 
 
 


یک شعر از: فهیمه فرهادی

 

” توبه”

من آدمم

و هر بار که توبه می‌کنم

دهانم عجیب بوی سیب می‌د‌هد.

 

 

یک شعر از جواد مجابی

 

یکشنبه زاده شدیم

شنبه‌اش مرده بودیم.‌

این‌طوری یک روز را بدهکار دنیا ماندیم

وقتی می‌توانی با تولدت

زمان‌بندی عالم را برهم زنی

یک لحظه هم درنگ مکن

در آمدنت.  

 

 


یک شعر از: علی‌رضا نوری

 

شعر

با وصف زیبایی زن شروع شد

با خون جوان ادامه یافت

و هیچ شاعری نتوانست

بعد از جاری شدن خون

کلمات تمیزی به شعر بیاورد

وقتی از زن نوشت

کلمات شکسته بودند

و حافظ غلام‌شان بود

وقتی رد خون

به پای کلمات رسید

انسان با گونه‌ای شکسته

از تاریکی‌ی خویش بیرون آمد

منتشرشده در اشعار این شماره | دیدگاه‌تان را بنویسید:

صورت‌نامه ۵۸ مکرر


منتشرشده در صورت‌نامه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پرواز آقای ذوزنقه در آینه کلمات و رنگ‌ها

 

پرواز آقای ذوزنقه در آینه کلمات و رنگ‌ها/ جواد مجابی که بود؟

جواد مجابی، شاعر، نویسنده، طنزپرداز، روزنامه‌نگار و منتقد هنر، پس از بیش از شش دهه فعالیت فرهنگی درگذشت؛ چهره‌ای چندوجهی که بیش از ۷۰ کتاب و آثار ماندگاری در ادبیات و هنرهای تجسمی از خود به جا گذاشت.

ریحانه اسکندری: با دریافت خبر درگذشت جواد مجابی، جامعه ادبی و هنری ایران یکی از آخرین و پرافتخارترین چهره‌های نسل ذوفنون و منشورگونه معاصر را از دست داد. او صرفا یک شاعر، داستان‌نویس، طنزپرداز، روزنامه‌نگار یا منتقد هنری نبود؛ بلکه نهادی یک‌تنه در عرصه فرهنگ ایران بود که بیش از شش دهه، نبض تحولات روشنفکری، ادبی و تجسمی کشور را در دست داشت. مجابی از آن دست جان‌های شیفته‌ای بود که اندیشه را نه در برج عاج، بلکه در قلب رویدادهای اجتماعی، صفحه‌های روزنامه‌ها، حواشی کارگاه‌های نقاشی و سنگرهای مستقل مطبوعاتی زیست و روایت کرد. او که در تمام سال‌های حیاتش با نوآوری و طغیان در شکل و معنا شناخته می‌شد، کارنامه‌ای فراخ با بیش از هفتاد عنوان کتاب ماندگار در عرصه‌های گوناگون از خود به یادگار گذاشت. بررسی زیست‌نامه، کارنامه حرفه‌ای و آراء این منتقد و آفرینشگر برجسته، روایتی است از تکوین روشنفکری مدرن ایرانی در مواجهه با چالش‌های تاریخ معاصر.

از باغ‌های کهن قزوین تا کرسی‌های حقوق و اقتصاد؛ شالوده‌ریزی یک ذهن نقاد ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سر فصل‌هاى موسيقى‌ی ايرانى نامه‌ی ۵۷



شهرام پورناظری

همکارمان هلن شوکتی در هر شماره به موسیقی و هنرمندان ایرانی که به نوعی در اعتلاء و ارائه این هنر روح‌پرور دست داشتند می‌پردازد که همه‌ماهه از نظرتان می‌گذرانیم.

فصل پنجاه و دوم


هلن شوکتی
 

 * ايران * از زبان سهراب پورناظرى

 

ايران براى ما منتهاى شادى هاست،. براى ما دماوند/  بيستون/ كابل/ دوشنبه/ سمرقند/  آتش نوروز كرد هاست

ايران براى ما دعاى داريوش و كتيبه‌ى كوروش است

ايران براى ما فردوسى است، براى ما سعدى و حافظ ، خواجه نظام الملك و محمدعلى فروغى است

ايران براى ما حنجره‌ى قمرالملوك وزيرى است ، ايران براى ما پريسا است

ايران براى ما صداى دختر غير ايرانى است ، كه در كشور ديگرى مقام ايرانى مى خواند

ايران براى ما منتهاى شادى و سرحد رنج و اندوه است.  از آن زخم هجوم تازى و تاتار گرفته تا خاموشى آتش نوروز در مزارشريف//  تا تلخى شكست احمد مسعود…..

ايران براى ما زخم تشنگى اروميه است.     سرحد شادى و ورنج ها …… و** همين كه پايدار مانده است **

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان                 هزار باده ى ناخورده در رگ ماست

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در سرفصل‌های موسیقی‌ی ایران | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شعرخوانی یداله رویایی

O

منتشرشده در با صدای شاعر | دیدگاه‌تان را بنویسید:

تحلیلی  بر یک شعر از ناهید عرجونی


ناهید عرجونی

 

نگاه نبی‌اله محرمی 

وساده لوحی در خانه ی ما موروثی است

پدر تار می زد

و می گفت جهان به آواز زنده است

برادرم برای جنگ نامه می‌نوشت:

«تمامش کنید ابله ها

مگر نمی‌بینید 

انسان کشته می شود»

ومن فکر میکنم 

خاورمیانه را

شعر نجات می‌دهد

تم اصلی این شعر خانم عرجونی خوشبینی و‌ خوش‌باوری بیهوده است . این شعر می‌تواند نمونه خوبی برای شعر سمبولیسم اجتماعی باشد.

شاعر با مهارت کامل مفاهیم و جملات را نه تنها در معنای قریب آن‌ها به کار نبرده بلکه با فضاسازی خواسته است معنای غریب و بعید را در ذهن خواننده القا کند.

بدون آن‌که مستقیماً بگوید خاورمیانه نجات پذیر نیست آمده و با استفاده از زبان شعر این مفهوم را به طرز هنرمندانه‌ای بیان کرده است.

✍️هرچند در خوانش سطحی شعر ممکن است مخاطب به این مفهوم زیبا و خوشایند برسد که به عقیده شاعر خاورمیانه را شعر نجات می‌دهد، اما چنین نیست، مفهوم اصلی شعر کاملاً برخلاف این برداشت می‌باشد، زیرا با آوردن جمله(( ساده لوحی در خانه ما موروثی است)) آن هم با فعل زمان حال که نشان از استمرار این ساده لوحی می‌دهد, باورهای خود، برادر و پدرش را نوعی ساده لوحی و خوش باوری بیهوده می‌داند.

✍️شاعر از سمبل‌ها و نمادهای بسیار گویایی در این شعر استفاده کرده است. ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در نقد شعر | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یادداشت- روزانه


.
خسرو بنایی

از یادداشت‌های: خسرو بنایی

تابستان سال ۵۶ بود اول دبیرستان بودم و یه سالی از اومدن دکتر هشترودی به بهشهر نگذشته بود که اسمش رو هم روی مدرسه‌مون گذاشته بودند. بعدها نوار سخنرانی دکتر هشترودی رو در مورد رابطه هنر و ریاضیات گوش کردم . یه عبارت از حرفاهاش از اون سال‌ها تو خاطرم مونده که گفت من نه هفتاد سال که در واقع صد و چهل سالمه چون هر روز رو دو روز زندگی کردم .‌

 سال ۵۶ هیچ شباهتی با سال ۵۷ نداشت .انگار تا سال ۵۶ تاریخ به رویدادهای ماقبلش متصل بود. اما بزرگترین خاطره‌اش واسه من در تابستان سال ۵۶ بعد از ازدواج داداش احمد رقم خورده و اون خاطره مثل یه کتیبه نوستالژی ‌‌تو ذهنم حک شد. یادمه داداش احمد واسه یه کاری می‌خواست بره تهران. وقتی بهش گفتم من رو هم با خودت ببر، نمی‌دونم ولی مخالفتی نکرد و گفت باشه . تو چهارده سالگی هنوز تصورم از تهران از درون فیلم‌های رگبار و رضا موتوری و کندوی فریدون گله و گوزن ها شکل گرفته بود و تشنه دیدارش بودم. شهری که اگه توش پا می‌ذاشتی دیگه انگار به انتهاش نمی‌رسیدی. 

اون روز صبح رو یادم نمی‌ره انگار پاک‌ترین و زلال‌ترین روز کائنات به نظر می‌رسید. وقتی داداش احمد از دفتر پی‌ام‌تی بلیط ساعت دو بعدازظهر تهران رو می‌گرفت، من برای اولین بار بود که موسی کاردی، متصدی دفتر اتوبوس‌رانی رو می‌دیدم. با اون چشمهای وق زده و سر طاس و سبیل از بنا گوش در‌رفته‌اش. یه حس بی‌وزنی داشتم مثل زمانی که تو خواب گنجشک می‌شدم و تصوراتم منو هرجا که می‌خواستم، می‌برد. حالا من با داداش احمد می‌رفتم به دیدار تهران واقعی. تهران شهر فرنگ … همیشه فکر می‌کردم اونی که تهران زندگی می‌کنه هرگز احساس ملال و دلتنگی نداره، بعدها که یه شش ماه و با یه فاصله سه ساله یه شانزده سالی در تهران زندگی کردم، تغییری در این احساس نه چندان غلط‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ام نداشتم. اون روز مثل کسی که از خیانت به زادگاهش هم رویگردان نیست به هر کس و هر چیز با نگاهی از روی غرور نگاه می‌کردم، اما واسه احساس اون روزم غرور واژه نارسا و پر افاده بود. همون روز واقعن پی بردم که دیگه یه بچه‌ی بی دست پای شهرستانی نیستم. آخه یکی دو تا از شعرهای فروغ و شاملو رو از بر بودم و همین واسه اعتماد به نفس ورود به تهرانم کافی بود. یعنی یه جور حس حقارتم رو در مقابل عظمت تهران تخفیف می‌داد. ولی با وجود داداش احمد بیشتر احساس امنیت می‌کردم. وقتی بلیط رو دادش احمد از موسی کاردی می‌گرفت و‌ موسی هم در جوابش گفت در پناه خدا …..یه لحظه حس کردم اون نیروی ماورایی هم که زیاد درگیرش نبودم و در دنیای شخصی ام کمتر راه داشت، بهم کمک می‌کنه. اما همون زمون شعرهایی ورد زبانم بود که با این‌که فهمی ازش نداشتم ولی واسم جاذبه‌‌ای داشت که کلید ورود به دنیای بزرگسالان بحساب می‌اومد . یه پندار نه چندان غلطی که در همون زمان در رویاپردازی‌های خامم ، تهران رو شهر پولدارها می‌دونستم که باید فقط دولا شی و پول رو از زمین برداری. اما تصوراتم خیلی سینمایی‌تر از این حرف‌ها بود. باید بگم نوشتن در مورد رویداد شخصی پنجاه سال پیش چقدر می‌تونه قابل اعتماد باشه ولی اگه هم به حافظه‌ام فشار بیارم سایه روشنی از عصر طولانی اون تابستان رو بخاطر میارم که با ژیان مهاری آقا توفیق می‌رفتیم سمت نیاوران و خیابان نخجوان، خیابانی با شیب تند و خانه‌های ویلایی درندشت راز آمیز ، انگار هر خونه چندین کتاب ننوشته بود. تاریخی که هنوز در حافظه‌ها مخفی مونده بود. صبح اون روز هم رفته بودیم میدان ۲۴ اسفند و کتابفروشی‌های مقابل دانشگاه …اما داداش احمد بیشتر کنجکاو دستفروش‌هایی بود که بعدن فهمیدم کتاب‌های غیر مجاز می‌فروختند. در واقع انگار یه جاهایی از تهران خارج از نظم نمادین هر حکومت قرار داره. یادمه کتاب علم‌الروح یا پسیکولوژی دکتر تقی ارانی رو گرفت. از اون دست کتاب‌هایی بود که هرچی می‌خوندم کمتر می‌فهمیدش. ضلع جنوبی شرقی میدان ۲۴ اسفند بیشتر رستوران آبمیوه فروشی و ساندویچی بود و حتی یادمه قهوه خونه سنتی و جگرکی هم داشت و پسری چاق با پیشبندی خونین که بر چهارپایه‌ای نشسته بود و جیگرها روبه سیخ می‌کشید. من جیگر خیلی دوست داشتم ولی اون روز فقط چرخیدن و گشت و گذار تو تهران تمام هوش و حواسم رو پر کرده بود. با این‌که دومین سفرم بود. بار اول شش سالم بود و فقط سینمای جی با اون سالن شیب دارش در خاطرم مونده بود و محله بریانک و سلیمانیه که هر کدامشون از بهشهر بزرگ‌تر و پر هیاهو‌تر بودند. انگار واقعیت و تصوراتم یکی شده بودند. شب همان روز رفتیم خونه آقاضیاء، دوست داداش اصغر، و خوشمزه‌ترین لوبیا پلوی دنیا رو خوردیم. همان موقع فکر کردم بزرگترین سعادت داشتن همسری هست که بتونه لوبیا پلوی خوشمزه درست کنه. البته بعدها کشمش پلو و‌کتلت هم بهش اضافه شد. خونه درندشت و بزرگی به نظر می‌رسید و خیلی زود پی بردم راز خانواده خوشبخت از بلند شدن بوی غذا از آشپزخونه‌شون میاد و هر خونه خوشبخت هم بوی یه غذا رو می‌ده. ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت‌های پراکنده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

از تطهیر رضاشاه تا بازسازی استبداد پهلوی


نوشته نوید مؤمن‌زاده

آمده در سایت ایترنبی گُزار

از تطهیر رضاشاه تا بازسازی استبداد پهلوی؛ تاریخ‌نویسی سلطنت‌طلبان

اگر حکومت اسلامی آزادی را سرکوب می‌کند، پاسخ آن آزادی بیش‌تر است، نه شاه بیش‌تر.

گاهی تاریخ را تحریف نمی‌کنند؛ بلکه آن را چنان انتخاب و مرتب می‌کنند که دروغ، لباس حقیقت بپوشد.

سخنرانی اخیر عباس میلانی در ستایش رضاشاه، نمونه‌ای قابل تأمل از این شیوه تاریخ‌سازی است. مسئله فقط این نیست که میلانی درباره رضاشاه چه می‌گوید؛ مسئله مهم‌تر، نوع نگاه او به تاریخ ایران و به‌ویژه تاریخ مشروطه و پهلوی است؛ نگاهی که می‌تواند از میان انبوه واقعیت‌های تاریخی، آن بخش‌هایی را برجسته کند که برای ساختن تصویری مطلوب از رضاشاه به کار می‌آید و بخش‌های دیگر را به حاشیه براند.

این‌جا دیگر فقط با یک ارزیابی تاریخی روبه‌رو نیستیم؛ با یک انتخاب سیاسی از میان تاریخ روبه‌رو هستیم.

رضاشاه آغازگر آموزش نوین و نهادهای جدید در ایران نبود؛ این روند دهه‌ها پیش از او آغاز شده بود. از دارالفنون و اعزام دانشجو به اروپا در دوره قاجار، تا شکل‌گیری مدارس جدید، مدرسه علوم سیاسی، مدرسه فلاحت و گسترش اندیشه آموزش نوین در سال‌های پیش و پس از مشروطه، جامعه ایران پیش از رضاشاه در مسیر آشنایی با علوم و نهادهای مدرن قرار گرفته بود. حتی قانون اساسی مشروطه، آموزش عمومی را در شمار وظایف دولت قرار داده بود.

بنابراین نسبت دادن اصل این روند تاریخی به شخص رضاشاه، همان اندازه نادرست است که نادیده گرفتن نقش او در ادامه، تمرکز و دولتی کردن بخشی از این روند.

نقش رضاشاه را باید دقیق‌تر تعریف کرد: او بسیاری از روندهایی را که پیش از او آغاز شده بودند، در چارچوب دولت متمرکز و اقتدارگرای خود گسترش داد و تحت کنترل دولت قرار داد؛ دانشگاه تهران نیز در سال ۱۹۳۴، در دوره او، تأسیس شد. اما این با این ادعا که آموزش نوین، نهادهای جدید و آشنایی ایران با علم و فناوری مدرن با رضاشاه آغاز شده‌اند، تفاوتی اساسی دارد. ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در مقاله | دیدگاه‌تان را بنویسید:

« این بار صدای دیگری هم هست! »



معصومه ابراهیمی

نوشته: معصومه ابراهیمی

درِ خانه را آرام پشت سرم می‌بندم. صدای چفت در، در سکوت کوچه می‌پیچد و قلبم یک لحظه می‌ایستد. برمی‌گردم، به پنجره‌ی اتاق پدر و مادرم نگاه می‌کنم، تاریک است. هنوز خواب‌اند.

برای چندمین بار کیفم را چک می‌کنم. کارت ورود به جلسه، کارت بانکی، بطری آب، مقداری پول. همه سرِ جایشان هستند. اما دستم روی زیپ کیف می‌ماند، انگار دلم نمی‌خواهد آن را ببندم، انگار اگر یک‌بار دیگر نگاه نکنم چیزی می‌شود.

تپش قلبم را زیر پیراهنم حس می‌کنم، همان تپشی که از دیشب رهایم نکرده است.

هوا هنوز کبود است. قدم‌هایم را تند می‌کنم، اما پاهایم سنگین‌اند، انگار هزار دست نامرئی می‌خواهند مرا به عقب بکشند.

مینی‌بوس کنار جاده‌ی خاکی ایستاده، موتورش روشن و لرزان است. سوار می‌شوم. روی صندلی آخر می‌نشینم. صورتم را به شیشه‌ی سرد می‌چسبانم. دختری چند ردیف جلوتر نشسته، گیره‌سری صورتی موهایش را نگه داشته است. نگاهم روی گیره می‌ماند و ناگهان برمی‌گردم به یک پنجشنبه‌ی دور.

کلاس اول راهنمایی بودم. کیفم را روی شانه انداخته بودم. گیره‌سری صورتی‌ای را که با پول توجیبی‌ام خریده بودم توی مشتم فشار می‌دادم. می‌خواستم آن را به هم‌کلاسی‌ام هدیه بدهم و تنهایی به خانه‌شان بروم. با ذوق آن را به مادرم نشان دادم. در آشپزخانه مشغول ظرف شستن بود.

«مامان، اینو برای دوستم خریدم. امروز منو دعوت کرده خونشون.»

«تنها؟! می‌خوایی تنها بری؟» گیره‌سری را از دستم کشید و روی میز کوبید.

«ولی مامان، خونشون چندتا کوچه اون‌ورتره!»

«چندتا کوچه اون‌ورتر؟! از کجا معلوم چی توی اون کوچه‌ست؟ اگه برادرش هیز و بدچشم باشه چی؟ آدمو با چرب‌زبونی گول می‌زنن، می‌برنش جای خلوت، تهدیدش می‌کنن. یه دختر ترسو و ضعیف مثل تو می‌خواد از خودش دفاع کنه؟ می‌دونی چقدر دختر با همین بهانه‌ها گم شدن؟ یکیشونو می‌شناختم، توی چاییش بیهوشی ریختن، بردنش طویله‌ی یه خونه، بعد چند روز جنازه‌شو پیدا کردن توی بیابون.»

گیره‌سری روی میز ماند. من رفتم توی اتاقم و در را بستم.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان | دیدگاه‌تان را بنویسید:

مصاحبه با یک فاحشه از اسلام‌آباد



عبدالقدیر کیسکن

از:عبدالقدیر کیسکن

مصاحبه با یک فاحشه از اسلام آباد

یک زن پیش از فاحشگی چه مراحلی را طی می‌کند؟

برای نوشتن در این مورد، دوستی از اسلام‌آباد قرار ملاقاتی با یک فاحشه برایم ترتیب داد. من از لیاح به اسلام‌آباد سفر کردم و دوستم مرا به منطقه‌ای پرجمعیت برد. پس از گذر از کوچه‌های باریک و کم‌نور، جلوی خانه‌ای ایستادیم و در زدیم.

زنی زیبا در را باز و مودبانه به ما سلام کرد، درست مثل یک فاحشه سنتی اهل لکنو. دوستم مرا همانجا گذاشت و رفت

فاحشه مرا به درون برد و اشاره کرد روی مبل بنشینم. خودش هم روی مبل روبرویی نشست. از گوشه چشمم به او نگاه کردم. او به طرز خیره کننده ای زیبا بود.

در حالیکه لیوانی آب به من می‌داد، گفت:

«آقا دوستتان گفت شما نویسنده اید»

با غروری فروتنانه پاسخ دادم:

«خب… من فقط تلاش می‌کنم کلمات شکسته را کنار هم بچینم»

در حالیکه مستقیم به چشمانم نگاه می‌کرد پرسید:

«چرا این همه راه از لیه به اسلام‌آباد سفر کردی تا درباره یک فاحشه بنویسی؟ می‌توانستی صدها فاحشه را هم در لیه پیدا کنی»

با خشم به او خیره شدم.

پیشاز آنکه بتوانم پاسخی دهم، پُک بلندی از سیگارش زد و در حالیکه حلقه‌ای از دود بی‌نقص را از لب‌های زیبایش فوت می‌کرد گفت:

«آقا به نظر من شما یک نویسنده‌ دست دوم هستید،

یک نویسنده‌ واقعی با دقت به اتفاقات اطرافش نگاه می‌کند»

سخنان او عرق بر پیشانی‌ام نشاند اما از سخنان حکیمانه و روشنگرانه‌اش شوکه شده بودم.

همین‌طور که سخن می گفت، گونه‌هایش از خشم سرخ شده بود. جرعه‌ای آب نوشید و ادامه داد:

«آقا در این جامعه، قاضی عدالت را می‌فروشد ولی فقط زنی که بدنش را می‌فروشد تحقیر می شود

سیاستمداران وجدان خود را می‌فروشند ولی شما آنها را رهبر می‌نامید.

اما تجارت بدن یک فاحشه درمانده، قلب شما را جریحه‌دار می‌کند» ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در مصاحبه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

نوشتن شعرهای فلسفی به من لذت کشف جهان را می‌دهد

فرشته محمدشاهی در گفت‌و‌گو با بامداد جنوب:

نوشتن شعرهای فلسفی به من لذت کشف جهان را می‌دهد

بامدادجنوب_رضا شبانکاره

فرشته محمدشاهی، شاعر، پژوهشگر و تندیس‌گر فعال و کوشای جنوبی است. این شاعر و هنرمند زاده‌ ۱۲ تیر ۱۳۴۰ خورشیدی در شهر بهبهان استان خوزستان است و دهه‌هاست که در شیراز زندگی می‌کند. از وی تا کنون دو مجموعه‌شعر به نام‌های «پُست خواب، پُست بیداری» (انتشارات نوید شیراز، ۱۳۹۶) و «عطسه‌ ققنوس» (انتشارات حس هفتم، ۱۴۰۲) و همچنین «کمک کن تو را دوباره به دنیا بیاورم» (مجموعه آثار هنری از ضایعات فلزی، ۱۳۹۱، انتشارات تخت‌جمشید) و «پژواک شاعران بهبهان» با همراهی فیض شریفی (انتشارات نوید شیراز، ۱۳۹۸) در هیات کتاب منتشر شده است. مجموعه‌شعر «لیلی در لوور» هم سومین کتاب شعر محمدشاهی است که هنوز منتشر و روانه‌ بازار کتاب نشده است.

سرویس ادب و هنر روزنامه‌ «بامداد جنوب» به انگیزه‌ آشنایی بیش‌تر با فرشته محمدشاهی و بررسی دیدگاه‌های ادبی‌اش با این شاعر به گفت‌وگو نشسته که در ادامه از نظر شما می‌گذرد.

نخست بگویید که از دید خودتان، شعرهای‌تان در چه بستر و شرایطی شکل می‌گیرد و سیطره پیدا می‌کند؟

ببینید من در شعر چارچوب‌ها را تجربه می‌کنم و هیچ‌گاه دل خوشی از آن نداشته و ندارم. احساسم که طغیان کند، خودش راه را بلد است. یک شاعر باید سکان احساسش را به دست شعر بدهد و در هر قالب و سبکی که دوست می‌دارد، جلوه‌گری کند. باید راه‌های مختلف را بیازماید و خود را محک بزند.

ناخدای احساسم به هر سو که خود می‌خواهد مرا می‌برد. گاه غزل گفته‌ام، گاه سپید يا … اما احساسم بیش از همه، رهاشدن در جهان سپید، پست مدرن، آوانگارد و فلسفی را دوست می‌دارد و این‌گونه شعرها وسوسه‌اش می‌کنند ولی با وجود این، چندسالی است که به‌نظرم به «شعر نوسان» خودم رسیده‌ام؛ شعری که خودش را در ذهنم تاب می‌دهد و روی کاغذ با چند واژه‌ مرتبط و چینش غیرمتعارف، ایجاد مکث بصری می‌کند. این اتفاق ممکن است در یک یا چند سطر از کل یک شعر و در هر جای آن بیفتد. این چیدمان جوششی با مکث بصری، نوسان ایجاد می‌کند و موجب تفکر خواننده می‌شود.

اصولا مسئله‌ فرشته محمدشاهی شاعر در آثار شعری‌اش چیست؟

نمی‌شود بر آن، نام مسئله گذاشت، اما دوست دارم اگر کسی در آینده مرا دنبال کند، بداند فرشته محمدشاهی به وسع خود، سعی کرد که شعر و هنرش را ارتقا دهد و بر آن به‌مرور چیزی بیفزاید. او فکر می‌کرد که تنوع‌طلبی در شعر، پتانسیل بالایی ایجاد می‌کند. ممکن است بتواند یک جهش ناگهانی و سریع را در جهان درون و بیرون شعر به وجود بیاورد و منجر به تحولات و پدیدآمدن‌ها شود. آیا موفق می‌شود یا نه، آن را آیندگان غربال‌به‌دست خواهند گفت. همچنین، در شعرهایم تلاش کرده‌ام به موضوعاتی مختلف، مثل آزادی، عشق، مسائل اجتماعی و نگاه فلسفی با رویکردی روان‌شناختی بپردازم. این تنوع برای من، نوعی تجربه و کشف درونی بوده است. فکر می‌کنم شعر باید بتواند هم احساس را درگیر کند و هم ذهن را به فکر وادارد.

کتاب «عطسه‌ ققنوس» دومین مجموعه شعر منتشر شده‌ شما است؛ اشعار این کتاب نسبت به کتاب پست خواب، پست بیداری، از لحاظ فرم، زبان و محتوا و مضامین چه تفاوت‌هایی دارد؟

هر دو کتاب در زمان خاص خود، از سوی «استاد فیض شریفی» جداگانه نقد و سپس بار دیگر مورد مقایسه قرار گرفتند. اساتید دیگر هم هر دو مجموعه را جداگانه نقد کردند. اکنون، چون از خود من می‌پرسید، باید بگویم: عطسه‌ ققنوس که در بهار ١٤٠٢ به چاپ رسید، در محتوا با پُست خواب، پُست بیداری که در سال ١٣٩٦ منتشر شد، دغدغه‌ها و دردهای مشترک دارند. همچنین با مضامین مشترک عشق، آزادی، اجتماع، مرگ، زندگي، جنگ و تجربه‌های زيسته. ولی در عطسه‌ ققنوس، دوست داشتم کمی در حد یکی دو درجه، سکان را به سمت شعرهای عاشقانه و فلسفی‌تر بچرخانم.

بیشترین تفاوت در بین دو اثر، در فرم آن‌هاست. این دو، به‌خصوص در تکنیک‌های زبانی و موسیقی درون شعری متفاوتند. به این دلیل، پست خواب، پست بیداری که تجربه‌ نخست من در چاپ شعر و رویارویی با نقد و منتقد بود، در کل از زبان شاعرانه‌ ساده‌تری برخوردار است. پشتوانه‌ تجربه‌ پیشین، موجب شد تا مجموعه شعر عطسه‌ ققنوس بتواند منسجم، قوی، پرمحتوا و با پرداخت خوب، گوی سبقت را از مجموعه شعر پُست خواب، پُست بیداری برُباید. این کتاب، علاوه‌بر کشش شعری حتی در نوع چاپ، بسیار مورد علاقه و توجه مخاطب واقع شد؛ اما در اینجا، در آخرین دفاع از مجموعه شعر پُست خواب، پُست بیداری باید بگویم همین بی‌تکلفی یا به قول استاد فیض شریفی، «آیات صمیمانه»، می‌تواند نقطه‌ قوت آن باشد، چون شعر به تصنع نمی‌افتد.

من هر دو مجموعه را به یک اندازه، بسیار دوست می‌دارم؛ اما فرزند ضعیف‌تر را چون مادران حمایت می‌کنم؛ در پُست خواب، پُست بیداری، -تفاوتی اگر هست- تنها در شیوه‌ بیان است، نه در درد و عشق مشترکی که هر دو اثر از آن زاده شده‌اند. شاید شعر همان‌جایی است که تفاوت سبک‌ها آرام می‌گیرند و آنچه می‌ماند، انسان است با رنج‌هایش و عشقی ادامه‌دار.

در شعر بیش‌تر ساختار و فرم برایتان مهم و مطرح است یا محتوا؟ ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در مصاحبه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس روز این شماره ارسالی‌ی همکار عزیزمان هلن شوکتی

منتشرشده در عکس روز | دیدگاه‌تان را بنویسید:

.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌تان را بنویسید:

.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌تان را بنویسید: