منتشرشده در سرفصل | دیدگاه‌تان را بنویسید:

می‌گویند مکرر


می‌گویند نو 4

می‌گویند نو 3 -4

منتشرشده در می‌گویند | دیدگاه‌تان را بنویسید:

واژگان خانگی

 


یک شعر از: اکبر اکسیر

 

طوطی جان من یک بازرگان نیستم

من یک شاعرم 

خودت را به مردن نزن

من داستان طوطی و بازرگان را بلدم 

سال‌ها برای بچه‌ها درس داده‌ام

راحت باش از شاعران نترس

شاعران فقط آمده‌اند

قفس‌ها را قابل تحمل کنند!

 


یک شعر از: مجتبا پورمحسن

 
 «پابان» 
 
در فاصله من تا تو
یک پاییز بود با برگ‌هایی زرد که صورت‌شان سرخ شده بود 
و زمستانی که دستانش را در دست‌های ما گرم کرد
در ۱۸ و ۱۹ دی ماه
و گلوله‌هایی که داغی‌شان نتوانست برفی که زمین را سیاه کرده بود آب کند
از آن پس صدای بغض مادران زوزه تمام بادهای جهان شد
لب‌ها یتیم شدند و دیگر کسی، دیگری را نبوسید
بهار هرگز فرا نرسید
تو نیامدی
و تاریخ ما اینگونه به پایان رسید
 
 
؟
در تو پرنده‌ای
آواز در گلو ماسیده
در من
سنگی
دل به آوای رود سپرده
 

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اشعار این شماره | دیدگاه‌تان را بنویسید:

صورت‌نامه ۱۰۵ مکرر


منتشرشده در صورت‌نامه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سر فصل‌هاى موسيقى‌ی ايرانى نامه‌ی ۵۶



قمرالملوک وزیری

همکارمان هلن شوکتی در هر شماره به موسیقی و هنرمندان ایرانی که به نوعی در اعتلاء و ارائه این هنر روح‌پرور دست داشتند می‌پردازد که همه‌ماهه از نظرتان می‌گذرانیم.

فصل پنجاه و یکم


هلن شوکتی
 

منتشرشده در سرفصل‌های موسیقی‌ی ایران | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شاملو و صداهای محذوف


 

نوشته: علی‌رضا نوری

 

تولد شاملوست. شاعری یگانه و نجیب. انسانی دوست‌داشتنی که تا آخرین لحظه‌های عمرش با شعر زندگی کرد. شاملو شعر ضعیف کم ندارد اما شعرهای خوبش دقیقه‌هایِ نابی در شعر جدید فارسی‌اند. او هر جا که تلاش می‌کند شعرش، صدای دوران و صدای درد مشترک باشد، افت می‌کند و هرگاه که شعرش صدای خود شاملوست جلا پیدا کرده و چهره‌ی آبی عشق می‌شود.

هر دوره‌ی تاریخی به چند نوع شاعر نیاز دارد تا بتواند بخشی از بافت فکری و روحی خود را بروز دهد. شاعری از جنس شاملو از لوازمات ضروری یک تاریخ است. شاعری که در یک جا/ مکان مشخص بایستد و صداهای محذوف را بی‌که یکی کند به رسمیت بشناسد. در میان شاعران ندیدم کسی مانند او دنبالِ طنین و زنگِ صدا باشد. صدای شاملو در عاشقانه‌هایش مخصوص خود اوست و عمیقا ریشه در رنج‌های آدمی دارد.( بحث طنین صدا در شعر معاصر یکی از ترم‌های جذاب اما کار نشده است). رابطه‌ی این صدا و تخیل یکی از نکته‌های برجسته‌ی شعر شاملوست که هر‌چه پیش‌تر آمد این تلفیق پر‌رنگ‌تر شد.شاملو درگیر رخ‌های محذوف بود و تلاش می‌کرد سیمای انسانِ دیروز و امروز را ترسیم کند. او درگیر انسان تاریخی‌یی بود که بخشی از صدا و رخش تا امروز ادامه پیدا کرده است. دوم دبیرستان بودم که معلم ادبیاتی داشتیم به اسم آقای ثابتی. اول بار نام نیما را هم از همین آقای ثابتی شنیدم. هنوز در خاطر دارم سه‌شنبه روزی بود درس که تمام شد از کیفش کتابی درآورد و گفت: دوست دارین براتون شعر بخونم. منتظر جواب نشد و شروع کرد به خواندن: پدرت چون گربه‌ی بالغی / می‌نالید/ و مادرت در اندیشه‌ی دردِ لذتناکِ پایان بود(آیدا در آینه، به یک جمجمعه). انگار تمام وجود مرا بهت گرفته بود. مگر شعر هم اینطور می‌شود. این آغاز آشنایی من با شاملو بود و هنوز هم گاهی با شعر او دچار تعجب می‌شوم. چند سال‌بعدتر در یک‌شرکت گازرسانی کار می‌کردم که اهل ادبیات بودند و شیفته‌ی شاملو.( داستان این گروه را به زودی تعریف می‌کنم) که در علاقه‌ی من به شاملو بی‌تاثیر نبودند. شاملو انسان منحصربه فردی است. این همه کار کردن در ادبیات و برای ادبیات، کار هر کسی نیست. از آن‌هایی که با او حشر و نشری داشتند بارها شنیده‌ام که در پشتکار یکه بود. مگر بدون پشتکار و صبوری هم می‌توان کارهایی از جنس کارهای او کرد. شعر شاملو تلفیقی از عشق و اعتراض است که در زبانِ او هویت می‌یابد. قصد نوشتن درباره‌ی شعر شاملو را ندارم. نقد و نظرم را قبلا در بوطیقای شب نوشته‌ام و کماکان بر همان نظرم. 

شاملو بخشی از فیگور شاعری ماست. فارغ از این که با شعر او موافق باشیم یا نه، او در نقطه‌ی مهمی از شعر جدید فارسی ایستاده است. اغلب شاعران مهم در میدان ادبیِ هر دوره‌ای، نقطه یا مکانی را سهم خودمی‌کنند. 

شاملو جایی می‌ایستد که در آن شکل‌و‌شمایل شاعری به امر سیاسی گره می‌خورد. و همین جا/ مکان بود که بعد از او هویتی خاص یافت و عملا فیگور شاعرِ سیاسی از همین‌جا بلند شد.

منتشرشده در معرفی‌ی یک هنرمند, نقد شعر | دیدگاه‌تان را بنویسید:

صد سال تنهایی


گارسیا مارکز- مرسدس


گابریل گارسیا مارکز برای نوشتن کتابی که بعدها جایزه نوبل را برایش به ارمغان آورد، خود را به مدت ۱۸ ماه در اتاقی حبس کرد. در این مدت، همسرش مرسدس بارچا برای زنده نگه داشتن خانواده، هرچه داشتند فروخت؛ از وسایل خانه و جواهرات گرفته تا حتی سشوارش. مرسدس همه چیز را روی یک دست‌نوشته شرط بست و در نهایت برنده شد.

گابریل گارسیا مارکز نخستین بار در سال ۱۹۴۴، در یک جشن رقص مدرسه، مرسدس بارچا را دید. گابریل ۱۳ سال داشت و مرسدس تنها ۹ ساله بود؛ دختری باوقار، آراسته و فراتر از سن خود پخته.
گابریل به یکی از دوستانش گفت:
«من با این دختر ازدواج خواهم کرد.»
مرسدس اما او را پسری خیال‌پرداز و خنده‌دار می‌دانست.
سال‌ها گابریل با نامه‌ها و دیدارهای مکرر به دنبال او رفت و با اطمینان از آینده‌ای که در ذهنش ساخته بود، از قصدش برای ازدواج سخن گفت. مرسدس که دختری واقع‌بین و محتاط بود، چندان قانع نمی‌شد؛ نویسندگان معمولاً همسران قابل اتکایی نبودند.
اما گابریل دست‌بردار نبود. سرانجام مرسدس چیزی را در او دید که ارزش ایمان آوردن داشت؛ نه موفقیتی که هنوز به دست نیاورده بود، بلکه شور و وسواسی که شاید روزی اثری بزرگ خلق می‌کرد.
آن‌ها در ۲۱ مارس ۱۹۵۸ ازدواج کردند. نه پولی داشتند، نه آینده‌ای روشن. فقط روزنامه‌نگاری جوان که مدام می‌گفت روزی کتاب مهمی خواهد نوشت. ادامه‌ی خواندن
منتشرشده در نقد کتاب, یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شعرخوانی‌ی رضا براهنی

برای شنیدن شعرخوانی‌ی دکتر براهنی روی تسویر او را فشار دهید.

آه ای اسماعیل

منتشرشده در با صدای شاعر | دیدگاه‌تان را بنویسید:

دستخط غلامحسین نصیری‌پور

.
.نامه‌ی غلامحسین نصیری‌پور به بیژن اسدی‌پور

این نامه را دوست عزیزم بیژن اسدی‌پور به خواهش من در اختیار رسانه قرار دادند

منتشرشده در خط یک نشان, نامه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یک شعر از: شمس لنگرودی



شمس لنگرودی

 

آرام باش عزیز من، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌هایمان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است

 

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم

و تلالؤ آفتاب را می‌بینیم

زیر بوته‌ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری

طالع می‌شود.

منتشرشده در شعر دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سخنرانی احمد شاملو



احمد شاملو

متن سخنرانی احمد شاملو در سال ۱۳۵۵ در آمریکا، زمانی که ساواک اجازه هیج گونه فعالیتی را به وی نداد، و به اجبار، ایران را ترک کرد:

من کشوری را ترک گفته‌ام که بر آن مُشتی گردنه‌گیر مسلح حکومت می‌کنند؛ کسانی از شریف‌ترین مردمِ را شبانه در سیاهچال‌های قرون وسطایی زیر شکنجه به قتل می‌رسانند و جنازه‌هایشان را از داخل هلیکوپترهای نظامی به اعماق نمک‌زارهای جنوب تهران پرتاب می‌کنند؛ و آفتاب سوزان آن، کم‌وبیش هر بامداد، بر جنازه‌های خون‌آلود جوانانی بوسه می‌زند که لحظاتی پیش در برابر جوخه‌ی اعدام آخرین سرود سربلندی‌شان را خوانده‌اند: 

سوگواران دراز گیسو۰۰

 بر دو جانب رود۰۰

یادآورد کدام خاطره را۰۰

با قصیده‌ی نفسگیر غوکان۰۰ 

تعزیتی می‌کنند۰۰

به هنگامی‌که هر سپیده۰۰

به صدای هم‌آواز دوازده گلوله۰۰

سوراخ می‌شود؟

من کشوری را ترک گفته‌ام که رژیم آن، خفقان عمومی و امحاء فرهنگ و هنر و تصفیه‌ی آزادی‌خواهان را اساسی‌ترین صنعت کشورداری می‌شناسد۰

منتشرشده در یادداشت‌های پراکنده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

تنها صدای بازمانده از سهراب سپهری

برای شنیدن تنها صدای بازمانده از سهراب سپهری تصویر او را در پایین این یادداشت فشار دهید.

منتشرشده در یادداشت‌های پراکنده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس‌های سودابه قاسملو

رپرتاژ از مادر ( شهناز) یازده ساله و خانواده‌اش در روستای شریف‌آباد ملایر/                                سی‌ام آبان هزار و سیصد و پنجاه

منتشرشده در عکس‌های سودابه قاسملو | دیدگاه‌تان را بنویسید:

اعدام کنید!


همایون غنی‌زاده، کارگردان و نویسنده تئاتر، بار دیگر در واکنش به موج فزاینده اعدام‌ها در ایران، با انتشار متنی تند و کنایه‌آمیز، به استفاده جمهوری اسلامی از مجازات مرگ به عنوان ابزار سرکوب اعتراض کرد. او پیش‌تر نیز پس از کشتار آبان ۱۳۹۸، در مراسم جشن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران، با یادکردن از پویا بختیاری و تأکید بر مسئولیت اجتماعی هنرمندان گفته بود: «مردم را نباید تنها بگذاریم.»
غنی‌زاده این بار در متنی با عنوان «اعدام کنید» می‌نویسد:
«اعدام کنید. همه را اعدام کنید تا شاید کلمات از خفگی بیرون بیایند.
حتماً این همه اعدام برای آن است که ما بفهمیم شما در حال ساختن جهانی بهتر هستید. اعدام کنید تا از خواب غفلت بیدار شویم. شاید ما نمی‌فهمیم که چرا هر طناب دار، گامی به سوی آینده‌ای روشن‌تر است و بی‌جهت از اعدام بیزار شده‌ایم.
پس برای همین است که زیر بمباران هم نباید اعدام متوقف شود. زیر تحریم هم نه. بنزین گران می‌شود؟ چه باک؟! اعدام نباید تعطیل شود.
برای این جامعه، موشک و بمب و جنگ و مانور جنگنده‌ها و تورم و گرسنگی و زندان و تحریم و حصر و دلار و شیشه‌های چسب‌خورده و قطعی اینترنت و ویرانی پل‌ها و زیرساخت‌ها کافی نیست؛ اعدام است که این منظومه را کامل می‌کند.
شاید اصلاً خوشبختی همین باشد و ما اشتباه تعریفش کرده‌ایم. مگر می‌شود شما دلسوز مردم نباشید؟ مگر ممکن است نخواهید هر صبح که بیدار می‌شویم، احساس خوشبختی بیشتری کنیم؟
برای همین، اعدام حتی زیر سایه جنگ هم متوقف نمی‌شود. اگر جنگ نتوانست، اگر فقر نتوانست، اگر محرومیت نتوانست، اگر زندان نتوانست و اگر هزار انگ و برچسب کافی نبود، خبر اعدام ـ آن هم در ملأعام ـ حتماً می‌تواند امید، پویایی و نشاط را به جامعه تزریق کند.
این‌ها استعاره نیست. کنایه هم نیست. این فلاکتِ شخصیِ کسی است که آن‌قدر فهم ندارد تا بتواند به خبر اعدام با نگاه مثبت بنگرد؛ کسی که بلد نیست از انرژی طناب‌های دار، لبخند بسازد و فریاد بزند:
“پیش به سوی فردایی بهتر!”
اعدام کنید.
زندان کنید.
ببرید.
بدوزید.»
منتشرشده در اعتراض‌ها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس روز

پس از زلزله ویرانگر ونزوئلا، تصویری در جهان منتشر شد که قلب میلیون‌ها نفر را به درد آورد. در این تصویر، سگی زیر آوار بر روی کودکی بی‌حرکت خوابیده بود و با بدن خود از او محافظت می‌کرد. نجات‌گران در ابتدا تصور کردند سگ مانع عملیات است، اما خیلی زود دریافتند که او تا آخرین لحظه در کنار کودک مانده و با تمام توان کوشیده است از او محافظت کند. این تصویر به نمادی از وفاداری، محبت و فداکاری تبدیل شد و وجدان بسیاری را تکان داد.

منتشرشده در عکس روز | دیدگاه‌تان را بنویسید:

..

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌تان را بنویسید: