یک شعر از: حبیب موسوی بی‌بالایی

                                                                                         حبیب موسوی بی‌بالایی

منتشر شده در شماره‌ی سی‌وششم مجله‌ی وزن دنیا

نمی‌دانم‌ چرا تعجب کرد؟

من فقط گفته بودم از هیچ آینده‌ای خبر ندارم

به جز بوسیدن زیر نورِ چراغ‌برق‌ها

شاید از تصورِ تاب خوردنِ جنازه‌ی یک مردِ خسته از یک طناب ترسیده بود

که در نامه‌ای روی آسفالت ترک‌خورده‌ی کوچه

نوشته بود

آخرین بار که به خاطره‌ی قهوه‌ای که با هم خوردیم

نگاه کردم

به همین تیر چراغ‌برق تکیه داده بودم

شاید هم از این‌که من کلا آینده را گذاشته‌ام کنار گیج شده بود

بخار پنجره را با انگشت‌های نازکِ گرمش به شکلِ سیبِ توی کیفِ مدرسه‌ام پاک کرد

گفتم چقدر دلم گرفته که دیگر مادر ندارم

سیبِ روی پنجره را واقعی کند

بگذارد توی کیفم

به ابرها بسپارد حواسِ پرتِ مرا با دست‌های سفید و خاکستری‌شان نگه دارند

تا زمین که خوردم

سیبی که توی قلبم گذاشته نترسد

نمی‌دانم چرا پرسید مگر سیب را توی کیفت نمی‌گذاشت؟

گفتم تجربه‌اش را نداری

تو آن طرف پنجره نشسته‌ای

با انگشت‌های نازک گرمت روی پنجره سیب می‌کشی

من این بیرون فکر می‌کنم

کاش موقع نگاه کردن به خاطره‌ی آخرین قهوه‌ای که با هم خوردیم

سیگار می‌کشیدم

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در شعر دیگران ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

نظرتان را ابراز کنید