صد سال تنهایی


گارسیا مارکز- مرسدس


گابریل گارسیا مارکز برای نوشتن کتابی که بعدها جایزه نوبل را برایش به ارمغان آورد، خود را به مدت ۱۸ ماه در اتاقی حبس کرد. در این مدت، همسرش مرسدس بارچا برای زنده نگه داشتن خانواده، هرچه داشتند فروخت؛ از وسایل خانه و جواهرات گرفته تا حتی سشوارش. مرسدس همه چیز را روی یک دست‌نوشته شرط بست و در نهایت برنده شد.

گابریل گارسیا مارکز نخستین بار در سال ۱۹۴۴، در یک جشن رقص مدرسه، مرسدس بارچا را دید. گابریل ۱۳ سال داشت و مرسدس تنها ۹ ساله بود؛ دختری باوقار، آراسته و فراتر از سن خود پخته.
گابریل به یکی از دوستانش گفت:
«من با این دختر ازدواج خواهم کرد.»
مرسدس اما او را پسری خیال‌پرداز و خنده‌دار می‌دانست.
سال‌ها گابریل با نامه‌ها و دیدارهای مکرر به دنبال او رفت و با اطمینان از آینده‌ای که در ذهنش ساخته بود، از قصدش برای ازدواج سخن گفت. مرسدس که دختری واقع‌بین و محتاط بود، چندان قانع نمی‌شد؛ نویسندگان معمولاً همسران قابل اتکایی نبودند.
اما گابریل دست‌بردار نبود. سرانجام مرسدس چیزی را در او دید که ارزش ایمان آوردن داشت؛ نه موفقیتی که هنوز به دست نیاورده بود، بلکه شور و وسواسی که شاید روزی اثری بزرگ خلق می‌کرد.
آن‌ها در ۲۱ مارس ۱۹۵۸ ازدواج کردند. نه پولی داشتند، نه آینده‌ای روشن. فقط روزنامه‌نگاری جوان که مدام می‌گفت روزی کتاب مهمی خواهد نوشت.
اما هفت سال گذشت و آن «روزی» از راه نرسید. گابریل در روزنامه‌نگاری، تبلیغات و روابط عمومی کار می‌کرد؛ شغل‌هایی که خرج زندگی را تأمین می‌کردند، اما نیروی خلاقه‌اش را می‌فرسودند. آن‌ها صاحب دو پسر به نام‌های رودریگو و گونزالو شدند و زندگی بیش از آنکه به ادبیات شباهت داشته باشد، به تلاشی برای بقا تبدیل شد.
در ژانویه ۱۹۶۵، گابریل و مرسدس برای تعطیلات از مکزیکوسیتی به سوی آکاپولکو راه افتادند.
در میانه راه، ناگهان کل رمان در ذهن گابریل شکل گرفت؛ از نخستین جمله تا آخرین صفحه، کامل و یکپارچه. صدا، ساختار و روایت چند نسل از یک خانواده، همگی یکباره به ذهنش هجوم آوردند. «صد سال تنهایی» همچون الهامی ناگهانی متولد شد.
گابریل همان‌جا خودرو را برگرداند و به مکزیکوسیتی بازگشتند.
او وارد خانه شد و گفت:
«می‌خواهم این کتاب را بنویسم.»
مرسدس خوب می‌دانست این جمله چه معنایی دارد؛ یعنی گابریل ماه‌ها در اتاق پشتی خانه خواهد ماند، بدون شغل، بدون درآمد و بدون آنکه کسی بداند چه زمانی کارش تمام می‌شود.
مرسدس تصمیمی گرفت که بعدها تاریخ ادبیات را تغییر داد:
«برو و بنویس.»
در هجده ماه بعد، گابریل گارسیا مارکز با وسواسی کم‌نظیر روزی هشت تا ده ساعت می‌نوشت، پشت سر هم سیگار می‌کشید و تنها با قهوه تلخ و تمرکز مطلق زندگی می‌کرد. دنیای بیرون برایش از میان رفته بود.
مرسدس در این مدت همه چیز دیگر بود؛ مدیر خانه، مادر، حسابدار، تکیه‌گاه خانواده و کسی که شاهد آب شدن آخرین اندوخته‌هایشان بود.
چند ماه بیشتر نگذشته بود که تمام پولشان تمام شد.
مرسدس شروع به فروش دارایی‌هایشان کرد؛ ابتدا خودرو، سپس مبلمان، جواهرات، وسایل آشپزخانه و هر چیزی که می‌توانست خرج اجاره خانه و غذا را تأمین کند.
وقتی نسخه نهایی تایپ‌شده کتاب آماده شد تا برای ناشر در بوئنوس‌آیرس ارسال شود، آن‌ها حتی پول پست کردن آن را هم نداشتند.
بسته بسیار سنگین بود؛ صدها صفحه دست‌نوشته. هزینه ارسال بین‌المللی از مکزیک به آرژانتین بیش از پولی بود که برایشان باقی مانده بود. مرسدس در خانه‌ای که تقریباً خالی شده بود، به دنبال آخرین وسیله ارزشمند گشت.
او سشوارش را به گرو گذاشت.
هزینه ارسال ۱۲۲ دلار بود و پول سشوار آن را تأمین کرد.
گابریل دست‌نوشته را برای انتشارات سودآمریکانا در آرژانتین فرستاد. سپس هر دو، فقیر اما امیدوار، در انتظار پاسخ ماندند.
سرانجام «صد سال تنهایی» در ۵ ژوئن ۱۹۶۷ منتشر شد.
کتاب‌فروشی‌های بوئنوس‌آیرس ظرف چند روز تمام نسخه‌های چاپ اول، یعنی ۸ هزار نسخه، را فروختند. ناشر ناچار شد بلافاصله چاپ دوم و سپس چاپ‌های بعدی را منتشر کند.
چند هفته بعد روشن شد که اثری استثنایی منتشر شده است.
رمان در سراسر آمریکای لاتین، سپس اروپا و سرانجام سراسر جهان گسترش یافت. منتقدان آن را شاهکاری ادبی نامیدند و خوانندگان با اشتیاق آن را خواندند. تنها در سه سال، کتاب به زبان‌های گوناگون ترجمه شد و میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رفت.
گابریل گارسیا مارکز از روزنامه‌نگاری گمنام به یکی از مشهورترین نویسندگان جهان تبدیل شد.
در سال ۱۹۸۲، جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد.
او در مراسم نوبل در استکهلم، به جای لباس رسمی اروپایی، لباس سنتی کلمبیایی «لیکی‌لیکی» را بر تن کرد؛ انتخابی آگاهانه که نشان می‌داد می‌خواهد به عنوان نویسنده‌ای آمریکای لاتینی و با هویت خود این جایزه را بپذیرد.
و او دقیقاً می‌دانست چه کسی این موفقیت را ممکن ساخته است.
در تمام ۵۶ سال زندگی مشترکشان، بارها گفت که اگر مرسدس نبود، «صد سال تنهایی» هرگز نوشته نمی‌شد. این مرسدس بود که باور کرد هجده ماه فقر، ارزش سرمایه‌گذاری بر استعداد همسرش را دارد.
وقتی همه می‌گفتند باید شغلی ثابت پیدا کند، او وسایل خانه را فروخت. وقتی دیگران از تسلیم شدن سخن می‌گفتند، او سشوارش را به گرو گذاشت.
گابریل بعدها گفت:
«مرسدس مهم‌ترین انسان زندگی من است. بدون او هرگز چیزی نمی‌نوشتم.»
مرسدس اما با همان سادگی همیشگی گفت:
«با او ازدواج کردم، چون نمی‌خواستم زن دیگری با او ازدواج کند.»
گابریل گارسیا مارکز در ۱۷ آوریل ۲۰۱۴، در ۸۷ سالگی درگذشت. مرسدس شش سال پس از او، در ۱۵ اوت ۲۰۲۰ و در ۸۸ سالگی چشم از جهان فروبست.
آن‌ها ۵۶ سال در کنار هم زندگی کردند، دو پسر را بزرگ کردند و با هم یکی از بزرگ‌ترین میراث‌های ادبی قرن بیستم را ساختند.
اما همه چیز از تصمیمی آغاز شد که مرسدس در سال ۱۹۶۵ گرفت؛ اینکه همه دارایی‌هایشان را بفروشد تا همسرش بتواند خود را در اتاقی حبس کند و کتابش را بنویسد.
بیشتر مردم از او می‌خواستند شغلی ثابت پیدا کند، درآمدی مطمئن داشته باشد و واقع‌بین باشد.
اما مرسدس به جای آن، سشوارش را به گرو گذاشت و برای او «زمان» خرید.
هجده ماه بعد، گابریل با شاهکاری از اتاق بیرون آمد.
پانزده سال بعد، جایزه نوبل را به دست آورد.
آن کتاب ادبیات جهان را دگرگون کرد؛ اما این مرسدس بود که نشان داد چه چیزهایی ممکن است.
او همه چیز را روی یک دست‌نوشته شرط بست.

و برنده شد.

نقل و ترجمه از صفحه English Literature

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در نقد کتاب, یاد بعضی نفرات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

نظرتان را ابراز کنید