رویاهای ایرانی

با تبریک به دکتر محمود فلکی برای زحمات فراوانش در تهیه و تنظیم مطالب و نیز نوشتن کتاب رویاهای ایرانی لازم دیدم این توضیح خلاصه و نیز بخشی از پیش‌گفتار این کتاب را برای‌تان در رسانه نقل کنم.

                                                                                         ح. ش 

 

 


محمود فلکی

برخی از دوستان از محتوای کتابِ “رؤیاهای ایرانی (تحلیل انتقادیِ تاریخ، دین و فرهنگ ایران باستان)” پرسیدند. در این‌جا برای آگاهی دوستان، بخشی از پیشگفتار را می‌گذارم. متنِ کاملِ پیشگفتار را که حدود ده صفحه است می توانید در کانال تلگرامم به نشانی زیر مطالعه کنید:

https://t.me/Drfalaki

در هر دوره‌ی تاریخی ارزش‌های اخلاقی و فرهنگیِ ویژه‌ی آن دوره، مناسبات اجتماعی را تعیّن می‌بخشند. تاریخ را نمی‌شود از ارزش‌های اخلاقی یا ذهنیت دینی-اسطوره‌ای یا به طور کلی از داده‌های فرهنگیِ آن جدا کرد و تنها به شکوه و عظمت آن دوره پرداخت. این کار یعنی جدا کردنِ فرهنگ یک جامعه از ارزش‌های چیره‌ای که مناسبات اجتماعی را سامان می‌بخشد و در شکل‌گیریِ رویدادهای تاریخی نقش تعیین کننده‌ای ایفا می‌کند. تا این ارزش‌ها یا به طورکلی فرهنگ در تاریخ گذشته بررسیِ ژرف و نقادانه نشود، این تاریخ تنها در حد ترسیمِ سلطنتِ شاهان و زندگیِ حاکمان و جنگ‌ها و پیروزی‌ها و شکست‌ها فروکاسته می‌شود. بنابراین، من در اینجا می‌کوشم به ریشه‌ی کارکردِ فرهنگیِ جامعه‌ی ایرانی در جهان باستان در جهت شناخت مناسباتی که از تبیین هستیِ انسان‌های آن جامعه سرچشمه می‌گیرد، نقبی بزنم. بدون بررسی و تحلیل چگونگیِ شکل‌گیری پدیده‌ها، یعنی بدون ریشه‌یابیِ آنها، به شناخت واقعی نمی‌توان دست یافت. با ریشه‌یابیِ فرهنگِ کهنِ یک جامعه می‌توان معضلات و عواملِ بازدارنده در رشد فرهنگی-اندیشگی یا اجتماعیِ آن جامعه را بهتر فهمید و شناخت، و برای ره‌یافتِ مناسب از معضلات یا گره‌ها دقیق‌تر عمل کرد؛ زیرا تا شناختِ دقیق و مستدل و نقادانه از گذشته‌ی تاریخی-فرهنگی به انجام نرسد، دشواری‌ها و کژی‌ها به عنوان صفت پذیرفته شده‌ی فرهنگی هم‌چنان جان‌سختی خواهند کرد و توّهم‌ها جایگزین واقعیت‌ها خواهند شد.  

هر قوم یا ملتی دارای تاریخ و فرهنگی است که در درون آن ارزش‌های ویژه‌ای، چه مثبت چه منفی، وجود داشته و عمل کرده‌است. این ارزش‌ها که فرهنگِ پیشین آن قوم یا ملت را می‌سازد، هر چه هست، جزو وجود جدایی‌ناپذیرِ آن فرهنگ است. احترام به برخی از آداب و ادبِ گذشته در جای خود محفوظ است، اما این احترام نباید باعثِ نادیده‌انگاریِ نارسایی‌ها، دشواری‌ها و کژی‌ها یا باعثِ بزرگنمایی‌ها و پذیرفتنِ مناسبات سنتی شود. 

درتحلیل این ارزش‌ها یا به طور کلی فرهنگ جامعه‌ی باستان ایران، نه قصد کوبیدن و نه نفی آن را دارم. فرهنگ و مناسبات کهن یک جامعه نفی شدنی نیستند، چیزی که هم‌چنان در امروزِ آن جامعه به نوعی در مواردی در مناسبات اجتماعی تداوم می‌یابد. از آنجا که بسیاری می‌خواهند با آن ارزش‌های کهن یا کهنه شده هویت خود را بسازند یا بر آن اساس سیاست تعیین کنند، می‌کوشم با نقد تحلیلی ِآن ارزش‌ها یا فرهنگ نشان دهم که هویت‌بخشیِ خود در گذشته‌ی تاریخی-فرهنگی یا شخصیت‌های تاریخی باعث می‌شود که مفهوم و کارکرد واقعیِ آن ارزش‌ها هم‌چنان در پرده بماند و ذهن در گذشته اسیر مانده و مانع از آن شود که نارسایی‌ها در دیروز و امروز شناخته و برطرف شوند. آن ارزش‌ها و معیارهای فرهنگی، حتا اگر در زمان خود راهگشا بوده باشند، امروز دیگر با ارزش‌های نوین در جهان مدرن هم‌خوانی ندارند.  

گفتنی است که بنیاد ذهنیت انسان‌ها در تبیین هستی در جهان باستان در شرق یا در همه‌ی جهان (به‌جز یونان) تقریباً یکسان بوده یا نوع کارکرد حکومت‌ها، چه در هجوم به قبایل دیگر چه در اداره‌ی سرزمین خود یا دیگران نسبتاً شبیه هم بوده است، که اساس آن را استبداد حکومتی در هم‌جوشی با دین می‌ساخت. اما بسیاری از ایرانی‌ها، بی‌آنکه از تاریخ و دین باستانی یا به طور کلی از فرهنگ جهان باستان ایران آگاهی کافی داشته باشند، تحت تأثیر نخبگان پیشین، به‌ویژه از زمانِ انقلاب مشروطیت، با نوستالژی از جهان باستان یاد می‌کنند و با بزرگنمایی‌ها دچار این رؤیاپردازی می‌شوند که ایران در همه‌ی پهنه‌ها نخستین و بهترین بوده، همه‌ی مردم در خوشبختی و سعادت می‌زیستند و همه جا عدل و داد و اعمال “نیک” حاکم بوده و انگار همه در یک فضای بهشتی می‌زیستند. این نوع بهشت‌سازی از صدر مشروطیت آغاز می‌شود که نتیجه‌ی ناآگاهی و تعصب ملّیِ منورالفکران آن زمان است. به‌مثل آخوند زاده در مکتوبات کمال‌الدوله، با اینکه از اوضاع رقت‌بار ایران در زمان خود و نقش دین و رهبران دینی انتقاد می‌کند و نارسایی‌ها و کژی‌هایِ آن را نشان می‌دهد، اما با استناد به شاهنامه‌ی فردوسی چنان از زمان باستان سخن می‌گوید که گویی در ایرانِ باستان، آزادی و عدل و داد حکومت می‌کرد، و نه تنها فقر وجود نداشت، بلکه مردم حتا “بی‌چیزی و گدایی” را نمی‌شناختند، و چنان فضای دموکراتیکی حاکم بود که رعیت‌ها مالیات را به رضای خودشان می‌پذیرفتند، همه جا بیمارستان‌های جداگانه برای مردان و زنان وجود داشت و حتا “کوران و شلان و عاجزان و بی‌کسان در بیمارستان‌های پادشاهی روزی‌خوار می‌بودند.” جالب اینکه آخوندزاده گمان می‌کند که شاهان افسانه‌ای مانند کیومرث و جمشید که در شاهنامه آمده است، پادشاهان واقعی بودند. او در این راستا از جمله می‌نوسید: 

“ای ایران! کو آن شوکت و سعادتِ تو که در عهدِ کیومرث و جمشید و گشتاسپ و انوشیروان و خسرو پرویز می‌بود؟ […] ای ایران، زمانی که سلاطین تو به پیمانِ فرهنگ عمل می‌کردند، چند هزار سال در صفحه‌ی ارم مثال دنیا، به عظمت و سعادت کامران می‌بودند و مردم در زیر سایه‌ی سلطنتِ ایشان از نعماتِ الاهی بهره‌یاب شده، در عزت و آسایش زندگی می‌کردند؛ بی‌چیزی نمی‌داشتند و گدایی نمی‌دانستند. در داخل مملکت آزاد و در خارج آن، محترم می‌بودند.”   

از دیدگاه آخوندزاده، در آن زمان به‌قدری آزادی و سعادت و برکت وجود داشت که رعیت‌ها در زمان ساسانیان به تقاضای خودشان خواستند مالیات بیشتری بدهند: 

“رعایا از محصولات ارضیه‌ی خود به خزانه نیم عشر عاید می‌داشتند. اما در زمان ساسانیان رعایا یک عشر [نیم عشر بیشتر از پیش] دادن را به رضای خودشان قبول کردند.”  

این بزرگنمایی‌های کاذب و بی‌محتوا هم‌چنان ادامه می‌یابد و به‌مثل آقاخان کرمانی نیز در همین راستا به نوعی همین سخنانِ آخوندزاده را تکرار می‌کند. به قول ماشاءاله آجودانی، آقاخان کرمانی در پیِ “احیای اغراق‌آمیز افتخارات کهنی بود که با واقعیت موجود جامعه و واقیت‌های تازه همخوانی نداشت.”  

این نوع بزرگنماییِ ناسیونالیستی که بیشتر تخیلی و افسانه‌سازی است تا واقعیت تاریخی، باعث شد که نسل‌های بعدی اینها را تکرار کنند که تا امروز ادامه دارد، بی‌آنکه در پیِ بررسیِ علمیِ واقعیت تاریخی بکوشند. 

افرادی که هنوز همان افسانه‌ها را تکرار می‌کنند، گویا به جای درک تاریخ یا رسیدن به آگاهی تاریخیِ واقعی، بیشتر با نیروی خیال و با افسانه‌ها دمخور بوده و آنها را کم کم هم‌چون واقعیت پذیرفته‌اند. این نوع خیال‌ورزی‌ها یا رؤیاپردازی‌ها با امکانات مدرن در رسانه‌های الکترونیکی شدت یافته، و هر کس بدون دلیل و سند و مدرک و منبع می‌تواند هر آن‌چه دل تنگش می‌خواهد بنویسد یا بگوید تا ناآگاهان را خشنود کند یا احساسات ناسیونالیستی آنها را تحریک نماید. 

افزون بر این، از زمان انقلاب مشروطیت که مسئله‌ی “ملّی” برای نخستین بار مطرح می‌شود، بسیاری از نخبگان جامعه گناه هر نوع فلاکت یا نارسایی، چه اخلاقی چه اجتماعی را به گردن بیگانگان می‌اندازند که به شکل‌های گوناگون نمایان می‌شود.

هم‌چنین بسیاری برای اینکه واپس‌ماندگیِ جامعه‌ی ایرانی را توجیه کنند، حمله وتسخیر ایران توسط اقوام دیگر مانند عرب و ترک و مغول و دیگران را عامل “گسستِ” تاریخ و تنها علتِ نابسانی‌ها تلقی می‌کنند. البته که حمله‌ی قومی به هر سرزمینی می‌تواند جامعه‌ی مغلوب را دچار مشکلات فراونی کند و حتا باعث دگرگونی شود، اما نخست اینکه نباید تنها دلیلِ واپس‌ماندگی و نابسامانی‌ها را به گردن دیگران انداخت. دودیگر، انگار نه ایران به سرزمین‌های دیگر حمله کرده و نه سرزمین‌های دیگر مورد هجومِ اقوام مختلف قرار گرفته‌اند. یعنی ما پاک و منزه بودیم و مرتکبِ هیچ خطایی نشدیم و تقصیری نداشتیم و تنها بیگانگان باعث فلاکت ما شده‌اند؟ آیا از خود می‌پرسیم که چرا بیگانگان توانستند بر ما پیروز شوند؟ ما چه ضعفی داشتیم که آنها راحت بر ما غلبه کردند؟ چرا هخامنشیان با آن دستگاه عظیم حکومتی و ارتش بی‌همتا در جهان از اسکندر با لشکری کوچک‌تر شکست می‌خورند؟ چرا ساسانیان راحت از اعراب شکست خوردند؟ پس باید عوامل داخلیِ مهمی در این راستا عمل کرده باشند تا باعث سستی نظام شده و در نتیجه قومی دیگر با آداب و فرهنگ و دین خود بتواند راحت براین کشور و مردم‌اش سلطه بیابد. قصد من در این کتاب بررسی و شناختِ همین “عوامل داخلی” است. 

از طریق لینک زیر (انتشارات فروغ) می توان این کتاب را تهیه کرد:

https://www.forough-book.com/search?q=falaki&filter=0

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در معرفی یک کتاب, یادداشت‌های پراکنده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

نظرتان را ابراز کنید