یادداشت‌های راهِ دور

 


احمد کسروی

در تاریخ ملت‌ها، گاه انسان‌هایی پدید می‌آیند که نمی‌توان آنان را صرفاً در چارچوب یک زندگی‌نامه، یک رشته تحصیلی یا یک حرفه تعریف کرد. آنان بیش از آن‌که «شخص» باشند، «حادثه» هستند. رخدادی در متن تاریخ، گسستی در عادت‌های فکری یک جامعه، شکافی در دیوارهای کهن باورهایی که قرن‌ها دست‌نخورده باقی مانده‌اند. احمد کسروی از این جنس انسان‌ها بود. او را نمی‌توان تنها مورخ نامید، همان‌گونه که نمی‌توان او را فقط حقوقدان، زبان‌شناس یا روشنفکر دانست. کسروی پیش از هر چیز، تجسم یک پرسش بود. پرسشی که تاریخ ایران قرن‌ها از طرح آشکار آن هراس داشت.

مقصود ما از این نوشتار، روایت ساده و خطی زندگی احمد کسروی نیست. زندگی هر انسانی از تولد آغاز می‌شود و به مرگ می‌انجامد، اما اهمیت برخی انسان‌ها نه در فاصله میان تولد و مرگ، بلکه در تأثیری است که بر روح زمانه خویش می‌گذارند. آنچه کسروی را مهم می‌کند، نه این است که در چه سالی زاده شد و در چه سالی کشته شد، بلکه این است که چرا ظهور او در تاریخ ایران تا این اندازه استثنایی و تکان‌دهنده بود.

برای فهم کسروی، باید نخست به تاریخ بلند سکوت در ایران نگریست.

از روز حمله‌ی اعراب به سرزمین باستانی ما و از روزی که اسلام بر ایران چیره شد، ذهن ایرانی وارد وضعیتی پیچیده گردید. از یک سو، تمدنی عظیم، فلسفه‌ای ژرف و سنتی دیرپا در این سرزمین وجود داشت. و از سوی دیگر، نظامی اعتقادی پدید آمد که به تدریج بسیاری از عرصه‌های اندیشه را در قلمرو تقدس قرار داد. نتیجه آن بود که نقد قدرت دینی به امری خطرناک بدل شد.

در چنین فضایی، شاعران و متفکران ایرانی ناچار بودند حقیقت را در جامه استعاره پنهان کنند.

حافظ از زاهدان انتقاد می‌کرد، اما با زبان شعر، سعدی ریاکاری فقیهان را به سخره می‌گرفت، اما در قالب حکایت، مولونا از جمود اندیشه می‌نالید، اما در پرده تمثیل. گویی تاریخ ایران، تاریخی بود که در آن حقیقت باید نجوا می‌شد، نه فریاد.

 

تنها در مواردی استثنایی، کسانی پیدا شدند که کوشیدند از این پرده عبور کنند. ابن مقفع یکی از آنان بود. مردی که خرد را در برابر تعصب نشاند و بهای آن را با مرگی هولناک پرداخت. زکریای رازی نیز از معدود متفکرانی بود که جرئت کرد بنیادهای اعتقادی زمانه را به پرسش بکشد. اما پس از آنان، قرن‌ها گذشت و سکوت بار دیگر بر فضای فکری ایران سایه افکند. در چنین چشم‌اندازی است که ظهور احمد کسروی معنای تاریخی پیدا می‌کند.

او نه نخستین منتقد تاریخ ایران بود و نه بی‌تردید آخرین آنان. اما شاید نخستین کسی بود که پس از قرن‌ها، تصمیم گرفت آنچه دیگران در پرده می‌گفتند، آشکارا بر زبان آورد.

کسروی در سال ۱۲۶۹ خورشیدی در تبریز زاده شد. شهری که در آن روزگار، تپنده‌ترین قلب تحولات ایران بود. تبریز فقط یک شهر نبود. محل برخورد سنت و تجدد، دین و عقلانیت، شرق و غرب بود. از کوچه‌های آن صدای مؤذن به گوش می‌رسید و هم‌زمان اندیشه‌های تازه از قفقاز و اروپا به آن راه می‌یافت.

او در محیطی مذهبی پرورش یافت و سال‌های نخست زندگی خود را در حوزه‌های دینی گذراند. فقه خواند، اصول آموخت و لباس روحانیت بر تن کرد. اما ذهن او هرگز آرام نگرفت. تفاوت بزرگ کسروی با بسیاری از هم‌عصرانش در همین نکته بود. او به پاسخ‌ها قانع نمی‌شد.

بعضی انسان‌ها برای ایمان آفریده شده‌اند و بعضی برای پرسش. کسروی از گروه دوم بود.

او هرچه بیشتر می‌آموخت، بیشتر سؤال می‌کرد. هرچه بیشتر به سنت نزدیک می‌شد، بیشتر تناقض‌های آن را می‌دید. و هرچه بیشتر تناقض می‌دید، بیشتر از یقین‌های رایج فاصله می‌گرفت.

سپس مشروطه فرا رسید.

مشروطه برای بسیاری از ایرانیان یک رویداد تاریخی است. برای کسروی یک تجربه وجودی بود. او مشروطه را نه از خلال کتاب‌ها، بلکه از پشت پنجره خانه‌های تبریز، از میان صدای گلوله‌ها، از میان شور مردم و شکست آرزوها لمس کرد. مشروطه به او آموخت که آزادی تنها با سقوط یک سلطان به دست نمی‌آید. بلکه نیازمند دگرگونی در ذهن انسان‌هاست.

او دریافت که استبداد فقط در کاخ‌ها زندگی نمی‌کند. استبداد می‌تواند در اندیشه‌ها، در عادت‌ها، در باورهای مقدس و در ترس‌های دیرینه نیز پنهان باشد. این کشف، سراسر زندگی بعدی او را شکل داد.

از همین رو بود که کسروی هیچ‌گاه خود را محدود به سیاست نکرد. او ریشه بحران ایران را عمیق‌تر می‌دید. معتقد بود بیماری جامعه تنها در حکومت نیست. در فرهنگی است که پرسش را سرکوب می‌کند و تقدس را جایگزین خرد می‌سازد. به همین دلیل، قلم او به هر سو کشیده شد. تاریخ نوشت. زبان‌شناسی نوشت. درباره فرهنگ نوشت. درباره تصوف نوشت. درباره دین نوشت.

و در همه این عرصه‌ها یک دغدغه مشترک داشت: نجات خرد از اسارت.

در میان آثار او، «تاریخ مشروطه ایران» جایگاهی یگانه دارد. این کتاب فقط یک اثر تاریخی نیست. تلاشی است برای فهم این پرسش که چرا ملت‌ها شکست می‌خورند و چرا آرمان‌های بزرگ گاه در گرداب جهل و تعصب فرومی‌روند.

کسروی تاریخ را برای دانستن گذشته نمی‌نوشت. او تاریخ را می‌نوشت تا آینده را نجات دهد.

و این همان چیزی است که آثارش را هنوز زنده نگه داشته است. اما عظمت تراژیک کسروی در جای دیگری نهفته است.

او در عصر درخشانی زندگی می‌کرد. عصری که ستارگان بزرگی چون قزوینی، پورداوود، فروزانفر، دهخدا، بهار و هدایت در آسمان فرهنگ ایران می‌درخشیدند. با این همه، بسیاری از آنان در برابر حوزه دین محتاط بودند. آنان به اصلاح می‌اندیشیدند، اما کمتر کسی حاضر بود دیوارهای بلند تقدس را مستقیماً به چالش بکشد.

کسروی چنین کرد. و همین، او را تنها کرد. تاریخ اندیشه پر است از مردانی که دشمنان‌شان آنان را شکست دادند. اما اندک‌اند کسانی که پیش از دشمنان، از سوی دوستان خود رها شدند.

کسروی یکی از آنان بود. او آرام‌آرام در محاصره سکوت‌ها، سوءتفاهم‌ها و دشمنی‌ها قرار گرفت. هرچه بیش‌تر سخن گفت، مخالفان بیش‌تری یافت. هرچه بیش‌تر نوشت، خشم بیش‌تری برانگیخت. اما عقب ننشست.

زیرا برای او مسئله فقط یک بحث فکری نبود. او حقیقت را وظیفه می‌دانست. و انسان وقتی چیزی را وظیفه بداند، دیگر به سود و زیان شخصی نمی‌اندیشد.

سرانجام همان رخ داد که در بسیاری از فصل‌های تاریخ اندیشه رخ داده است. در اسفند ۱۳۲۴، گروهی از اسلام‌گرایان افراطی به رهبری نواب صفوی او را در ساختمان دادگستری تهران به قتل رساندند.

تراژدی در همین جاست. مورخی که عمرش را صرف شناخت تاریخ کرده بود، خود به بخشی از تاریخ تبدیل شد. مردی که درباره خشونت تعصب هشدار داده بود، قربانی همان تعصب گردید.

اندیشمندی که می‌خواست جامعه را به پرسیدن عادت دهد، با ضربات چاقو خاموش شد. اما آیا واقعاً خاموش شد؟ تاریخ پاسخ دیگری می‌دهد. زیرا اندیشه‌ها را نمی‌توان کشت.

جسم انسان در خاک دفن می‌شود، اما پرسش‌هایی که او بر جای می‌گذارد، در ذهن نسل‌های بعدی ادامه می‌یابد. شاید راز ماندگاری کسروی نیز همین باشد. بسیاری از معاصرانش دانشمندتر از او بودند. بسیاری از آنان شاعرتر، ادیب‌تر یا حتی محبوب‌تر بودند. اما کمتر کسی به اندازه او حاضر شد بهای اندیشه خویش را بپردازد. او می‌توانست سکوت کند و عمر خود را در آسایش بگذراند. می‌توانست مانند بسیاری از روشنفکران زمانه، به نقدهای ملایم و بی‌خطر بسنده کند. می‌توانست حقیقت را در لفافه استعاره پنهان سازد. اما چنین نکرد. او راه دشوارتر را برگزید. راهی که از تنهایی می‌گذشت. از دشمنی می‌گذشت. از خطر می‌گذشت. و سرانجام به مرگ می‌رسید. از همین رو، کسروی تنها یک نام در تاریخ ایران نیست. او یادآور این حقیقت است که تمدن‌ها نه فقط با شمشیر، بلکه با پرسش پیش می‌روند.

روایت مشهوری نقل شده است که وقتی خبر کشته شدن کسروی را به علامه محمد قزوینی دادند، او گفت: «خدا را شکر، این آقا چیزهایی می‌گفت که حواس ما را پرت می‌کرد.» فارغ از صحت دقیق لفظ این نقل قول، اصل ماجرا نشان می‌دهد که حتی در میان برجسته‌ترین روشنفکران عصر نیز اندیشه‌های کسروی تا چه اندازه نامتعارف و بحث‌برانگیز تلقی می‌شد.

کسروی فقط منتقد دین نبود. او مورخی برجسته، زبان‌شناس، پژوهشگر و نویسنده‌ای پرکار بود. آثاری چون «تاریخ هجده‌سالهٔ آذربایجان»، «شهریاران گمنام»، «تاریخ مشروطهٔ ایران» و ده‌ها کتاب دیگر هنوز از منابع ارزشمند تاریخ‌نگاری معاصر ایران به شمار می‌روند. قدرت قلم او به اندازه‌ای بود که حتی مخالفان سرسختش نیز نمی‌توانستند اهمیت علمی آثارش را انکار کنند.

آنچه کسروی را از بسیاری از روشنفکران پیش و پس از خود متمایز می‌کند، آمادگی او برای پرداخت هزینه‌ی اندیشه‌هایش بود. او صرفاً در محافل خصوصی سخن نمی‌گفت و در لفافه نمی‌نوشت؛ آشکارا می‌نوشت، آشکارا سخنرانی می‌کرد و آشکارا با آنچه خرافه و زیان‌آور می‌دانست، درگیر می‌شد.

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های راهِ دور ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

نظرتان را ابراز کنید