گفتوگو با صدرالدین الهی (۱)

صدرالدین الهی
روزنامهنگاری، حرفهای است که ارزش آن کمتر در ایران شناخته شده است. شاید به همین دلیل اغلب روزنامهنگاران این رشته را تنها برای پرش به مقامات بالاتر بر میگزینند.
تعداد کسانی که از آغاز کار در مطبوعات تا به امروز در این رشته قلم زدهاند، بسیار اندک است. دکتر صدرالدین الهی از نویسندگان سرشناس روزنامهی کیهان و از بنیانگذاران کیهان ورزشی در ایران، و یکی از پاورقینویسان به نام، و سرپرست بخش روزنامهنگاری دانشکده علوم ارتباطات، ۶۰ سال است که همچنان روزنامهنگار باقی مانده. دکتر الهی تا کنون چند کتاب نیز منتشر کرده است. با سعدی در بازارچهی زندگی، نقد بیغش، از شهرت یافتهترین کارهای اوست.
دویچه وله: تا آنجایی که من میدانم، شما از کودکی و احتمالاً از طریق پدر، با سعدی آشنا و دمخور بودهاید. چه چیزی در سعدی وجود دارد که شما را تا این حد بهخود جلب کرده است، تا حدی که حتی در مطالب شما هم حافظ همیشه زیر سایهی سعدی قرار میگیرد؟
صدرالدین الهی: در اینکه حافظ زیر سایهی سعدی قرار میگیرد، حرف دارم. ولی علت اینکه من به سعدی دلبسته هستم، همانطور که خودتان گفتید، شاید این باشد که بعد از تمام کردن کلاس اول ابتدایی و پیش از رفتن به کلاس دوم ابتدایی، پدرم گلستان سعدی را جلوی من گذاشت و گفت ما این را برای فارسی میخوانیم و در حقیقت، من زبان فارسی را با سعدی یاد گرفتم.
از نظر من، سعدی نویسندهای است که شاعر است و شاعر و نویسندهای است که ما مشابهاش را در تاریخ ادبیاتمان نداریم. شاعرهای بزرگ درجه یک داریم، نویسندههای خوب هم داریم. اما کسی که هر دوی این کارها را بهخوبی انجام بدهد، نداشتیم و نداریم. مهمتر از همه اینکه همانطور که در مقدمهی کتاب معروف “با سعدی در بازارچهی زندگی” هم نوشتم، من سعدی را بیشتر به این خاطر دوست دارم که او یک روزنامهنگار واقعی بوده، در عصری که روزنامهنگاری وجود نداشته است. سفر میکرده، با آدمها مینشسته، بلند میشده، حرف میزده، آنچه ما امروز مصاحبه مینامیم را نیز انجام میداده، ولی در عمل یک روزنامهنگار آینهدار زمانش است و این خیلی کم در ادبیات حتی دنیا وجود دارد.
فرانسویها وقتی سعدی را به فرانسه ترجمه کرده بودند، دهانشان باز مانده بود از تعجب که چطور ممکن است آدمی اینچنین در دنیا سفر کند و اینچنین گزارش بدهد. البته همهجا من گفتهام که مثل همهی روزنامهنگارها که ما هم جزوشان هستیم، میتواند کمی شیطنت کند، کمی دروغ بگوید و کمی مبالغه کند. ولی میبیند و میگوید و دیدههایش را بیان میکند. این علت علاقهی من به سعدی است.
شما یکبار در مقالهای از “بچهمسلمون ناف محله” نوشته بودید، واز دختر یهودیای اسم بردهاید که در زمانی که تعصبهای مذهبی خیلی هم زیاد بود به خانهی شما رفت و آمد داشت. آیا این آزادگی روحی که امروز در شما وجود دارد، ذاتی است یا به تربیت خانوادگیتان برمیگردد؟
حقیقتش را بگویم، این به ریشههای تربیت خانوادگی پدری من مربوط است. پدر من و پدر پدرم و… از طایفهای بودند که تفاوتی بین هیچ مذهبی قائل نمیشدند. در همان داستان “بچهمسلمون ناف محله” نوشتهام که روزی که زیور مامای یهودی آمد و خانمی را در یکی از خانههای بزرگان محل زائوند و بچه را بهدنیا آورد، وقتی به اتاق رفت، مژده داد و برگشت، صاحبخانه به نوکر گفت: «استکان چای زیور را آب بکش!» پدر من برگشت به او گفت: «سید، برو دلت رو آب بکش!» و من واقعاً شخصاً این نوع نگاه نسبت به تمام هممیهنان با دین و مذهب متفاوت را از طرز تفکر خانوادهی پدریم دارم.
در مطالبتان یکی دوبار اشاره کردهاید که به کلاس هنرپیشگی رفتهاید و میخواستهاید در نیروی دریایی هم استخدام شوید. چطور شد که از اینها منصرف شدید؟
این دوتا مسئله است. در ارتباط با هنرپیشگی، به هنرستان هنرپیشگی رفتم، برای اینکه تئاتر را دوست داشتم، ولی نه برای اینکه هنرپیشه بشوم. رفتم برای اینکه تئاتر را بهتر بفهمم. همدورههای پیش از من و بعد من، همه، بزرگان تئاتر ایران بودند و هستند. از جمله عباس جوانمرد، هوشنگ لطیفپور، جعفر والی، پرویز بهرام، بیژن مفید، فهیمه راستکار، علی نصیریان.
من هیچ کار تئاتر نکردم، ولی تئاتر را دوست داشتم. آنقدر دوست داشتم که شاید دومین منظومهی تئاتری ایران را هم من در آن زمان نوشتم. بعد از “اشک هنرپیشه”ی عاصمی، من منظومهای با نام “نقش من” نوشتم که مدتها روی صحنهها اجرا میشد. اما خودم فقط یکی دو بار، آنهم در همان مدرسهی تئاتر و دانشکدهی ادبیات، بازی کردم. ولی همیشه عاشق تئاتر بودم و عاشق بازی در صحنه.
اما نیروی دریایی داستان دیگری داشت. من دلم میخواست به نیروی دریایی بروم. همچنان که دلم میخواست رهبر ارکستر سمفونیک بشوم. برای اینکار، بعد از اینکه دیپلمام را گرفتم، اول رفتم به نیروی دریایی و امتحان دادم. در امتحان کتبی قبول شدم و بعد قرار شد از من آزمایش چشم بشود. من چون عینک سنگین میزدم، با خودم فکر کردم که اگر عینکم را بردارم، دیگر جای ایرادی باقی نمیماند، چون نتیجهی امتحان کتبیام خیلی خوب شده بود. رفتم توی اتاق، دکتری که باید این آزمایش را انجام میداد، مرا نشاند و چشمهایم را معاینه کرد. از پایین تابلو شروع کرد که من نتوانستم بخوانم، آمد بالاتر، درشتتر، درشتتر… بالاخره به آن درشت درشته که رسید، بازهم نتوانستم بخوانم. زنگ زد و به گماشتهاش گفت: دست این آقا را بگیر از اتاق ببر بیرون. ایشان کور است. نمیتوانیم استخدامش کنیم.





______________________________________________













