
شهرنوش پارسیپور
شهرنوش پارسیپور از میانمان رفت. جسمش را می گویم- که نمادش می ماند: نماد نویسنده ای که تعهدِ اخلاقی را میفهمید و مانند بسیاری از شخصیتهای رمانهایش، در برابر بادهای زمانه خم میشد، اما نمیشکست.
پارسیپور نویسندهای مهم بود؛ نه فقط به خاطر رمانهایش، بلکه به این دلیل که در آثارش کوشید جامعه ی ایران را همچون یک جامعهشناس ببیند؛ و البته جامعهشناس هم بود. گاه نمادپردازیهایش بیش از حد بر روایت غلبه میکرد و برخی شخصیتهایش بیشتر ایده بودند تا انسان؛ اما در بهترین لحظاتش، صدایی یگانه و جسور در ادبیات فارسی بود.
پارسی پور هنرمندی بود که به حقیقتی باور داشت- والبته هزینه ی اندیشه و استقلال خود را نیز پرداخت: زندانهای شاه و شیخ، و سپس تبعید و فقر جانکاهِ سالیانِ سال. با این همه، آنچه او را از بسیاری روشنفکران و فعالان سیاسی متمایز میکرد، پافشاریاش بر اصلی ساده اما دشوار بود: انسانیت نباید قربانی ایده ها شود.
همین اصل بود که موجب شد با وجود همه ی زجرهایی که در زندان های رژیم اسلامی کشیده بود، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را بیهیچ ابهام و ملاحظهای محکوم کند و در زمانه ای که نفرتِ کور برای بسیاری به هویت سیاسی تبدیل شده، پشتِ سرِ مردمش- با همه ی کمبودهاشان- بایستد. آخرین اقدامش- در روزهای آخرِ زندگی- دست زدن برای تیم فوتبال ایران و زشت و غیرانسانی خواندن رفتار رژیمِ آمریکا با بازیکنان ایرانی بود.
شاید مهمترین میراث او نه رمانهایش، بلکه همین درس اخلاقی باشد: این که میتوان مخالف بود، اما سنگدل نشد؛ میتوان زخم خورد، اما انسان باقی ماند؛ و میتوان تبعید شد، اما عشق به سرزمین را از دست نداد.




______________________________________________













