واژگان خانگی


یک شعر از : حبیب شوکتی
 

«بی سرٍ باز»

 

فرصت نبود 

شعری بنویسیم

باید به جنگ می‌رفتیم.

سربازانی بودیم 

که بی‌‌سر به‌دنیا آمدیم

به هر طرف که شلیک کردیم

انسانی کشته شد.

آمده در مجله واژه

 

 


یک شعر از: صادق رحمانی

 

آوازهایی که از دور دست می‌آید

ما را به هم نزدیک نمی‌کند

 

عمو فرزدق 

دیشب انباری ما را هم دزد زد

به همسایه‌ها گفتم:

چرا جواب «صبح بخیرم» را نمی‌دهید؟

گفتند: روز به روز شب گران‌‌تر می‌شود

 من به‌آن‌ها گفتم: ما چه اندازه خوشبختیم

وقتی دزدها مشغول کارند

ما را از خواب بیدار نمی‌کنند


یک شعر از: مظاهر شهامت

 

باز هم

با دست خالی از نوک پرنده برگشته بودیم

بی‌هیچ خوشه‌ی برابر گرفتنی برابر آینه‌ای

نامی برای غروب نداشتیم 

و ماه

از روی دیوارها سرزنش‌بار نگاه می‌کند

اسب‌ها را رها کردیم

و در مقابل دروازه‌ی بسته‎‌ی شهر

زانو زدیم

تو را هنوز به‌یاد داشتم

به‌باد گفتی آهو

و کلون دروازه را می‌انداختی رم نکند

 


یک شعر از: سوری احمدلو

 

و گل‌های کاغذی 

شمال تا جنوب‌اش رنگ است

 دلی شیشه‌ای دارد گل کاغذی

 ماتیک زنان پاریسی

گونه‌ی سرخ زنان قفقازی

و پوست نازک پیاز 

دارم از رنگ‌های فرمایشی حرف می‌زنم

و از حباب که زندگی ماست

و گل کاغذی نمی‌داند

من از زنانی حرف می‌زنم که نامه‌های کاغذی می‌نوشتند

و شعرهای کاغذی می‌فرستادند به خانه‌ی معشوق

و مثل آناکارنینا 

عشق‌های کاغذی داشتند

و یک روز 

دور از دنیای کاغذی زیر قطار ….می‌رفتند.           

 


یک شعر از: محمد خلیلی

 

گفتیم: چراغ و پنجره‌ای تابان

تاراندندمان. 

گفتیم: نان

گفتیم: خانمان 

سوزاندندمان. 

گفتیم: کمی هوا برای تنفس، 

گفتیم: صلح، عدالت و بهروزی … 

آویختندمان. 

فریاد زدیم: آزادی…

موجِ بلندِ صداهامان چرخید در فضا 

توفید به هر کجا. 

اکنون، هم‌چنان

بارانِ آتش است که می‌بارد

 

 


یک شعر از: قباد حیدر

گفتم‌!

پیش از آن که شلیک کنید 

بگذارید شعری

برایش بخوانم

زنی آن سوی تر 

در انتظار شعر و تازیانه می‌گریست

 نخست قلب هایمان را 

تازیانه زدند 

آن ها دستیاران خدایی بودند 

 که نادانسته ،

قلب را در سینه‌ی آدمیان کاشته بود

 

 


یک شعر از: غلامرضا نصراللهی

 

پیچیده بر گلو

گرداب نگاهت

در رقص باد و طناب

عشقه بودی و غوغا

آنجا که مرگ 

افتادن در نام توست

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در اشعار این شماره ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

نظرتان را ابراز کنید