![]()

روی جلد کتاب

هیبتالله باقی و بیژن اسدیپور
نوشته: هیبتالله باقی
۶- دفتر هنر و بیژن اسدیپور
دریغم آمد در این کتاب خاطراتم «از آنسوی روزها» از دوست دیرینهام بیژن اسدیپور مطلبی ننویسم.
بیژن بیش از حد متواضع و حتی خجالتیست و از مصاحبه و سخنرانی در بارهی کارهای ارزندهاش طفره میرود.
نام بیژن از سالهایی که دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم برایم آشنا بود.
او و عِمران صلاحی از جوانترین طنزنویسان روزنامه فکاهی توفیق بودند و من به بیژن و طنزهای او و نیز به اشعار دوست و همکار نزدیکاش عِمران صلاحی علاقمند بودم.
بیژن علاوه بر همکاریی مداوم با روزنامه توفیق از سالهای ۱۳۵۰ کتابفروشی و انتشارات «نمونه» را نیز در مقابل «دانشگاه تهران» راهاندازی و مدیریت میکرد.
او بیش از ۷۰ جلد ازآثار شعرا و نویسندگان معاصر مانند احمد شاملو، خسرو گلسرخی، اکبر رادی، عِمران صلاحی، پرویز شاپور، فریدون تنکابنی، کاظم اشکوری، جواد مجابی و اسلام کاظمیه را منتشر کرد.
بسیاری از این کتابها از زمرهی کتب ممنوعه بودند و اجازه انتشار نیافتند.
این مرکز فروش و نشر کتاب پس از سه سال فعالیت توسط دستگاه سانسور حکومت پهلوی تعطیل شد و بیژن را بهجرم انتشار کتب ممنوعه به مدت ۶ ماه زندانی کردند. عِمران صلاحی در جایی گفته بود که وی از ابتدا میدانسته که «کتاب نمونه» ماندگار نخواهد ماند چرا که بیژن با توجه به جو ساواکی آن روزها از ابتدا نام آنرا «نَهمونه» گذاشته بود.

از مهمترین کارهای بیژن انتشار ۲۴ شمارهی مجلهی «دفتر هنر» است که از نظر محتوا، طرح و نوع چاپ کمنظیر میباشد. هر شماره از این نشریه به شاعر، نویسنده و یا هنرمند خاصی اختصاص دارد و غالب نوشتهها و مطالب تازهاند که یا شخص مورد ویژهنامه به «دفترهنر» میفرستد و یا توسط خوانندگان مجله تهیه و ارسال میشود. بیژن نیز بخش بزرگی از مطالب را از بایگانیی اختصاصی «دفتر هنر» در مجله میآورد.
دفتر هنر در مدت ۳۴سال فقط ۲۴ شماره منتشر کرد، صفحات این دفاتر بالغ بر ۱۴۰ صفحه رنگی است. بیژن تمام کارهای نشریه را بهتنهایی انجام میدهد. گرچه این دفتررا از شمارهی نخست مشترک بودم ولی حدود ۲۸ سال قبل که بیژن را برای تهیه ویژهنامه تقی مدرسی به بالتیمور آمده بود در خانهی تقی مدرسی ملاقات کردم و از آن روز دوستیی ما ادامه داشته است.
او که مدرک کارشناسی در رشته اقتصاد خود را از دانشگاه تهران گرفته بود وقتی به آمریکا مهاجرت کرد پس از زمانی اندک وارد دانشگاه ایالتی میشگان شده موفق به دریافت مدرک مهندسی ساختمان شد.
بیژن سال ۲۰۰۰ میلادی نیوجرسی محل اقامت خود را به قصد گرفتن کار در وزارت راه ایالت کالیفرنیا به این ایالت ترک کرد. کار بیژن غالبآ شبها تا صبح یعنی وقتی که جادهها خلوت است بود. وی بعد از کار خستهکننده وقتی به خانه میآمد بعد از وقفهای کوتاه پشت کامپیوتر مینشست و روی مجله دفترهنر کار میکرد. او عاشق این کار هنریست. گرچه بسیاری از علاقمندان این نشریه را آبونمان بودند ولی من با اطمینان میتوانم بنویسم که بیژن برای هر شماره مبلغ زیادی از هزینه را از جیب خود پرداخت میکرد در ضمن هیچ نوع آگهی تبلیغاتی که منبع درآمد بسیاری از مجلات است) در دفتر هنر دیده نمیشود.
در تاریخ دهم آوریل۲۰۲۴ انجمن فرهنگی ایرانیان شهر ساکرومنتو (پایتخت کالیفرنیا) بهمناسبت انتشار «دفتر هنر ویژه نشریات فکاهی ایران» مراسمی را برگزار کرده از این نشریه رو نمایی شد. بهدعوت این انجمن من نیز به این شهر رفته و در باره کارهای بیژن اسدیپور سخنرانی کوتاهی داشتم، در پایان صحبتهایم این بیت معروف منوچهری دامغانی را خطاب به بیژن قرائت کردم:
جز این دعات نگویم که رودکی گفتهست هزار سال بزی، صد هزار سال بزی
بیژن و بسیاری از دوستانش بین حضار نشسته بودند. او طبق معمول از سخنرانی خودداری کرد و گفت «من حرفهای خود را در این نشریه زدهام و شما میتوانید آنرا مورد نقد قرار دهید و من نقدهای شما را در پیوست شماره بعدی دفتر هنر خواهم آورد.
طنزی به انتخاب بیژن
از بیژن خواستم به انتخاب خودش یکی از متنهای طنزش را برای چاپ در این کتاب بفرستد و او تصویر زیر را فرستاد که عین آنرا در ادامه آوردهام:
«اگرچه در خواب بودم ولی همهچیز را بهوضوح میدیدم، تر و تازه سر و صورت را شسته، جایتان خالی، داشتم صبحانه میل میکردم، بعد از آن آمدم نشستم درست روبهروی جناب غضنفر خان (که میشوند نوهی پسری دایی جان مظفرم) و جایتان خالی با هم به اختلاط نشستیم، تمام این صحنهها را که عرض میکنم بهوضوح میدیدم، ولی به معنای واقعی «خواب بودم» خوابِ خوابِ خواب، به گونهای که حتی اگر یکی از این خوانندگان موسیقی «هارد راک» هم میآمد روی کلهام کنسرت میداد از خواب بیدار نمیشدم! اینگونه خواب بودم، با اینکه سنام است بالاست و بهزودی آلزایمر و فراموشی هم خواهم گرفت، ولی به لطف پروردگار شش دانگ حواسم سر جایش بود و همهچیز را میدیدم و میشنیدم، حتی بفهمی نفهمی متوجه بودم که قدری خُر خُر هم برای خودم میکشم! چاره چیست؟ سن و سال است و خستگی زیاد.
از آن طرف میدیدم مریضی «کرونا» همهگیر شده و دور از شما که میشنوید، من هم این مریضی را گرفتهام! خانم بچهها در تکاپو هستند و دارند به «سبک سنتی» مرا مداوا میکنند. یکی قدری «روغن بنفشه» و یکی «عنبر نسارا» برایم گذاشته است و دیگری، نمیدانم کدام گردنشکستهی بیاخلاقی بود، چندین زنبور واقعآ خشن و بیملاحظه را در تنبانم رها نموده و رفته است! دختر کوچکم میگوید پدر جان! تحمل کنید همهی دانشمندان و متخصصین محترم گفتهاند برای مداوای «کرونا» همین زنبورها بسیار مفید و کارساز هستند. من هم مثل اینکه توی لانه زنبور افتاده باشم هراسان از این سمت به آن سمت میدویدم، چون فرصتی نبود فریادهای کوتاه و منقطع میکشیدم! همسرم با صدایی ملایم میگفت: مرد! چه خبر است؟ همسایهها بیدار میشوند! چرا دو گوشهی لحاف راچسبیدهای، مگر بهجای اسب میخواهی لحافسواری کنی!! من میگویم مزاح نفرمایید و کاری هم بهکار من نداشته باشید، لطفآ در اسرع وقت بروید برایم سرم «فایزر» یا «مادرنا» تهیه کرده بیاورید و مرا از دست این «روغن بنفشه» و «عنبر سارا» و زنبورهای بیپدر نجات دهید! یک سوار یکدست هم فریاد میزند مرگ بر سرم فرنگی! میمیریم، میمیریم، سرم نمیپذیریم! زنده باد روغن قیور بنفشه، عمرش دراز عنبرجان سارا، یکی هم صدایش میآ ید که سرم بیسرم! هرچه میخواهی بگو برایت زنبور بیاورم و من از وحشت بیهوش گشته به اغما میروم.
وسط خواب و بیداری و وحشت هستم که بهناگهان میبینم تلفن زنگ میزند، سینهخیز خود را به تلفن رسانده گوشی را برمیدارم میبینم یک از آنطرف میگوید میخواهم با جناب استاد صحبت و مشاوره نمایم! میگویم مرد حسابی! اینوقت شب و این لحظات بحرانی میخواهی با کدام استاد حرف بزنی؟ استاد دیگر کدام کره خر است!؟ میگوید استاد جان شناختم، با خودتان میخواستم مشاوره کنم!؟ در ابتدا صدایتان را تشخیص ندادم ، مرا به بزرگی خودتان ببخشید! ناراحت نباشید ما کسانی را که پیر و از کار افتاده باشند استاد صدا میزنیم! بله، غرض از مزاحمت اینست که من همین حالا از طبقه هفتم زیرزمین جهنم شمالی دارم برایتان زنگ میزنم! خواستم بگویم اینجا آب و برق و اتوبوس مجانیست. دم به ساعت هم خط تلفن و اینترنتمان قطع نمیشود. کسی مشکل دکتر و دوا و دارو هم نداره چون همه خوشبختانه مردهایم! همین امروز دوستی به من خبر مسرتبخش مریضی شما را داد. با آن شیوهی درمانی که شما دارید یقین دارم ظرف چند روز آینده انشاءالله رحمان مرحوم خواهید شد! لذا خواستم به عرضتان برسانم استادجان! اینجا در همسایگی من یک واحد مسکونی رو به کورههای آتش خالی شده است (این واحد برای زمستان بسیار خواهان دارد) اگر میخواهید میتوانم نام شما را بدهم که وقتی آمدید مشکل جا و مکان ناشته باشید، بهلطف پروردگار همسایه هم خواهیم شد و ما میاز اقیانوس دانش شما بهرهمند شویم! همواره دوستار شما بوده و بهیادتان هستم، لطفآ زودتر خبر بدهید، چون زیاد است نجنبید فوری یکی میگیرد،
و اینبار نعره میزنم! «یکی مرا از این تلفن و زنبورها دور کند؟!»




______________________________________________













