صادق هدایت، در تقابل با شعر نو


احمد افرادی

صادق هدایت، در تقابل با شعر نو
————
از صادق هدایت، نوشته‌ای انتقادی و طنزآمیز، به نام «شیوه‌های نوین در شعر فارسی» در دست است که، با امضاء ناشناس، در خرداد ۱۳۲۰ در «مجله ی موسیقی» درج شد.
گقتنی است که بحث‌های تئوریک نیما در مورد شعر نو، نخست، درهمین مجله مجال طرح یافت.
در واقع، نیما همکار مطبوعاتی هدایت در مجله موسیقی بود که غلامحسین مین باشیان راه انداخته بود .
هدایت، در مقاله‌ی مذکور، در انتقاد از برخی بی‌بند و باری‌ها در شعر نو فارسی (که در آن زمان گام‌های آغازین‌اش را بر می‌داشت) به تقلیدی طنزآمیز از اشعار برخی شاعران مطرح زمان، همچون ملک‌الشعرا بهار ، نیما یوشیج و… دست می‌زند.

در بخش آغازین مقاله‌ی مذکور می‌خوانیم:

«گروهی از شاعران بزرگ اخیر معتقدند که شاعر باید موضوع‌های تازه و نو برای آزمایش طبع به کار برد، البته سلامت و انسجام الفاظ قدما را باید حفظ کرد و حدود قوانین ادبی را محترم شمرد، یعنی معنایی نو را در همان لباس فاخر کهنه جلوه‌گر باید ساخت . ابیات زیر از قصیده‌ی غرائی است که یکی از شاعران زبَر دست، در موضوع بسیار تازه و بیسابقه‌ای ساخته و نمونه‌ی کاملی از این شیوه به شمار می‌رود:

در نعت [ مدح، ستایش] سرکه شیره و این که باید جوانان مهذّب الاخلاق باشند :

ز سرکه شیره که گوید ترا زیان خیزد،
ز ترش شیرین کس را زیان چسان خیزد؟
اگر که مایه نفخ است ، غم مدار از آن،
که نفخ نیز به یک لحظه از میان خیزد :
یکی که باشد شیرین و آن دو دیگر را
تو خود بنوش و بدان کان دو از میان خیزد

هدایت، آنگاه، در زیرنویس می‌افزاید:

این شعر دارای صنعت جدید ” تعارف‌الجاهلین” است و این صنعت را خود ِ شاعر در مقابل “تجاهل‌العارف ِ” قدما ابداع کرده است.»

نیما، در مقدمه‌ی کتاب «خانواده ی سرباز» ، از سنگ‌اندازی‌های متولیان شعر کهن فارسی می‌نویسد:

«گفتند: انحطاط ادبی در ادبیات آبرومند قدیم رخ داده است. مدت‌ها در تجدد ادبی بحث کردند. شاعر، کارد می بست. جرئت نداشتند ۱۳۲۰صریحاً به او حمله کنند، کنایه می‌زدند. ولی صداها آنقدر ضعیف بود که به گوش شاعر نرسید. بلا جواب ماند. یعنی فکر در سطح دیگر مشغول کار خود بود…»

هدایت، همین مقدمه را بهانه‌ای برای طنزپردازی می‌کند و می‌نویسد:
شاعر بزرگ دیگری [ مقصود نیما است] … در مقدمه‌ی کتاب ” خانواده‌ی بزّاز”[ ! ] ضمن بیان سبک خود و دشواری‌هایی که برای هر متجددی در شیوع دادن نظریات تازه پیش می‌آید، می‌نویسد: شاعر جفتک می‌انداخت. جرئت نداشتند به او نزدیک شوند.»

هدایت، در ادامه، شعر «اندوهناک شب» نیما را سوژه‌ی طنز می‌کند.
بندی از این شعر نیما را، برای مقایسه، بازنویسی می‌کنم:

اندوهناک شب
هنگام شب که سایه‌ی هر چیز زیر و روست،
دریای منقلب،
در موج خود فروست.
هر سایه‌ئی رمیده، به کنجی خزیده‌ست،» نیما

شعر طنزآمیز هدایت، تقلید ماهرانه‌ای از این شعر نیما است:

فرحناک روز

هنگام ِ روز که سایه‌ی هر چیز مختفی است
و در اطاق
از رنگ‌های تلخ که بوئی دهند تند
بس غول‌ها
خیلی بلند بالا
از دور می‌رسند چو موجی ز کوه‌ها
تا
فریاد برکشند.» هدایت

نکته‌ی پر اهمیت، قابلیت تقلید ماهرانه‌ی هدایت از قصیده‌ی بهار و همینطور، از وزن شکسته‌ی شعر نیمایی است، آن هم در روزهایی که رمز و راز شعر نیمایی، حتی برای رهروان برجسته‌ی بعدی نیما (اخوان، شاملو، فروغ، توللی و …) مکشوف نبود.

نیما، در پاسخ نیش قلمی ِ هدایت، طنز « فاخته چه گفت» را می نویسد که زنده یاد سیروس طاهباز، سال‌ها بعد ، آن‌را نشر می‌دهد. در این شاهکار ِ طنز، نیما حسابی از خجالت هدایت بیرون می‌آید:

بالای درخت، در جنگل، دو فاخته کنار لانه‌شان نشسته بودند.
یکی از آن‌ها ناگهان ترسش گرفت.
بال‌های کبود رنگش را جمع و کور کرد، مثل این‌که می‌خواهد پرواز کند.
فاخته‌ی نر گفت: چه شد؟ چرا می‌خواهی پَر بزنی؟ نگاه کن درخت‌ها چه سرسبزند.مگر نمی‌بینی توکا‌ها چه رقصی می‌کنند؟
فاخته‌ی ماده گفت : تماشای حال و اوضاع سبزه و چمن در موقعی است که خیال راحت باشد. به جز این که باشد، نباید خود را گول زد. پایین را نگاه کن.
پایین، زیر درخت‌ها که سایه انداخته بودند، یک صیاد با تفنگ بر دوش، می‌گذشت. این صیاد چشم‌های فکور خاکستری داشت و یک مداد به جیب بالای جلیقه‌اش زده بود.
فاخته‌ی نر گفت : که چه شد؟
فاخته‌ی ماده گفت: که همه چه.
خیلی هم تعجب نکنً! مگر برای صید کردن مثل ما ها راه دور و دراز را طی نمی‌کند؟
فاخته‌ی نر خندید، گفت: درست است. فهمیدم که خیال تو، ترا به وحشت انداخته. اما من این آدم را می‌شناسم.اسمش ” کاذب ِ گمراه باشی ” است. اساساً عشق دارد که تیراندازی و راه‌پیمایی کند.ولی گوشت حیوان نمی‌خورَد. مگر نمی‌بینی رنگش چه سفید و پریده است. مثل قارچ سنگ و آدم نیمه‌جان.
فاخته‌ی ماده خوب نگاه کرد، از سفیدی رنگ او به یاد سفیدی تخم‌های خود افتاد که در میان لانه بود.
آدمی که می‌آمد، کوتاه قامت ِ لاغر بود.
فاخته‌ی ماده باز ترسید. ولی به روی خود نیاورد.
فاخته‌ی نر فهمید، گفت: باز چه شده؟ چرا مثل همین آدم که می شناسی نمی خواهی در دنیا بدون انزجار و وحشت زندگی کنی؟ حالا که او به تو کاری ندارد، تو با او چه کار داری؟ ببین با چشم‌هایی که مثل خاکستر در پشت عینک قرار گرفته چه جور ما را نگاه می‌کند و لبخند می‌آورد. در لبخند او محبت به جاندار و هر حیوانی نشسته است و من همچو خیال می‌کنم که او خود را می‌کُشد، برای این‌که هیچ حیوانی کشته نشود. صبر کن من سرگذشت او را که به چشم دیده‌ام برای تو بگویم…
فاحته‌ی ماده پوزخند آورد، گفت: بس است. پیش از شنیدن سرگذشت دیگران، من باید مواظب سرگذشت خودم باشم. زمین بوی کُندر می‌دهد. بهار است. من هنوز میل دارم نشاط داشته باشم، پیش از این‌که راجع به خونخواری آدم‌ها فکر کنم. من از این آدم که تو می‌شناسی می‌ترسم. من میل دارم با تو بدون دغدغه و حسرت و آه، مهتاب را ببینم…
فاخته‌ی نر گفت: من نمی‌فهمم تو چه می‌گویی.
فاخته‌ی ماده آه کشید و زیر گوشی به او گفت: بیا جلو تا بگویم. چرا اینقدر از حرف درست شنیدن پرهیز می‌کنی و به فکر خودت مغرور هستی؟ این آدم را می‌شناسم. او گوشت جاندارها را به خودش حرام کرده است، اما می‌دانی چیه ؟ در عوض این که گوشت ما را نمی‌خورد، تخم‌های ما را می‌خورد که برای ما جوجه می‌شوند.
فاخته‌ی نر گفت: نترس. ما از هم جدا می‌شویم، هرکدام روی یک شاخه می‌نشینیم که خیال نکند در این جا خانواده‌ای پا می‌گیرد.معلوم می‌شود او با خانواده‌ها عداوت دارد!
بعد هر دو پریدند و هر کدام روی شاخه‌ای نشستند.
فاخته‌ی نر گفت: حالا بیاید تخم ما را بخورَد
نیما یوشیج خرداد 

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در مقاله ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید