مقبره ی متروک پائولا شولتز

 

 

نویسنده : حمید پاک نیا

باید گفت که هیچ رویدادی به اندازه‌ی خاکسپاری نابهنگام هراس آور نیست که به راستی با بیشترین نابه‌سامانی‌ها و پریشانی‌های تن و روان همراه است. فشردگی شکیبایی ناپذیر شش‌ها، چسبناک شدن جامه خاک سپاری، فشار سخت در تابوت تنگ و باریک، و دمه‌ی خفه کننده‌ای که از خاک نمناک برمی‌خیزد … !

در چهارمین شب طوفانی ماه که اشک تمامی ناپذیر آسمان، زمین لخت را تازیانه می‌زد و وحشی‌گری باد به جان درختان تنها افتاده بود، با لیوان بلورین درخشانی که تا نیمه مشروب داشت مقابل شومینه ی روشن اتاق مطالعه نشسته بودم. نور سرخ آتش به صورتم چسبیده بود و زبانه های تیز شعله اش لبخند تحویلم می داد. در دستم سروده ی “سایه” را نگه داشته بودم اما با آن وضع موهمی که پیرامونم را در بر گرفته بود جرات خواندنش را نداشتم. به آتش خیره شده بودم و به گذشته ام می اندیشیدم، گذشته ای شرم آور اما نه برای من، که از کودکی این احساس را در درونم به دار آویختم!

ظاهراٌ شرم باید ابزاری باشد برای سرپوش گذاشتن روی آنچه انجام می دهیم و می دانیم انجام دادنش باید احساسی را برانگیزد همچون آب افتادن دهان سگ پاولوف اما آموخته ایم که سزاوار است خود را شرمنده نشان دهیم تا حریص!

در کشاکش با افکار زشت و خاطرات نفرت انگیزم بودم که در خانه ام به صدا درآمد. نیمه های آن شب طوفانی کسی بی وقفه به در می کوبید. تفنگ شکاری ام را برداشتم و به پشت در رفتم. از گوشه ی کنار رفته پرده بیرون را نگاه کردم. شخص کوتاه قدی بود که کلاه شنلش صورتش را در سایه ای مهیب فرو برده بود. کج ایستاده بود، گویی کمی مایل به چپ. هر ضربه اش به در همچون تیشه ای به پیکرم بود. در را گشودم و تفنگ را به سمتش نشانه رفتم… سرش هنوز پایین و نگاهش به زمین گره خورده بود. قبل از هر اقدامی از سوی من، بی آن که سرش را بلند کند، گفت : “باید به شخصی تلفن کنم …”

صدایش دلنشین بود. زن بود … ! با نگاهم یک بار سر تا پایش را بوییدم. زن ریز نقشی بود با جامه ی شنل مانندی که فقط سر و شانه هایش را می پوشاند. پیراهن نازکش خیس شده و به سینه هایش چسبید بود و معلوم می کرد که تن پوش دیگری نهان ندارد. و پایین تر، دامنی کوتاه … و اعتراف می کنم که ران های سفید و خوش تراش عریانش نظرم را جلب کرد. پس با رغبت درخواستش را پذیرفتم و به داخل راهش دادم.

گفتم می تواند لباس ها یش را عوض کند و یک نوشیدنی گرم و یا یک نصف لیوان از ویسکی سیزده ساله ام بنوشد، اما اعتنایی نکرد. این بود که تصور کردم از خیالاتم آگاه است و سعی دارد ارتباطش با مرد تنهای تفنگ به دستی که چشم از سینه هایش بر نمی دارد بیش از زمان مکالمه ی تلفنی اش به درازا نکشد. تلفن را که کنار شومینه بود نشانش دادم اما حرکتی نکرد. سکوت واضح و معنی داری بین نگاه های شهوتناک من و نفس های نگران زن شکل گرفت. بعد گفت : “لطفاٌ برایم شماره بگیر”و گویی که پرسش ذهنی مرا شنیده باشد بی درنگ ادامه داد : “من امکانش را ندارم”. سپس آرام دو دستش را بالا آورد و رو به من گرفت… درست نفهمیدم این هراس بود یا انزجار، اما به هرحال آن منظره برای لحظه ای ناراحتم کرد و خیال مغازله با وی را به کلی از سرم بیرون برد. هر دو دستش از مچ قطع شده بود!

از روی کنجکاوی پرسیدم “چه کسی تو را به این روز انداخته ؟”

آنگاه بود که سرش را بلند کرد، به چشمانم خیره شد، دندان هایش را به هم فشرد، و با صدایی جهنمی به هولناکی غرش ببر فریاد زد :”تو”! و به طرفم حمله ور شد و به رویم افتاد. با دست های بریده اش به صورتم می کوبید و نعره های دردناکی میزد. نگاهم به چهره ی خشم آلودش بود. لحظه ای به خود آمدم و با مشت به گیجگاهش زدم و به کناری پرتابش کردم. با چند ضربه ی دیگر که با قنداق اسلحه ام به سرش زدم از هوش رفت و من فرصت وحشت کردن را یافتم! غافلگیر شده بودم، و انتظار چنین کابوسی را حتی در دهشتبارترین لحظات زندگیم نداشتم.

به چهره ی زن نگریستم، مژگان بلند، تیغه ی کشیده بینی و لبهایی سرخ … پائولا … همسر دفن شده ام! و آن شب شوم  … آن شب که به اندازه ی تمام عمرم مست بودم و پائولا از نزدیکی با من امتنا می نمود. به زور به تخت خواب کشاندمش و جامه اش را دریدم، سفت نگاهش داشتم که رام شود اما با ناخن بازو و ساعدم را چنگ زد، آنقدر به این کار ادامه داد که عصبانیتم به حد رسید و هیولای خشم و نفرت در درونم پيله بشكافت. گیسوانش را گرفتم و کشان کشان به سوی انباری بردمش. قیچی باغبانی را برداشتم و با قصاوت تمام هر دو دستش را قطع کردم.

پس از آمیزش وحشیانه ام، اندکی آرام شدم و با چشمانی نیمه باز دیدم که پائولا چطور در خون خود می غلتد… آن هنگام بود که ترس به قلبم چنگ زد و دستپاچگی به درون رگهایم خزید. راه دیگری نداشتم، فقط می توانستم گلویش را فشار دهم. آری، من همسرم را با دست خفه کردم و همان شب خاکسپاری اش را به تنهایی در انتهای گورستان، در مقبره ی خانواده ی شولتز که کلید قفل بزرگش را تنها من داشتم برگزار نمودم.

اما اکنون می دیدم که او در خانه ام، مقابل چشمانم نفس می کشد و رفته رفته هوشیار می شود. تاریکی هراس از زنده به گور کردن پائولا به ذهنم سایه افکند. به راستی من او را زنده دفن کرده بودم … ؟

این بار باید از مرگش مطمئن می شدم، پس اره ی نجاری زنگ زده ام را برداشتم و روی گلویش گذاشتم. سرش را به سختی گرداند و نگاهم کرد. خواست سخنی بگوید که من پلک بر هم نهاده و سرش را جدا کردم. گمان می کنم خودش هم صدای بریدن گردنش را شنید، آن هم با اره ای این چنین کند و کهنه. و چه زیبا خونش کف اتاق را در آغوش کشید … !

شبانه سر و تنش را داخل کیسه ی بزرگی کردم و با شورلت دوست داشتنی ام به سرعت به سوی مقبره ی متروکش راندم.

قبرستان از آن سال که برای اولین بار پائولا را دفن کردم تاریک تر بود. سنگ قبر ها در نظرم آهسته در هم فرو می رفتند، باد زوزه می کشید و اشباح در اطرافم بال می زدند. اما آنچه می دیدم و احساس می کردم، به واقع نه دیده می شدند و نه احساس، و تنها خیالات بودند و بس.

مقبره ی شولتز در انتهای گورستان، درست جلوی دیوار آجری دوده گرفته ی قدیمی که رویش گربه ی سیاه لاغری دزدانه -با کرداری مرموز و انسان گونه- مرا می پایید قرار داشت.

کیسه ی مرگ پائولا را به دنبال خود می کشیدم که ناگهان گوشه ی کیسه پاره شد و دست پائولا بیرون افتاد. ثانیه ای درنگ کردم، به لطف اره ام هیچ تکانی نمی خورد و از هر مرده ای آرام تر خفته بود. به کشیدن ادامه دادم اما این کار برایم دشوارتر شد، گویی پائولا با دست زمین را چنگ می زد و کناری را محکم می چسبید. اما به پشت که نگریستم هیچ نبود، او مدت ها بود که دیگر نمی توانست به چیزی چنگ بزند!

هرطور بود به در میله ای مقبره رسیدم، قفل بزرگ روی در اندکی پوسیده بود اما سالم به نظر می رسید. آنجا بود که یادم آمد کلید قفل را نیاورده ام. به اجبار با تکه چوب محکمی قفل را شكستم و وارد شدم. بیل، کلنگ، و صلیب بزرگ روی دیوار … همه چیز درست سر جای خود بود. قبر پائولا را دوباره کندم، انتظار دیدن مشتی استخوان اندکی روانم را آسوده می کرد. ولی نه! درست ملتفت شده بودم، قبرش خالی بود. اما دیگر نمی توانست خانه ی ابدی اش را ترک کند و شب هنگام، آرامش چندش آورم را بر هم زند. چنانکه اینبار هم اگر از قبر سر بر می آورد و سراغم را می گرفت تکه تکه اش می کردم.

دفنش کردم و تکه سنگی بزرگ هم روی انبوه گلی که پائولا زیرش آرام گرفته بود گذاشتم.

سیگاری آتش زدم و به خانه برگشتم، روی کاناپه دراز کشیدم و به پرتره ی توماس شولتز بزرگ خیره شدم. به راستی من چه به روز تک دخترش آورده بودم … ؟ دختری که پس از مرگ همسر نخستم، اول بار با تن پوش یکسره ی سرخ و مو های بلند و لخت طلایی دیدمش … !

قصد کردم مدتی بخوابم چون به نظر می آمد هوا می خواهد روشن شود.

پلکهایم به روی هم رفت و لحظه ای به خواب رفتم اما با صدای خوردن سنگ ریزه ای به پنجره دوباره آشفتگی به سراغم آمد. به پشت پنجره رفتم، پرده را کنار زدم، خیابان کج بود، اندکی مایل به چپ! هوا هنوز تاریک بود اما طوفان دیگر تمام شده بود و این خیابان تهی در آرامش خوفناکش به نیستی می ماند. به طرف اتاق برگشتم اما دوباره سنگی به شیشه خورد. باز بیرون را نگاه کردم … آه … مرده شوم …!

پیکر بدون سر پائولا آن طرف خیابان، درست رو به من بدون حرکت ایستاده بود و از لباس هایش خون می چکید!

سردی وحشت به مغز استخوانم رسید. فهمیدم که در کابوسی ناتمام گرفتار شده ام اما هر چه کردم نتوانستم بیدار شوم. شاید هم از ابتدا کابوس نبوده و اکنون این پائولای بدون سر رویای هراس ناکی است که از آن گریزی نیست. نفس نفس زنان دوباره  اره ام را برداشتم که این بار تمام بدنش را بشکافم. به پشت در رفتم و آرام پرده را کنار زدم، خیابان همانطور کج بود! خم شدم تا پیش از بیرون رفتن، از دریچه ی مخصوص گربه نگاهی دوباره به خیابان بیندازم … سر پایولا درست جلوی پادری، مقابل صورتم بود؛ از نگاهش شرارت می بارید و با کلامی آکنده از نفرت با من سخن می گفت … !

پشت به در، روی زمین نشستم. نگاهم به پرتره افتاد. تابلوی تکچهره ی توماس شولتز به چپ کج شد، و دیدم که حالت چهره اش تغییر کرد و آتش کینه در نگاهش شعله کشید … !

نمی دانم این کابوس از کجا آغاز شد، از شب اول طوفانی ماه و آن ویسکی کهنه، از روز مرگ پائولا، از روز ازدواجم با او، یا اصلاً از همان ابتدا … ؟

از همان روزی که در نظر دیگران، همسر اولم مرموزانه ناپدید شد؟

حدس می زنم ماجرا از این هم قدیمی تر باشد، شاید برگردد به چهار سالگیم، همان موقع که پسر بزرگ کشیش را به درون چاه آب انداختم … !

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در داستان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 پاسخ به مقبره ی متروک پائولا شولتز