دروازه ­غار

 

نویسنده: فرزین فرزام

……………………………………………………………………..(برای کودکان دروازه­ غار به ­ویژه مرتضی که جسدش در جوب پیدا شد.)

داستان پنجم

نیمه­‌شب است. جز او کسی در خانه نیست. قاسم متقالیِ جُندآباد سرش را از روی زانو برمی­دارد، عرق­گیر را از سر بیرون می­‌کشد و یک­‌طرف می­‌اندازد. با اینکه اواسط مرداد است، در تیره­‌ی پشتش احساس سرما می‌کند. جای سوزن روی رانش کمی کبود شده است.

نوک انگشت­‌های استخوانی را روی دنده­‌هایش می­‌کشد. بلند می­‌شود، دستش را به دیوار می­‌گیرد و با قدم­‌های لرزان از پلّه­‌های ناهموار زیر­زمین پایین می‌­رود. درِ زنگ­زده را پشت سر خود می‌­بندد. چراغ روشن نمی­‌کند زیرا مردمک‌­های گشاد چشم‌های اریبش در تاریکی به خوبی می­‌بینند. پایین پلّه­‌ها به دیوار تکیه می‌­زند. دوباره سوزن را در ران فرو می­‌کند و آنچه باقی مانده است را درون رگ تزریق می­‌کند.

جای گزیدگی­‌های قدیمی از سرِ شب شروع به سوزش کرده و هذیان­‌های آن تب یک‌ماهه،  همزمان با آغاز زندگی شبانه­‌ی محلّه، سربرداشته است. موجود پنهان شده در شکمش به نرمی از داخل به گوشت و دنده­‌ها پنجه می­‌کشد. دمای بدنش افت کرده و گرسنه است. کمی منتظر می­‌نشیند شاید یکی از موش‌های بزرگ انباری از سوراخ دیوار بیرون بیاید. فکر می­‌کند امشب باید تکلیف خیلی چیزها یکسره شود. تصمیمی که گرفته شده باید به مرحله­‌ی اجرا درآید امّا برای اینکه جرات انجام آن را داشته باشد، به قوّت قلب نیاز دارد. به فکر فرو می‌رود و با سوزن زمین را می­‌خراشد.

بوی بدنش به تدریج از سوراخ کنار دیوار تو می‌­رود و به نقب‌های زیر کوچه راه پیدا می­‌کند. استخوان دنبالچه‌اش کم­‌کم به­ صورت دردناکی رشد می­‌کند و زائده­‌ی غضروفی صورتی­رنگی به شکل یک دُم از بین دو کفل‌ش بیرون می‌­زند و روی دیوار نمناک جاخوش می­‌کند. از شدّت درد قوز می­‌کند. صورتش مچاله می­‌شود. سرش را به سوراخ دیوار می­‌چسباند و با پرّه­‌های گشاد بینی‌ش ، هوای مرطوب داخل آن را بو می­‌کشد.

سوزش زخمها هر لحظه بیشتر و حواس او تیزتر می­‌شود. در همان حالتِ قوز­کرده می­‌خزد و زمین را بو می‌کشد. زائده­‌ی غضروفی دُم‌­مانند که حالا کاملا دراز شده است، در هوا پیچ ­و­تاب می­‌خورد و با لمس کردن هر خرت­و­پرتِ در تاریکی فرو­ رفته، بوی خاصّی روی آن می­‌نشاند. گوشه­‌ی زیرزمین، صندوق بزرگی قرار دارد. به طرف آن می‌­رود. با مالیدن پوزه­اش، سطح آن را به ترشّحات خود آغشته می­‌کند و با فشارِ سر و بدنِ خود آن را کنار می‌­زند. درست زیر صندوق، سوراخ بزرگی مثل یک چاه، در زمین حفر شده است. به داخل حفره جست می‌­زند و ناپدید می‌­شود.

همه­ چیز برای چند دقیقه در سکوت فرو می­رود. ناگهان سروکلّه­‌اش دوباره پیدا می­‌شود. با سر و صدای زیاد از حفره بالا می­‌خزد. دهانش را باز می­‌کند و دو موش درشت آغشته به بزاق را روی زمین می­‌اندازد. یکی را به دندان می­‌گیرد و قرچ­قرچ می­‌جود. بعد از فرو دادن آن، کش­و­قوسی می­‌آید، پوست خاکستری شکمش را به زمین می­‌مالد و از رطوبت کف انباری کیفور می‌شود.

کِی باید تمومش کنیم­؟

تو باید تمومش کنی­!

تنهایی­؟

و تا قبل از روشن شدن هوا­.

امشب­؟

الان­!

خونِ ریخته بر کف زمین را می­‌لیسد و دیگر چیزی نمی­‌گوید. پیش از اینکه بپرسد می­‌دانست:  تنهایی و امشب: جوابی که هر بار تکرار می‌­شود­.

قبل از اینکه مرتضی بمی‌رد­، می­‌خواستند با کمک هم کلک پدر را بکنند امّا مرتضی مدّت­هاست که مرده است­. مدّتی بی­حرکت می‌­ماند. زائده­‌ی دُم­‌مانند دوباره کوچک و به­تدریج محو می­‌شود. سرش منگ است. چشم‌هایش از حالت اُریب خارج می­‌شوند و سیاهی می‌­روند­. معده­اش از گوشت موش مرده سنگین شده است. احساس دل‌به‌هم­‌خوردگی می­‌کند­. ناگهان موش را درسته استفراغ می­‌کند.

از زیر­زمین درمی­‌آید و به حیاط می‌­رود. کنار شیر آب می‌­نشیند. چند مشت آب به صورت می­‌زند. همانجا دراز­به ­دراز می­‌افتد. امشب لاغرترین هلال ماه در آسمان است و هذیان­‌ها در اوج خود هستند. حیاط دور سرش می­‌چرخد. چشم‌هایش را می­‌بندد و خاطره­‌ی انباری، از نو در سرش شکل می­‌گیرد­.

 

ساعت از نیمه­‌شب گذشته است. کسی به در حیاط می­‌کوبد.

پدرسگ! دِ بهت می­‌گم پاشو.

مرتضی مقاومت می­‌کند. پدر بازوی مرتضی را می­‌گیرد و او را از جا می­‌کَند. با دست دیگر به پسِ کلّه­‌ی نسرین چنگ زده است­. مادر درِ انباری را باز می­‌کند­. هر سه را هل می­‌دهند داخل و در را قفل می­‌کنند­. نوچه‌ی رضا ­تیغی از پشت در داد می‌­زند:

بجنب زنیکه­!

مادر می­‌دود به حیاط.

بچّه­‌ها بی­صدا گریه می­‌کنند. پدر لامپ سقفی را باز کرده و زیرزمین در تاریکی مطلق فرو رفته است. چند نفر داخل خانه می‌­شوند. مردی با صدای تو­دماغی می­‌پرسد:

کدوم اتاق­؟

پدر می­‌گوید: هر کجا راحتین آقا.

آقا نه پدرسگ­! ارباب.

ببخشید ارباب.

خاک­‌بر­سر! گم­شو کنار.

چشم.

مرد دیگری می­‌خندد. نوچه‌­ی رضا­تیغی سر پدر داد می­‌کشد:

بزن به چاک. اگه کاری بود سوت می‌­زنم.

مردها می­‌زنند زیر خنده.

پدر بیرون می‌­رود. یکی می­‌گوید:

حیف تو نبود زن همچین جاکشی شدی؟

دیگری می­‌گوید: واسه ما که بد نشد.

می­‌خندند. نوچه­‌ی رضا­تیغی می­‌گوید:

دامنتو بزن بالا. بیار جلو. اون پاتو گفتم. سفت کن.

با کف دست به ران مادر می­زند تا رگ بگیرد. وقتی تزریق می­‌کند، مادر لبش را می­‌گزد و آخِ خفیفی می­‌کند. صدای بیرون کشیدن کمربندها و افتادن شلوارها بلند می‌­شود. یکی از مردها کمربندش را توی هوا تاب می‌­دهد و هر چند ­لحظه ­یکبار آن را به پایه­‌ی تخت می­‌کوبد. نوچه­‌ی رضا­تیغی می­‌گوید:  اگه جنس­ مِنس خواستید خبر کنید­.

لخ‌­لخ­‌کنان بیرون می­‌آید­. بچّه­‌ها صدای دمپایی­‌هایش را می‌­شناسند و وقتی از جلو زیرزمین می­‌گذرد، مثل سنگ بی­حرکت می‌­شوند. روی پلّه­‌ی حیاط می‌­نشیند و می­‌گوید:

پیرسّگ چطوری؟ بگیر.

پدر می­‌پرسد: چقده­؟

دیویس تومَن.

پدر پول را می‌­شمارد و می‌­پرسد: حالش چطوره­؟

حتما خوبه که سه ماه کرایه­­‌شو پیش­ دادن.

کجا بود­؟

به تو چه! گفته اون یکی پسرتو بفرسّی پیش‌ش.

چند می‌­ده­؟

سه ماه، سیصد­.

چارصد­!

سیصد­.

سیصد و هشتاد­!

سیصد­.

سیصد و هفتاد­!

سیصد­.

سیصد و پنجاه­!

سیصد­.

سیصد و سی­!

سیصد و ده­.

قبول­. کِی می­‌خوای ببریش­؟

همین الان­! خونه‌س­؟

آره­. تو زیرزمینه­.

درش بیار­.

صدای پای پدر و پشت سرش لخ‌­لخ دمپایی­‌های نوچه­‌ی رضا­تیغی بلند می­‌شود­. بچّه­‌ها در تاریکی پنهان می­‌شوند­. وقتی در باز می‌­شود­، نور اتاقی که صدای تلق­‌تلق تخت از آن بیرون می­‌زند­ پلّه­‌های زیر­زمین را روشن می­‌کند و دو هیکل باریک­، دو شبح، بالای پلّه­‌ها ظاهر می‌­شوند­. یکی پدر است و دیگری نوچه­‌ی لاغر رضا­تیغی­.

پدر با لحن مهربان می­‌گوید­: مرتضی جان­! بیا بیرون­.

مرتضی از جای خود جُم نمی­‌خورد­.

می­‌خوام بفرستم‌ت پیش داداشی‌ت. مرتضی جان!

نوچه­‌ی رضا­تیغی می­‌گوید: برو شناسنامه­‌شو بیار­.

پدر می­‌رود­.

شبح داخل می­‌شود و از مسیر نور کنار می­‌رود­. بچّه­‌ها دیگر نم‌ی­توانند او را بینند­.

بیا بیرون پنیر­! اگه بیای بیرون می­‌برمت پیش داداش‌ت­. چند وقته داداش‌تُ ندیدی؟ دلت براش تنگ نشده؟ یه آقا و خانوم مهربونی هسّن که می­‌خوان از شماها نگهداری کنن. آدم­‌حسابین. تا کی می­‌خوای پیش این ننه­‌بابا بمونی؟ آخه اینا آدمن؟ بابای جاکشت آدمه؟ اون ننه­‌ت که الان تو اون اتاق داره ناله می­‌کنه آدمه؟ بیا بیرون، می­‌خوام ببرمت پیش آقای دکتر و خانوم دکتر. یه دختر خوشگل دارن که پسر­کوچولوها رو خیلی دوس داره. خوشگل، مهربون، به­‌به­. دوس نداری؟ آبجی خوشگل نمی­‌خوای؟ دوس نداری بری تو استخر، آبتنی کنی؟ چه باغی! هر هفته مهمونی، هر هفته شهربازی! سفارش می­‌کنم هر شب ببرنت شهر­بازی. خوبه؟ تا خود صبح باهات بازی می­‌کنن. از شب تا صبح. دیگه برات بگم… می­برنت شمال. شمال رفتی؟ دریا رفتی؟ چه عشقی داره! می­‌خوان بفرسّنت خارج­، بری مهندس شی، دکتر شی. نمی­‌خوای دکتر بشی؟ می­‌خوای همیشه تو این جنده­‌خونه بمونی؟

شبح خمیده­‌ی پدر دوباره ظاهر می­‌شود­. دست می­‌کند جیبش، یک لامپ درمی­‌آورد و به سرپیچ روی دیوار پیچ می­‌کند­. صدای ساییده­‌شدن فلز روی فلز بلند می­‌شود و چراغ ناگهان با درخشش کور­کننده­‌ای روشن می‌­شود­. بچّه­‌ها چشمشان را می­‌بندند­. نوچه­‌ی رضا­تیغی وسط زیرزمین ایستاده است­. به سرعت دور و بر را نگاه می­‌کند و مرتضی را که پشت یکی از قفسه­‌ها ایستاده، می­‌بیند­.

بیا بیرون عمو­جون!

مرتضی از جایش جُم نمی­‌خورد.

بیا بیرون. می­‌خوام ببرمت پیش داداشت.

مرتضی می‌­لرزد.

کفر منو در نیار. بیا بیرون دیگه!

نوچه­‌ی رضاتیغی از جیب پیراهنش یک سرنگ بیرون می­آورد.

اگه خودت بیای بیرون، کاری باهات ندارم. اگه نیای، اونوقت سرنگ من می‌آد سراغ‌ت. سرنگ دوس داری؟ می­‌کنم تو استخونت. می­‌کنم تو چِشت.

مرتضی خودش را خیس می­‌کند.

دِ بیا بیرون بچّه­‌کونی!

جلو می‌­رود و با کمی تقّلا مچ دست مرتضی را به چنگ می‌­آورد. مرتضی جیغ می­‌کشد­. برای فرار تقلّا می­‌کند امّا فایده ندارد. نوچه­‌ی رضاتیغی او را از پشت قفسه­‎ها بیرون می­‌کشد­. نسرین و قاسم جیغ می­‌کشند­.

پدر می­‌گوید­: واسه شناسنامه هم یه پولی بده­.

ریدی­!

نوچه­‌ی رضا­تیغی لخ­لخ­کنان از پلّه­ها بالا می‌­رود و مرتضی را دنبال خود می­‌کشد­. شناسنامه را از پدر می­‌گیرد و در جیب پیراهنش می­‌گذارد­. وقتی بیرون می‌­رود، پدر دوباره لامپ را باز می­‌کند و قفل را می­‌اندازد­. جیغ مرتضی یک لحظه هم قطع نمی­‌شود­. پدر دستش را روی دهن او فشار می‌­دهد و در بردنش کمک می­‌کند­. نوچه­‌ی رضا­تیغی می­‌گوید­:

بهت حسودیم می­‌شه که تو این سن داری شروع می­‌کنی­.

پدر همراهشان به کوچه می­‌رود­. بچّه­ها پشت در می‌­نشینند و گوش می‌­خوابانند­. جز صدای تخت و نفس­‌زدن­‌های گاه ­و­بی­گاه، صدای دیگری به گوششان نمی‌­رسد­. مدّتی گوش­ به ­زنگ می‌­مانند امّا پلک‌های‌شان به تدریج سنگین می‌­شود و به خواب می‌­روند­.

قاسم چشم‌هایش را باز می­‌کند­. نمی­‌داند چه ­مدّت خوابیده است­. همه­‌جا تاریک است­. گوش تیز می­‌کند امّا به جز دَم­­ و ­­بازدم سبک نسرین صدای دیگری نمی­‌شنود­. نمی‌­داند چه­وقت از روز است­. نسرین را بیدار نمی­‌کند­. دستش را به دیوار می­‌گیرد و با احتیاط از پلّه­‌ها پایین می‌­رود­. مثانه­‌اش دارد می­‌ترکد. شلوارش را می­‌کشد پایین و یک گوشه می­‌شاشد­.

وقتی کارش تمام می­‌شود، صدای خش­‌خشی از زیر یکی از قفسه­‌ها بلند می­‌شود­. یکی از موش‌های انباری است­. قبلا سوراخی را که موش‌ها در دیوار زیرزمین باز­کرده­‌اند دیده است­. می­‌داند آن سر سوراخ به کجا ختم می­‌شود­. سال گذشته چندین ­بار همراه بچّه­‌های محل، به خانه­‌ی نیمه­‌مخروبه­‌ی انتهای کوچه رفته بود و موش‌های درشت آنجا را تماشا کرده بود­. صدها موش آنجا بود­. آنقدر زیاد بودند که همه­‌جا دیده می­‌شدند و توله­‌های کور صورتی‌­رنگشان توی هر حفره­ای روی هم می‌­لولیدند. بچّه­‌ها از سرِ دیوار سنگ پرت می­‌کردند و شرط می‌بستند­.

در تنها اتاق سرِپای خانه، در طبقه­‌ی اوّل، دو زن زندگی می­‌کردند­. درِ اتاقشان وسط هوا باز می­‌شد و از کلّ خانه­، فقط اتاق کوچک آنها بود که هر چهار ­طرفش دیوار داشت­. سال قبل، وقتی صاحب­خانه آنها را بیرون انداخته بود­، رضا­تیغی فورأ دو بنّا فرستاده بود که ظرف یک روز برای اتاق سقف بزنند و یک در آهنی کار­بگذارند و اتاق را در اختیار زن‌ها گذاشته بود­. بیوه­‌های جوان و لاغری بودند که سرجمع شش بچّه داشتند­. رضا­تیغی بچّه­‌ها را به خانه­‌ی خودش برده بود و سرپرستی­‌شان را به عهده گرفته بود­. با تاریک شدن هوا­، زن‌ها نردبان می­‌گذاشتند و توی کوچه‌­پشتی پایین می­‌آمدند و به خانه‌ی رضا­تیغی می‌­رفتند­.

قاسم از پلّه‌ها می‌­دود بالا­. شلوارش را بالا می­‌کشد­. سرش را روی زانوها می­‌گذارد­. شکمش قار و قور می­‌کند­. مدّت زیادی است که چیزی نخورده‌­اند­. وقتی نسرین بیدار می­‌شود­، پشتِ­ هم جیغ می­‌کشد­. از بیدار شدن در تاریکی وحشت کرده است­. قاسم صدای‌ش می­‌کند و دستش را می­‌گیرد امّا او به جیغ زدن ادامه می­‌دهد­.

جوابی نمی­‌آید.

زمان سپری می‌­شود­.

نمی‌­دانند ظهر است یا عصر یا شب­. در تاریکی زیر­زمین، حساب وقت از دستشان در­رفته است­. کنار هم کز می­‌کنند­. گاهی صحبت می­‌کنند امّا بیشتر اوقات، ساکت و مراقب می­‌نشینند­.

نسرین می‌­پرسد­: دخترا رَم می‌­بره­؟

نه­.

فقط پسرا­؟

اوهوم­.

چرا­؟

نمی‌­دونم­.

خارج کجاس؟

یه جایی که زبون ما رو نمی‌­فهمن­.

مرتضی زبون خارج رو می­‌فهمه­؟

نُچ­!

پس واسه­ چی می­‌برنش خارج؟

چه­ می­دونم­!

داداشی­؟

هوم­؟

گشنمه­.

وقتی گرسنگی شدّت پیدا می­‌کند، دوباره فریادشان بلند می­‌شود­. قاسم در را زیر مشت­ و­ لگد می­‌گیرد­. نسرین جیغ می­‌کشد­. آنقدر جیغ می­‌کشد که گلویش خشک می­‌شود و صدایش دیگر در نمی‌­آید. بغضش می‌­ترکد­. گوشه‌های دهانش به طرف چانه انحنا برمی­‌دارند و همین­طورکه اشک می­‌ریزد­، مادر را صدا می­‌زند­.

باز هم جوابی نمی­‌آید­.

زمان می­‌گذرد­. همانجا که نشسته­‌اند، به خواب می­‌روند­. وقتی بیدار می­شوند هنوز همه­‌جا تاریک است­. به محض باز شدن چشم‌های‌شان شروع به گریه می­‌کنند­. بوی ادرار همه­ جا را پر کرده است­. باز در را می­‌کوبند امّا خبری نمی­‌شود­. ضعف بدنی، مدّتی است که به نسرین غلبه کرده است­. چشم‌های‌ش سیاهی می‌­روند و روده‌هایش به شدّت به هم می­‌پیچند­. قاسم قوی­تر است امّا او هم با گذشت زمان تسلیم می­‌شود­. کم­کم مطمئن شده است که همانجا خواهند مرد­.

نمی‌­داند پدر و مادر کجا رفته­‌اند امّا یقین دارد که برنمی­‌گردند­. ­جز صداهای کوچه­، هیچ صدای دیگری نیست­. هر چه فریاد می‎­زنند، کسی توجّه نمی­‌کند­: انگار هوای زیرزمین فریادشان را فرو می­‌برد­. بیداریشان چندان طول نمی­‌کشد­. نسرین هوش و حواس خود را از دست داده است و دست و پایش را مثل جنین، در شکم جمع کرده است­. قاسم دستش را می­‌گیرد­. تن نسرین مثل یخ سرد است­. کنار او می‌­نشیند و سر خواهرش را به طرف سینه‌­ی خود می­‌کشد­. از­دست­‌رفتن حواس خودش هم چندان طول نمی­‌کشد­. جرقّه­‌های زرد در سیاهی زیرزمین پیدا می­‌شوند­. هر جا را نگاه می­‌کند­، جرقّه­‌ها همانجا ظاهر می­‌شوند و شروع می­‌کنند به چرخیدن دور سرش­. می­‌چرخند­، می­‌چرخند­، تند­تر، تندتر. سرِ سنگین­ قاسم، روی سینه‌­ی نسرین می­‌افتد­.

چندبار برای مدّت کوتاهی چشم‌های‌ش را باز می­‌کند­. هر بار، از نو کشف می­‌کند که نسرین، کنارش روی زمین افتاده است­. دستشان در دست همدیگر است امّا نمی­‌تواند خواهرش را ببیند­. چشم‌های‌ش بینایی خود را از دست داده‌­اند­. حتّی جرقّه­‌ها هم دیگر دیده نمی­‌شوند­. خش­‌خش، اینجا و آنجا شنیده می­‌شود­. ته زیرزمین­، پای پلّه­‌ها­. سعی می­‌کند روی آرنجش بلند شود امّا نمی­‌تواند­. اختیار دست و پایش را از دست داده است­. فقط می­‌تواند گوش دهد­.

بی­هوش می­‌شود­.

به هوش می­‌آید­.

صدای زیرِ تکرار شونده‌­ای، مدام از کنار سرش به گوش می­‌رسد­. چیزهایی روی سینه و پاهایش وول می‌خورند­­. درد خفیفی در نقاط مختلف بدنش احساس می­‌کند­. بویی آشنا به مغزش راه پیدا می­‌کند­. تصویر مبهمی از اتاق­ پشتی خانه­‌ی نیمه­‌مخروبه در ذهنش سایه می‌­اندازد­. صداها و بوها، آرام­‌آرام از او دور می­‌شوند و همراه تصویر خانه‌ی نیمه­‌مخروبه، محو می­‌گردند­.

تب یک­ماهه، آغاز شده است­.

 

قاسم چشم‌های‌ش را باز می­‌کند­.

صدای جویده­‌شدن صورت نسرین، هنوز در مغزش ادامه دارد­. دستی به صورت خود می­‌کشد­. سرش هنوز درد می­‌کند­. می­‌نشیند و سرش را زیر شیر آب می­‌گیرد­. دو ساعت از نیمه‌­شب گذشته است­. ماه کمی پایین رفته و سر دیوار رسیده­.

امشب باید کار را یکسره کند­.

درِ حیاط طبق معمول باز است­. بیرون می­‌آید. سه شبح، کنار جوبِ وسط کوچه قوز کرده­‌اند­. به­ ردیف نشسته­‌اند و سرنگ کوچکی را دست­‌به­‌دست می­‌کنند. پدرش بین آنها نیست. دماغش را بالا می­‌کشد و راه می­‌افتد­.

هوا کمی دَم دارد امّا کمرِ گرما شکسته است­. نسیم نیمه­‌شب، بوی لاشه­ سگها را همراه بوی زباله و دود­­­­، توی محلّه این طرف­ و­ آن طرف می­‌کشد. خیل مگس­‌ها همه­‌جا جولان می‌­دهند­­. گربه­­‌ی سیاهی سرِ دیوار نشسته، با چوب نیم‌­سوزی که به ماتحت‌ش فروکرده­‌اند ور می‌­رود­. بوی تُند­ شاش، از پای دیوارهای فرسوده­ بلند می­‌شود و با هر نفس، ریه­‌های قاسم را پُر می­­‌کند. کوچه­ در تاریکی فرو رفته است. قاسم بی­صدا پیش می­‌رود.

دو پسر­بچّه روی سقف وانتِ حاجی‌­انگوری نشسته­‌اند و برای هم جوک تعریف می­‌کنند­. تا چشمشان به او می‌افتد خنده­‌شان قطع می­‌شود­. برای فرار نیم­‌خیز می­‌شوند امّا قاسم از کنارشان می­‌گذرد. امشب حوصله­‌ی انگولک کردنشان را ندارد­. کمی جلوتر، سرِ پیچِ کوچه، چند مرد شاد و شنگول، بی‌­توجّه به او، از خانه­‌ای بیرون می‌­آیند و متلک بارِ هم می­‌کنند.

جلوی خانه­‌ی رضا­تیغی می­‌ایستد­. یکی از نوچه­‌های رضاتیغی جلوی در ظاهر می­‌شود­. لبخند بی­‌دندانی صورتش را می­‌پوشاند و می‌­پرسد: چطوری قاسم­؟

خوبم­.

اون جاکش کجاس­؟

نمی‌­دونم­.

رفته تهِ کوچه­؟

لابد­.

بیا تو­.

نُچ­­.

از طبقه­‌ی دوم صدای داد و فریاد می‌­آید­.

باز این ننه‌ت دعوا راه انداخته­. همین روزا می‌ندازم‌ش جلو سگ­.

قاسم سرش را بالا می­‌کند و به پنجره‌­ی طبقه­‌ی دوم خیره می­‌شود­. انگشت­هایش، با چاقوی ضامن­‌داری که تهِ جیبش جاخوش کرده است، بازی می­‌کنند. می‌­پرسد­:

آقا سیّد کِی می‌آد­؟

معلوم نیس­. چطور­؟

همین­طوری­.

می­‌داند که رضا­تیغی هر ماه دو بار سرمی‌­زند و البتّه زمانش هیچ معلوم نیست­. سرش را می­‌اندازد پایین و راه می­‌افتد.

نوچه­ی رضاتیغی پشت سرش داد می‌زند: هُش چوچول! خوش‌­گَلدی!

بی­‌عجله، به موازات جوب قدم برمی‌­دارد­. به تیر برق که می‌­رسد، می­‌ایستد و سیگاری آتش می­‌زند­­. شبح باریک یک زن، در تاریکیِ پای دیوارها به سمت او حرکت می­‌کند­. صورتش چندان پیدا نیست­. موهای‌ش موج‌دار است و روی صورت سفیدش ریخته­­. لحظه­‌ای به چشم‌های قاسم خیره می­‌شود و می­‌گذرد­.

قاسم تا انتهای کوچه­‌ی باریک قدم می‌­زند و از هر درِ باز به داخل سرک می­‌کشد­. پدرش سرِ پلّه­‌ی هیچ حیاطی نیست­. صدایی زمخت، مدام در سرش تکرار می­‌کند:

امشب. الان!

پای دیوار خانه­‌ی نیمه‌­مخروبه­‌ی انتهای کوچه، دو شبح نشسته‌­اند­. قاسم را که می­‌بینند، یکی‌شان می­‌پرسد­:

سیگار داری­؟

نه­!

یه نخُ که داری­!

نُچ­!

زنی که سیگار می­‌خواهد، چشم‌های درشت‌ش را به چشم‌های قاسم می­‌دوزد­. می‌­پرسد­:

مرد شدی یا نه­؟

زن دوم می­‌گوید: آره. از عقب!

قاسم شیشکی می­‌بندد­.

زن‌ها می­‌زنند زیر خنده­. دور چشم‌شان شیارهای عمیق می‌­افتد­. قاسم یک نخ سیگار از جیبش بیرون می­‌آورد­. فکری به سرش زده است­. کشتن یکی از این‌ها می­‌تواند قوّت قلب خوبی برای اجرای تصمیم‌ش باشد­. می­‌گوید­:

می­خوای امشب صد تا سیگار بهت بدم­؟

زن چشم‌­درشت می­‌خندد­: صد تا سیگار داری پدرسگ­؟

اوهوم­.

کجا داری­؟

خونه­.

زنها می­‌خندند.

هوم… از چِشام خوشت می‌اد­؟

آره­.

زن، دستش را به دیوار می­‌گیرد و بلند می­‌شود­.

زن دوم می­‌گوید­: منم سیگار می­‌خوام­.

قاسم می­‌گوید­: سیکدیر­!

زن چشم­‌درشت، پشتِ قاسم راه می­‌افتد­­. شبح دیگر را تنها می­‌گذارند­. قاسم سیگار را روشن می­‌کند و به دست زن می‌­دهد­. زن چند پُک عمیق می‌­زند و می­‌پرسد­:

داداش‌ت اسمش چی بود­؟

کدوم یکی­؟

چشم زاغه­.

مرتضی­.

چند وقته پیداش نیس­.

مُرد­.

اونم به گا رفت­؟!

تا رسیدن به خانه، دیگر حرفی نمی­‌زنند­­. وارد حیاط می­‌شوند­. به اتاق­ عقبی می­‌روند­. قاسم قدری عرق توی لیوان می­‌ریزد و جلوی زن می­‌گذارد­. زن یک­ضرب بالا می­‌رود­. می­‌پرسد­:

چند سالته­؟

چهارده­.

بیشتر نشون می­‌دی­. بکش پایین ببینم­.

قاسم شلوارش را در­می­‌آورد و یک ­گوشه می­‌اندازد­.

زن با چشم‌های درشتش او را ورانداز می­‌کند و می­‌گوید­:

بازم می­‌خوام­.

قاسم به آشپزخانه می‌­رود و کمی عرق توی لیوان می‌­ریزد­. بزرگ­ترین کارد را پشت خود پنهان می­‌کند و بیرون می­‌آید­. لیوان را به­ زن می­‌دهد و کنار او، روی زمین می‌­نشیند­. زن باز هم لاجرعه سر می­‌کشد­­. می­‌پرسد­: چقدر منو می­خوای پدرسگ­؟

چشماتو ببند­.

واسه­‌چی­؟

که بهت نشون بدم چقدر می­‌خوامت­.

زن چشم‌هایش را می‌­بندد و لبخند محوی روی صورت استخوانی‌ش می­‌نشیند­. قاسم کارد را بالا می­‌برد­. قلبش تند می‌­زند­. ناگهان به موی زن چنگ می‌­زند و کارد را تا دسته در گلوی او فرو می­‌کند­. تیغه­‌ی کارد از پسِ گردن بیرون می‌­زند­. خون می­‌پاشد­. زن به خِرخر می­‌افتد و یکی از چشم‌هایش کمی در حدقه می­‌چرخد­. دست و پایش، پرش­‌های عصبی می­‌کنند ولی هیکل سی کیلویی­‌اش آنقدر قوّت ندارد که بتواند سرش را از چنگ قاسم بیرون بکشد­. کمی تقّلا می­‌کند و سپس به ­کلّی از حرکت بازمی­‌ماند­.

خون روی موکت راه می­‌افتد­. قاسم می­‌لرزد­. عقب می‎شیند و صورت رنگ­‌پریده­‌ی زن را نگاه می­‌کند­. حالت صورت فرق چندانی نکرده است­ امّا به خاطر سرخیِ خونی که روی آن پاشیده­، زنده­‌تر از قبل به نظر می­‌رسد­.

جنازه را از پا می­‌گیرد و به سمت پستوی اتاق می­‌کشد­. چند لحاف روی آن می­‌اندازد و مخفی‌ش می­‌کند­. به حیاط می­‌آید و سر پلّه می‌­نشیند­. معده­‌اش منقلب می‌­شود­. به موزائیک‌­های کف حیاط خیره می­‌شود و نفس­ می‌زند­. لرزه­‌ی دست‌های‌ش که برای چند لحظه متوقّف شده بود­، با شدّت بیشتری برمی­‌گردد­.

شیر آب را باز می­‌کند و دست‌های آغشته به خون را می­‌شوید­. شیر را که می­‌بندد­، خون از دست‌ها شسته شده امّا گرمای آن همچنان زیر پوستش حضور دارد­. گرمای خون، به تدریج زیر پوستش می­‌خزد، به آرنج­‌ها­، بازوها­ و کتف‌ها سرایت می­‌کند­ و از آنجا به تمام بدنش سرازیر می­‌شود­. سطل بزرگی می‌­آورد­، از آب پُرمی‌کند و روی سر و تن خود می­‌ریزد­. بار دیگر این کار را تکرار می­‌کند­. فایده­ ندارد­. آب­چکان می­‌ایستد­. باید تزریق کند­. می­‌طلبد­. به اتاق عقبی برمی­‌گردد­. مایع را درون سرنگ می­‌کشد و به کوه لحاف­‌ها که روی زن توده کرده است تکیه می­‌زند­. کمربند را دور ران سفت می­‌کند و سوزن را فرو می­‌کند­. نفس عمیقی می­‌کشد و برای چند دقیقه­‌ی کُند­، بی­حرکت می­‌نشیند­.

پس بالاخره آماده شدی­!

آره­!

کاسه­‌ی چشم‌های‌ش، کمی زاویه‌­دار می­‌شوند­. دردی در شکمش می­‌پیچد­. پهلوی‌ش به تیر­کشیدن می­‌افتد و شدّت آن هر­لحظه بیشتر می­‌شود­. گزیدگی­‌های قدیمی به سوزش می­‌افتند­. قوّه­‌ی شنوایی‌­اش بهتر می­‌شود­­: گوش‌ش می‌تواند نجوای زن‌های همسایه را بشنود­. نوک گوش‌های‌ش تیز می‌­شوند­. مجموع‌ه­ای از بوها به شام‌ه­اش داخل می­‌شوند­. درون شکمش، چیزی در حال شکل گرفتن است­: چیزی که هر­لحظه بزرگ­تر می­‌شود­. زائده­‌ی غضروفی صورتی‌­رنگ، از انتهای دنبالچه­‌اش بیرون می‌­زند­. نفس­تنگی می­‌گیرد­. فشار شکمش هر­لحظه بیشتر می­‌شود و ریه­‌ها زیر این فشار، قابلیت هواگیری خود را از دست می­‌دهند­. رنگ صورتش برمی­‌گردد و کم­‌کم به بنفش می‌­زند­. شکمش به طرز بی­‌سابقه­‌ای دردناک شده است­. رگ‌های گردنش در اثر فشاری که برای نفس‌کشیدن به خود وارد می­‌کند، کبود و متورّم می­‌شوند­. چشم‌های‌ش کمی در کاسه می­‌چرخند و رگ‌های خونیِ زیرِ آنها نمایان می­‌شوند­.

لحظه­‌ای که درد به نهایت خود می­‌رسد­، دهانش مثل دهان ماهی باز و بسته می­‌شود و صدای ممتدی، شبیه صدای کسی که تیغ درشتی در گلویش گیر کرده باشد، از آن بیرون می‌­زند­. آنگاه  همه­­‌چیز پیش چشمانش تار می­‌شود و از مقعد گشادشده‌ی در حال شکافتنش­، دو پنجه‌­ی حیوانیِ لرزان و خون­آلود بیرون می­‌زنند­. ناخن­‌های سیاه، در گوشت کفل­‌های خون­آلود قاسم فرو می­‌روند و با فشاری که به طرفین وارد می­‌کنند­، مقعد به سختی پاره می­‌شود­. خون می­‌جهد و سرِ پُرمویی بیرون می­‌آید­. حیوان به­ تدریج و در خلال حرکت­‌هایی آرام، بدن خود را بیرون می­‌کشد­. در عرض نیم­­ساعت، تن قاسم، زیر هیکلی درشت و پوشیده از موهای خاکستریِ آغشته به مایعی متعفّن، ناپدید می­‌شود­.

درست پیش از روشن شدن هوا­، پدر وارد حیاط می­‌شود­.

با نزدیک شدن صبح­، بچّه­‌ها و زن‌ها به خوابگاه­‌های خود برگشته­‌اند و مردها اگر در خانه­‌ی خود نیستند­، برمی‌گردند که تا ظهر بخوابند­. اشباح کوچه­، در کنج تاریکِ خانه­‌های خود فرو می‌­روند و تا فرارسیدن دوباره‌ی ساعت تاریکی، منتظر می‌­مانند­.

پدر همین­‌که پایش را داخل حیاط می­‌گذارد­، مردّد می­‌شود­. یک سیگار روشن می­‌کند و از پشت پنجره‌­ها، داخل خانه را ورانداز می­‌کند­. وقتی سیگار به نصف می‌­رسد­، تردیدش فروکش می­‌کند و داخل می­‌شود­. بوی عجیبی به مشامش می­‌خورد­. از خستگی روی پا بند نیست، اعتنا نمی­‌کند­. خمیازه­ می­‌کشد­. گلویش را می­‌خاراند و برای آوردن زیرانداز، به اتاق عقبی می­‌رود­.

وارد اتاق که می­‌شود­، از آنچه می­‌بیند چندان تعجب نمی­‌کند­: موش غول­‌پیکری، زیر پنجره قوزکرده است و سرش را داخل کپّه­‌ی لحاف­­‌تشک­‌ها فرو برده­، مشغول جویدن است­. گمان می­‌کند این هم یکی از خیالات دَم صبحش است­. یک بالش و یک زیرانداز برمی­‎دارد و از اتاق بیرون­ می­‎آید­. موش غول­‌پیکر از جویدن دست می‌کشد و عقبِ او راه می­‌افتد­. پدر، حرکت پاهایی سنگین را پشت سر خود احساس می­‌کند­. چنین خیال عجیبی تابحال برایش سابقه نداشته است­. کم­‌کم ترس بَرش می­‌دارد­. آب دهانش را قورت می‌­دهد و سرجای خود می‌ایستد­­. سر برمی­‌گرداند­. موش غول‌­پیکر درست پشت سرش است­. دمِ دراز و صورتی‌­رنگ خود را در هوا تاب می‌­دهد و به در و دیوار می­‌مالد­. چشم‌های اُریبِ سرخ­ و بی­‌حالتش­ را به پدر دوخته است­. پدر خودش را خیس می­‌کند­. زانوهای‌ش به لرزه می­‌افتند­ و مو بر تنش راست می­‌شود­.

موش غول­‌پیکر بی­حرکت می­‌ماند­. از پوزه‌­اش خون می­‌چکد­. پدر قصد فرار دارد. به محض اینکه رو برمی‌گرداند، حیوان روی گُرده‌­ی او جست می­‌زند­. پدر زیر وزن زیاد، می­‌شِکَند­­ و زمین می­‌خورد­. فریاد در گلویش گیر می­‌کند­­­. موش غول­‌پیکر، دندان­‌های درازش را در شکم او فرو می­کند و با حرکت سریع سرش به طرفین­، شکم پدر پاره می­‌شود و روده­ها بیرون می­‌افتند­.

وقتی سیر می­‌شود­، از درِ حیاط بیرون­ می­زند. به سرعت و بی­صدا در طول کوچه­‌ی پیچ‌­در­پیچ­، کنار دیوارها پیش می‌­رود­. گرگ و میش است­. شبحِ زن دوم  هنوز پای دیوار خانه‌­ی نیمه­‌مخروبه نشسته است­. از جلوی زن می‌گذرد­. زن، عبورش را احساس می­‌کند­. برای یک لحظه پلک‌های تازه­‌گرم­‌شده­‌اش را باز می­‌کند امّا حیوان از کوچه بیرون­ زده و ناپدید شده است­. خمیازه­ای می­‌کشد­، چشم‌هایش را می­‌بندد و به خواب می­‌رود­.

برگزیده جشنواره هدایت ۱۳۸۹

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در داستان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.