ماَموریت

نویسنده: رضوان نیلی‌پور

داستان چهارم

پوری، پرده را ول کرد و از پشتِ پنجره کنار رفت. گوشی را برداشت و دکمه را فشار داد.

« باز شد ؟  بیا بالا. » جلوی آیینه‌ی کنسول رفت و یک طُرِّه از موهای شرابیِِ بلند را روی شانه‌ی لُخت ریخت. صدای پاشنه‌های زنانه را شنید و دَرِ آپارتمان را باز کرد. « سلام. آخیش. این جا چه خنگه. هااااااای . »  پوری یک قدم عقب رفت. « بیا تو، نمی‌خواد بِکَنی، ما زَنا کفشامون تمیزه. » صورتِ او را بوسید و به آشپزخانه رفت.

فریبا با کفش‌های پاشنه بلندِ سفید، آمد تو و قبل از آن که بنشیند، شالِ ابریشمیِ نارنجی را از سر برداشت. دستش را زیرِ موها برد و سرش را به عقب تکان داد. موهای سیاهِ بلند، شانه به شانه ریخت. « خوبه که تابسّون داره تموم می‌شه و این هوا … ! » شال را روی دسته‌ی مبل انداخت و دکمه‌های مانتو را باز کرد. بوی ملایمی توی سالن پخش شد.

پوری از آشپزخانه بیرون آمد و سینی را با دو لیوان شربتِ آلبالو، روی میز کنارِ ظرفُ شکلات گذاشت. « اون جا بشین فری، جلوی کولر. » و خودش رو به روی او نشست.

تاپِ سفید با شلوارکِ  قرمز به تنش چسبیده بود .

فریبا لیوان را برداشت و شربت را با نِی به هم زد. یَخ داخلِ لیوان چرخید .

« چه خبر؟ چی کار کردی با اون یارو؟ » پوری پاکت سیگار را برداشت، یک نخ، بیرون کشید و میانِ لب‌ها گذاشت. « می‌کِشی ؟ » فریبا شربت را مزمزه کرد. « نه حالا. »

پوری فندک را روشن کرد. پُکِ عمیقی زد و دود را بلعید. « بِره گم شه اِکبیری. » تکیه داد و پاها را روی هم انداخت. ساق‌ها برق می‌زد. « مگه هر گوساله‌ای می تونه کمپانی بزنه و کنسرت راه بندازه ؟ » فریبا نصفِ لیوان شربت خورد، دستش را روی کیف گذاشت و دوباره برداشت. « نتونسی باش کنار بیای؟ » پوری خم شد و خاکستر سیگار را که هنوز کوتاه بود، توی زیر سیگاری تکاند . « هرکی دیگه‌ام بود، نمی تونس. » فریبا تکیه داد.

« پولت چی شد ؟ مزدِ اون سه شب ؟ » پوری سیگار را میان لب‌ها گذاشت، چشم‌ها را تنگ کرد و سه بار  پشتِ سَرِ هم پُک زد. « تو سرش بخوره، من دیگه زدم زیرِ پِلِ همه چی . » کلمات با دود بیرون آمد. « بعد از اجرای هر ترانه، وقتی می‌رفتم پشتِ صحنه، هزارتا قرار دادِ شفاهی تحویلم می‌داد. »

فریبا باقیمانده‌ی شربت را تا ته سر کشید، لیوان را بالا داد و یخ را که کوچک شده بود، انداخت توی دهان .

پوری پک زد، دود را با فشار بیرون داد و ته سیگار را کفِ زیر سیگاری خاموش کرد. « یه شربت دیگه بیارم برات؟ » فریبا یخ را قورت داد و لیوان را روی میز گذاشت.  « آره، کولرِ ماشین خرابه، اَتَش کردم. » پوری لیوان را که لب آن یک نیم دایره بنفش شده بود، برداشت و از جا بلند شد. تاپِ سفید بالا رفت و یک طرفِ پهلو، تا سوراخِ ناف، پیدا شد .

دمپایی‌های پاشنه بلندِ تمام شیشه‌ای، روی پارکت صدا می‌داد.

لیوان را توی شکمِ یخچال فرو کرد و سرش را چرخاند. « اصلاً از اولش‌ام معلوم بود که این مرتیکه آدم نیس . » دو تکه بلور، داخلِ لیوان افتاد. فریبا همان طور که دستش تا مچ توی کیف بود، خم شد و از آن طرفِ اُپِن، به او نگاه کرد.

پوری نی را داخلِ لیوان گذاشت و از آشپزخانه بیرون آمد. « آقا مرتضا اومد از ماَموریت؟ » فریبا پاها را روی هم انداخت. « فردا شب پرواز داره. »

پوری لیوان شربت را توی سینی، روی میز گذاشت و نشست. موهای شرابیِِ بلند، با شانه های لُخت، بازی می‌کرد. « می گفت که بعد از اجرای هر ترانه باید برم اون پشت، کلاه گیس و لباس عوض کنم. مدام زیرِ ذره بینش بودم. احمق نمی‌فهمید که کنسرت زنونه س، نباید هی بِرِه و بیاد روی سن . »

فریبا پاکت سیگار را برداشت و یک نخ بیرون کشید. میانِ لب‌ها گذاشت و فندک زد.

« موهات که قشنگ‌تر از کُلاس. » سیگار میانِ لب‌ها تکان خورد.  دو طرفِ مانتوی سفید کنار رفته بود و قسمتی از بلوزِ بنفش و سینه پیدا بود. پوری شربت را که یخِ آن آب شده بود ، برداشت و مزمزه کرد . « باور کن فری، لباسایی که به من می‌داد بپوشم، بعضی یاش، سه چهار کیلو وزن داشت، طبقه طبقه و چین چینی. یکیش بود که پشتش نیم متر، روی زمین می‌کشید و کفِ سن رو جارو می‌کرد. » جرعه‌ای سر کشید و لیوانِ نصفه را میانِ پنجه‌های دو دست چرخاند. « عقده‎ای ! » پاها را عوض کرد و روی هم انداخت.

« هی ایراد. هی بهانه‌ی الکی . »

فریبا سیگارِ نصفه را توی زیر سیگاری خاموش کرد ، به پشتیِ صندلی تکیه داد و زیپِ کیفش را تا نیمه باز کرد. « یقین منظورش از این بهانه‌ها چیزِ دیگه‌ای بوده پوری . » و غش غش خندید. پوری یک دسته مو، از روی شانه مشت کرد و پشتِ سر انداخت.

« گُه خورده، با اون شکم گُندَش. » فریبا به ساعتش نگاه کرد، آیینه و لوله‌ی ماتیک را از توی کیف، بیرون آورد و لب‌ها را پر رنگ کرد . پوری به او خیره شد . « گفتی فردا شب میادش ؟ »  فریبا آیینه و ماتیک را داخلِ کیف انداخت و لب ها را روی هم سُر داد. « آره ، یازده و نیم . » پوری خندید. « آخ جووووون … چه شود ! ! راسی مادرشوهرت کجاس ؟ » فریبا راست نشست .

« کجا بهتر از تَنگِ من ؟ » پوری ابروها را بالا داد . « حتا حالا که پسرش نیس ؟ » فریبا بلند نفس کشید . « حتا حالا که … راسی اگه تماس گرفت بگو که من این جا بودم . »

« کی ؟ آقا مرتضا ؟ » « نه، مادرش. » زیپِ کیف را بست و به ساعتِ دیواری نگاه کرد.

« اماخودمونیم پوری، طرف خیلی پرت بوده . » « کی ؟ مادر شوهرت ؟ » « نه ، همون یارو ، اصلاً خوانندههای روز، وسط برنامه، لباس و کلاه عوض نمیکنن. بگو، بازم از کنسرت

بگو. »

پوری پاکت سیگار را برداشت.

« شبِ دوم، آخرین ترانه رو که خوندم، زودتر از من رفت توی رخت کَن. وقتی رسیدم اون‌جا، دیدم دستاش رو پشتِ کمرش زده ، تند تند توی اتاق می‌ره و برمی‌گرده. چشمش که به من افتاد، مثِ جن زده‌ها، یه هو به طرفم اومد و گفت،ً مردم دوس ندارن خواننده مث یه تیکه چوب روی سن وایسه و میکروفن رو عینِ بستنی یخی جلوی دهنش بگیره.ً »  پک زد و دود را هورت کشید. « من توی اون لباس مسخره داشتم از گرما می مُردم . منتظر بودم گورش رو گم کنه تا لُخت بشم و نفس بکشم. یه دفعه پاش رو کوبید به زمین و گفت،  ًباید بلرزه . اونا هیجان می‌خوان، می‌فهمی؟ زمین باید زیرِ پات بلرزه. تماشاچی باید روی صندلی به رقص بیاد. باور کن فری،ً من حتا نیگاش‌ام نمی‌کردم. عرق داشت از سر تا پام می‌ریخت. کلاه گیس رو از سرم برداشتم و پرت کردم اون گوشه. یه هو گفت ً می‌دونی امشب چند تا بلیط فروختیم ؟ آره ؟ حدود ششصد تا. یعنی ششصد نفر، فاتحه‌ی پول و وقتِ شون رو خوندند که بیان این جا و یه تیکه چوب تماشا کنن.ً »

فریبا شربتِ دوم را تمام کرد و لیوان را توی سینی، روی میز گذاشت.

« همون که گفتم پوری، پاطیل شده برا خودت. »

لای دَرِ تراس باز بود. گربه‌ی سیاه ، تنش را باریک کرد، به زور آمد تو و دُمَش را رو به بالا سیخ کرد. همان جا دَمِ در ایستاد و به فریبا زل زد.

پوری دَرِ ظرفِ شکلات را برداشت و یکی توی دهان گذاشت.

« بخور فری، از اون تلخ‌هاس که دوس داری . » فریبا دوتا شکلات برداشت و گوشه‌ی کیف انداخت. گوشی را بیرون آورد و حروف را تایپ کرد، دکمه را زد و گوشی را از کنارِ کیف، به داخل سُر داد.  پوری همان طور که دَرِ ظرفِ شکلات را می‌گذاشت، نگاهش روی صورت فریبا و کیف، جا به جا شد.  فریبا زیپِ کیف را تا نیمه بست.

گربه آرام رفت زیرِ مبلِ فریبا. کُپ کرد و چشم‌ها را بست. پوری باقی مانده‌ی شربت را که گرم شده بود، سر کشید. « همون روز اول بهش گفته بودم که به برفِ شادی و مه روی سِن، حساسیت دارم. شبِ سوم، همین‌ جور که داشتم می‌خوندم ، یه هو دیدم چشام داره می‌سوزه و نفس کم میارم. » فریبا به گوشی داخل کیف نگاه کرد. پوری تکیه داد.

« حواسِت به منه فری ! ؟ یا … » فریبا راست نشست.

« آره بگو، می‌شنوم. » پوری لیوان را روی میز گذاشت. « اون شب هر کاری کردم، نتونسم جلوی عطسه‌م رو بگیرم . بعد از عطسه، دوباره خواسم با ارکستر، ادامه بِدَم که مث جن پهلوم ظاهر شد. میکروفن رو از دستم کشید، چسبوند به لباش و با صدای بلند گفت،ً خانم‌های محترم. از فرداشب ، به جای خانم پوری …ً »

گوشیِ فریبا توی کیف لرزید.« می‌بخشی پوری جون. » گوشی را برداشت، دکمه را زد و دَرِ گوشش گذاشت. « سلام . نه هنوز. » پوری سینی را برداشت، آرام  به آشپز خانه رفت و سینی به دست، روبه روی ظرفشوئی ایستاد.

فریبا گوشی را دست به دست کرد و پشت به اُپن ، چرخید. « من … ؟ کِی غالِت گذاشتم ؟ » خم شد و زیر سیگاری را روی میز، پس و پیش کرد.

« نه بابا … تقصیرِ خودته. » دستش را جلوی دهان  برد .

« هر جا تو بگی . » دو طرفِ مانتو را روی هم آورد و به ساعتش نگاه کرد .  عقربه ها به طرف بالا ، روی هم جُفت شده بود . « اهوووم ، باشه . » دکمه را زد و گوشی را توی کیف انداخت. از جا بلند شد و شالِ ابریشمی را از روی دسته‌ی مبل برداشت. « پوری جون، من دیگه برم. » پوری از آشپزخانه بیرون آمد.

« می موندی ناهار. » فریبا یک طرفِ شال را روی شانه ی چپ انداخت.  « مرسی عزیزم ، باید برم . »  دو طرف صورتِ او را بوسید و از در بیرون رفت.

گربه از جا پرید، چشم ها را باز کرد و به تنش کش و قوس داد.

برگزیده جشنواره هدایت ۸۹

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در داستان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.