

اسماعیل شاهرودی

نوشته: کورش دستوری
شاهرودی بود لابد که اسماعیل شاهرودی بود. گیرم در دامغان به دنیا آمده باشد. بغل هم هستند، دامغان و مٌغان که جمع میشدند در همان حوالی که لابد شاهرودی بوده که از کنارش انداخته آمده به تهران.
حتماً شاهرودی بوده اسماعیل. خودش که میگفت تخمهی شراب است و لابد غفلت یک خواب. هر چه بود، اسماعیل شاهرودی ـ اصلاً بگوییم از ولایت قومِس ـ آمده بود به تهران تا معلمی کند.
لابد شرابی که مٌغان میانداختند، هنوز مستیاش در او بوده که گشته است میان آن همه “آدم مقبول” با مردی ملول، می زده که خودِ پیر مغان بوده و مطرود و مهجور.
اسماعیل شاهرودی را لابد نیما، لادبن میدید. برادری که قرار بود آرش کمانگیر باشد به تیر غیبیی ژوزفخان استالین، سیاوش شد. اسماعیل شاهرودی نیماییترین شاعر ایران بود به معنا در آن سالهایی که هنوز معلوم نبوده کی به کیست.
و هم او از اوّلین کسانی بود که در فرم و زبان خود که شعر نیمایی بود جسارت و تهورها شروع کرد. این مرد ادیب و نیک، این شاعر حوالی کویر، سخت امّا دلبسته به چیزی بود که نبود.
همانطور که آن صداهای خوش، لادبن را با خود برد، رویاهای شاعر کویری ما را هم به رنگ خود درآورد. رنجهای کودکیاش، دیدن رنجهای مردم، به حق او را در جای درستی نشانده بود، امّا او نمیدانست پیران این داستان ویسه نیستند و به مانند پیر مازندرانی برایش بهترین مقدمه را نمینویسند.
نیما فقط بر دفتر او و نصرت رحمانی مقدمه نوشت. آنچه که به تفصیل بر دفتر او نوشت خود مانیفستی بود برای اهل ادبِ آن سالها. …
نیمای مهربان، نیمای مراقب، اسماعیل شاهرودی را بسیار دوست داشت و او را شاعر «آینده» میدانست، همانطور که تخلص او بود. دو چیز در او بود که نیما در او میپسندید. یکی شاعرانگی و تواناییاش در زبان و تخیّل و دیگری شعر معترضاش.
او امّا شعر و هنر را فدای عقاید سیاسیاش نکرد و آن دانایی و دانش را داشت که بداند چگونه در این راه قدم بردارد.
همانقدر که حساسیت اجتماعی و سیاسی داشت به شعر و ادبیات آوانگارد و زمان خودش هم اهمیت میداد، کارهای آخر او خود گواه این نگاه اوست. رنجها، سختیها، دغدغههای اجتماعی و سیاسی او برای شاعر شعر اجتماعی و معترض سختیها داشت.
اسماعیل شاهرودی از یک دورهای دچار بیماریی روان شد و کم کم به جنون هم رسید. زندگی و رنجهای او گاهی بیشتر به مسیح ناصری شباهت داشت. …
زندگی او را آن شاعر دیگر براهنی به زیبایی ماندگار کرده است که یکی از زیباترین شعرهاییست که شاعری دربارهی شاعری دیگر در زبان فارسی امروز سروده. …
خواندن آن “مرثیه” ؟ همه چیز را به شما میگوید که همان شاعری که انداخته از کنارههای “شاه رودی” آمده به تهران زندگیاش از تمام شعرهای شاعران شعرتر بود.
از اسماعیلی میگوید که همه دستهجمعی ذبحش کردند و او بی خیال آن ناجنسیها در تیمارستان، عاشق و شیداتر هم میشود. اوووو آن متناقض ابدی، اسماعیل شاهرودی…
رسانه برای خوانش شعر اسماعیل رضا براهنی این شعر بلند را در انتها برایتان میآورد:
رضا براهنی
اسماعیل
قسم به چشمهای سُرخات اسماعیل عزیزم،
که آفتاب، روزی، بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید
قسم به موهای سفیدت که مدتی هم سرخ بودند
که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی
بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید
ای آشنای من در باغهای بنفش جنون و بوسه!
ای دراز کشیده بر روی تختخواب فنری بیمارستان «مهرگان»!
ای آزادی خوان فقیر بر روی پلههای مهربان!
ای اشکهای تنهای سپرده به نسیم باد تیمارستان!
ای شاعرتر از شعرهای خود و شعرهای ما!
ای تباه شده در دانشگاه، در مدارس، در کافهها، میخانهها
و در محبت زن و فرزند و دوستان نمکنشناسی چون ما!
ای امیدوار به این خیال که زمانی «استالین» در خیابان «چرچیل» ظهور خواهد کرد
و «رفقایت» برای معالجهی شاش بندت تو را به «مسکو» خواهند فرستاد!
ای متناقض ابدی! عاشق «استالین»، «دوگل»، «آل احمد»،
«هوشیمینه» زنی رنگینچشم، و «سیاوش کسرایی»، با هم!،
ای که در تیمارستانهای تهران، خواب بیمارستانهای سواحل «کریمه» را میدیدی!
ای که میخواستی پسرت را به شوروی بفرستی به جایش به آمریکا فرستادی!
ای که از خانهی اجارهایات در «امیرآباد» خواب جایزهی، «لنین» را میدیدی!
از پلههای گرانقیمت تیمارستانی خصوصی که حقوق تقاعدت را بالا میکشید،
صلای آزادی در میدادی! ادامهی خواندن→