سرفصل‌هاى موسيقى‌ی ايرانى نامه پنجاه و سوم


ناصر مسعودی

به گمانم 

او مرغكى نشسته بر شاخه اى از سرو كاشمر بود وقتى بدستور متوكل بر زمين افتاد.

يا به هيأت جامه دارى در شبيه خوانى ميدان نقش جهان كه از خجند تا اصفهان به بوى خوش 

سياوش آمده.

شايد خاك بود در قادسيه، آنگاه كه رستم فرخ هرمز از رود عتيق بيرون كشيده شد و بر او و در 

خون خود غلتيد.

يا به هيأت دهقانى، راوى داستان اكوان ديو،  گاه گاه مهمان خانه اى مى شده در ديه پاژ.

او باد بود پيچيده در سقف آسيابى در مرو،  شاهد مرگ يزدگرد.

بى گمان او هشتاد و هفت ساله نبود.

بهرام بيضائي طربنامه نويس همه ٌ مطربان گمنام و خاموش قرن ها.

كه جز شادى نخواستند و جز اندوه نبردند.

تا باد چنين باد كه فرهنگ ايران چنين فرزندانى بپرورد.

                                                                          

                         دلنوشته اى از كيهان كلهر در فقدان 

                                                  بهرام بيضايى

 

همکارمان هلن شوکتی در هر شماره به موسیقی و هنرمندان ایرانی که به نوعی در اعتلاء و ارائه این هنر روح‌پرور دست داشتند می‌پردازد که همه‌ماهه از نظرتان می‌گذرانیم.

فصل چهل و هشتم


هلن شوکتی

 

صداى ماندگار گيلان هم خاموش شد.

بلبل گيلان ( ناصر مسعودي ) خواننده و آهنگساز برجسته گيلان درگذشت.

موسيقى ايران يكى ازچهره هاى اثر گذار موسيقى محلى و دستگاهى را از دست داد.

٩٠ سال پيش در در محله صيقلان رشت پا بدنيا گذاشت . او در خانواده پر جميعتى بزرگ شد و در

كودكى پدر را از دست داد ،  و تامين مالى خانواده به خواهر بزرگ‌تر كه خياط و زمانى آموزگار 

خياطى بود سپرده شد.  او از خردسالى عشق فراوانى به موسيقى داشت و خواهر هم مشوق بزرگ  

او بود. ناصر در كوچه و خيابان به دنبال صدا مى‌گشت بطوری‌كه صداى دست‌فروش محله صداى 

مؤذن، صداى دراويش در خيابان الهام‌بخش زندگى‌اش بود.

برادر  در خردسالى او را با خود به تهران برد.  در تهران با كلاس‌هاى على اكبر خان شهنازى آشنا

شد و با همه مشكلات مالى توانست در كلاس‌هاى استاد به آموزش موسيقى بپردازد.

پانزده ساله بود كه دوباره به رشت بازگشت و  وارد عرصه‌ى تئاتر شد و با نادر گلجين به خواندن 

نمايشنامه‌هاى موزيكال مردمى روى آورد.  او علاقه فراوانى به تئاتر داشت و مدتى در اداره تئاتر

رشت به إيفاى نقش پرداخت. در آن زمان تئاتر بيش‌تر واريته بود، مثل ليلى و مجنون ،، يوسف و زليخا ،، شيرين و فرهاد،،،،فاجعه رمضان، كه موسيقى هم داشت. او در تئاتر رشت با خانم فرخ لقا هوشمند آشنا شد و با او همكارى مى‌كرد. خودش مى‌گويد :  چون صداى من براى رل هاى بزرگ و خشن، مناسب نبود،  احساس كردم كه حنجره‌ام مورد آزار قرار مى‌گيرد،  در نتيجه تئاتر را رها كردم.

 دوران كودكى او با شروع جنگ و حضور متفقين در گيلان بود. در آن زمان فضاى موسيقى فضاى بسيار بسته‌اى بود .  فرستنده‌هاى زيادى نبود و كلاس‌هاى موسيقى وجود نداشت. 

خودش مى‌گويد:  آنچه باعث نيرو و عشق من به موسيقى بود از طريق  گرامافون كه از خانه همسايه شنيده مى‌شد. من بسيار كنجكاو بودم و هر صدايى را تعقيب مى‌كردم…. با گروهى از دوستان در باغ محتشم رشت با هم تمرين مى‌كرديم…. خواندن كوچه باغى در فصول مختلف بسيار رايج بود.

زمانى كه ناصر ١٨ ساله بود راديو  گيلان افتتاح شد…. و ناصر از اولين خوانندگان محلى راديو رشت شد و اين شد سرآغاز جدى مسير هنرى او.

خدمت سربازى او را بار ديگر به تهران كشاند،،، كه اين بار در دهه چهل دست سرنوشت/ احمد عبادى استاد سه تار را در مسير او قرار داد.

استاد از او سئوال كرد در كجا كار كردى؟ (مختصرى در كلاس‌هاى آقاى شهنازى ولى بيش‌تر از راه گوش آموزش ديدم… ) آشنايى او با استاد عبادى و معرفى او به خانم ملوك ضرابى  و سپس راديو و آقاى پيرنيا ،،،راه مسعودي را به گل‌هاى صحرايى و برگ سبز باز كرد، 

و اين اولين قدم‌هاى حرفه‌اى موسيقى براى ناصر شد، كه او را به يك چهره‌ى ماندگار گل‌هاى صحرايى و برگ سبز تبديل كرد.

شايد او آخرين پلى بود كه موسيقى محلى را به گل‌ها وصل كرد،  صدايى كه از دل كوچه‌باغ‌هاى رشت آمد و با شاگردان على اكبر شهنازى و احمد عبادى در قلب موسيقى دستگاهى ايران جاى گرفت و همين تركيب و تسلط دستگاهى بود كه او را يگانه كرد.

ناصر مسعودي با ضبط آثارش نه تنها بعنوان يك هنرمند، بلكه به عنوان يك پژوهشگر فرهنگى موسيقى گيلان را از محدوده محلى بيرون كشيد و به راديو و برنامه گل‌ها و خانه‌هاى مردم كشاند و به يك حافظه ملى تبديل شد.

ناصر مسعودی ترانه ميرزاكوچك خان را زنده كرد. آوازى كه تنها يك ترانه نيست،  بلكه بخشى از هويت ملت ايران است. 

او يكى از هنرمندانى بود كه هم رديف و هم نغمه‌هاى محلى را خوب مى‌شناخت و حلقه اتصال شمال ايران با موسيقى ملى شد.

مسعودی با خواندن ترانه‌هاى گيلكى و محلى به بلبل گيلان مشهور شد.

ناصر مسعودي در مسير زندگى هنرى خود با اساتيد تراز اول از قبيل ،،، جليل شهناز،، اصغر بهارى،

فرهنگ شريف،، رضا ورزنده،، منصور صارمى،،، محمد موسوى،،، اميرناصر افتتاح،،، و 

موسيقيدانان برجسته  مانند: مرتضى حنانه ، مهدى خالقى، فرهاد فخرالدينى، اسفنديار منفردزاده،،

و شاعران بزرگى چون. سيمين بهبهاني ،، تورج نگهبان،، تيمور گرگين و شيون فومن ،، همكارى

داشته است.

ناصر مسعودى موقعيت منحصر بفردى داشت، او مى‌دانست كه در موسيقى مقامى و نواحى حفظ

اصالت بسيار اهميت دارد ، اما شكل موسيقى سنتى نبايد از بين برود.

از آن‌جاكه او از ١٦ تا ٢٠ سالگى در تهران زير نظر اساتيد بزرگ،  رديف آوازى آموخت و 

دمخور افرادى مانند  محمودى خوانسارى بود، تحريرها و صدايش بسيار مخملى و تميز است.

او براى معرفى موسيقى گيلان با برگزارى كنسرت‌هايى در كشورهاى مختلف تلاش فراوان كرد.

او در اولين كنسرت تالار رودكى تهران بعد از انقلاب به رهبرى فرهاد فخرالدينى شركت داشت.

از او در بيش از پنجاه سال فعاليت هنرى ،  بيش از  پانصد ترانه در سبك مختلف موسيقى بجا

مانده است.  

بيش از دويست آهنگ فارسى اركسترال، سنتى و پاپ،، پنجاه آواز در قالب * گل‌ها* و *برگ سبز*

*شاخه گل*   *گل‌هاى صحرايى* و *گل‌هاى تازه *  با همكارى بزرگان داشته و شايد بيش از 

دويست و پنجاه. ترانه محلى گيلكى كه برخى از ماندگارترين قطعاتش برگرفته از خود اوست.

يكى از كارهاى اثرگذارش تيتراژ *كوچك جنگلى*  از اين سريال در دهه ٦٠  بود. 

امروز كه ديگر بلبل گيلان در ميان ما نيست؛؛ چيزى كه مى ماند فقط چند ترانه نيست ، بلكه يك

زبان و يك فرهنگ و يك بخش از هويت شمال ايران است ،،كه او براى هميشه ثبت كرده است. 

اين ضايعه را به خودم و برادر عزيزم حبيب شوكتى و مردم گيلان تسليت مى گويم..

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در سرفصل‌های موسیقی‌ی ایران ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

نظرتان را ابراز کنید