دایی جان ناپلئون

به یاد «ایرج پزشکزاد» خالق رمان دایی‌جان ناپلئون مطلبی را که دوست و همراه رسانه «دکتر محسن صبا» در «دفتر هنر» -ویژه‌ی ایرج پزشکزاد- نوشته بود در این‌جا برای‌تان نقل می‌کنیم.
—————-
رمان «دایی‌جان ناپلئون» سوای حکایت شیرین او و نوکرش «مش قاسم» که با بازی‌های فراموش‌ ناشدنی‌ی غلامحسین نقشینه و پرویز فنی‌زاده به نحو دیگری یادآور «دن کیشوت» و «سانکو پانزا» هستند, شاید بیش از هر اثر دیگری تاریخ معاصر مردم ما را, حتی تا امروز, در لفاف طنز به هجو کشیده است. اثر پزشکزاد همچنین منجر به بروز استعداد اصیل سینماگری شد که اگر چه زمانه‌ی میانمایگی و عدم امکانات مانع از ظهور کمال او گردید, اما تنها همان یک سکانس نهایی‌اش که ادامه‌ی رمان را نادیده گرفت تا فصلی فراتر از اصل بیافریند کار خود را کرد .
از دیدگاه سینما, که من خود آموخته‌ی آن‌ا م, آن سکانس طولانی نشان از فیلمسازی داشته است که بسی فراتر از همنسلانش  (که بعدها به درستی و یا سازش با زمانه برای خود نامی دست و پا کردند) رفته بود. در این فصل نهایی‌ی سریال «دایی جان ناپلئون», پس از احتضار دایی‌جان ناپلئون و عقد اضطراری‌ی لیلی با رقیب «سعید» در آخرین لحظات حیات پدرش, «دایی اسدالله» – با بازی‌ی خیره کننده‌ی پرویز صیاد -«سعید» را که برای عشق از دست رفته‌اش گریان است به خانه‌ی خود می‌برد.
ناصر تقوایی گذشت زمان این سکانس بلند نهایی را بر صراحی‌ی زجاجی‌ی بزرگی از شراب متمرکز کرده که اگرچه نزد شعرا «رمزعشق» است اما بعضی اوقات تلخ از آب در می‌آید. همزمان صدای تیک تک ساعت دیواری نیز که نشانه‌ی آغاز عشق سعید است آغاز می‌شود. دایی اسدلله, سعید را برای اولین بار شراب می‌نوشاند و با نمایش تدریجی‌ی کاستن شراب در صراحی‌ی چینی در (نماهای نزدیک دوربین), و زبان‌های به تدریج مستانه در حکایتی تلخ و شیرین, (یا به تعبیر دهخدای بزرگ «لاغ گس») برای او تعریف می‌کند که عکس آن عرب کریه‌المنظر روی رف کیست, و چرا زنش (که از روزگار دور عاشق هم بوده‌اند) این (عبدالقادر بغدادی) را که به جای گفتگو با او داد و فریاد می کرده , بر عکس خودش (که غزل سعدی می خوانده) آروغ می‌زده, به جای او که حتی از پیازچه پرهیز می‌کرده همیشه پیاز و سیر و ترب می‌خورده و ماهی یک بار هم حمام نمی‌رفته, بر او ترجیح داده و با آن عرب زمخت فرار کرده و پس از طلاق هم زن او شده است . «دایی اسدلله» در باسخ سعید که می‌پرسد این حرف‌ها را چرا برای او می‌گوید جواب می‌دهد تا تو هم خیال کنی به وصال لیلی رسیده بودی و او هم با یکی از همین آدم‌ها بغدادی یا موصلی فرار می کرد.

این فصل داستان پزشکزاد/ تقوایی در این سخن «دایی اسدالله» بسته می‌شود که به سعید می‌گوید: تو چیزی از دست نداده‌ای, لیلی اصلا مهم نیست, مهم این است که تو عشق را شناخته‌ای که اولین نشانه‌ی مرد شدن است. دیگر شراب ته کشیده. «دایی اسدالله» رویش را برمی‌گرداند و مستانه پشت دری گم می‌شود. سعید مانده است و خودش, و زنگ ناگهانی‌ی ساعت دیواری که یک ربع به سه‌ی بعد از ظهر را نشان می‌دهد, دقیقا وقتی که او در یک تابستان عاشق لیلی شده بود.
همین یک فصل که بیش از نیم قرن پیش نوشته و چهل سال پیش ساخته شده است حتما به تمام تاریخ سریال, (قبل و بعد از ٢٢ بهمن ٥٧) می‌ارزد. سهل است, که حتی در هر گونه هنر نمایشی‌ی پرده‌ای‌ی دیگر در ایران, اعم از واقعی یا جشنواره‌ای (نوع خر رنگ کنی) کم مانند است. امروز روشن شده که سینمای روشنفکری‌ی نیم قرن پیش منقرض شده و کسی با دیدن فیلم‌های «آنتونیونی» و «ژان لوک گدار» خاک نمی‌شود, سینما هنوز متعلق است به «بونوئل» و «جان فورد» و «مکس افولس و «میرو گوشی».

خیال ندارم در باره ی «دایی جان ناپلئون» (چه کتاب و چه فیلم) پرگویی کنم . این اثری بوده است که هم دوستداران «ارنست لوبیچ» دوستش داشته‌اند و هم مردم معمولی و این نهایت چیزی‌ست که یک نویسنده یا فیلمساز می‌خواهد و به ندرت به دست می‌آورد؛ و تنها با اشارات زیر از این مقوله گذر می‌کنم.
در ابتدای این قسمت نوشته ام کتاب «دایی جان ناپلئون» تاریخ معاصر مردم ایران را (حتی تا امروز) در لفاف طنز به هجو کشیده است. در بخشی که سعید با ترکاندن ترقه دچار درد سر می‌شود و با رسیدن «دایی جان ناپلئون» از زیر دست و پای دایی سرهنگ نجات می‌یابد دایی جان رفته رفته باورش می‌شود که کار کار انگلیسی‌ها بوده و جمله‌ای نقل می‌کند که به راستی برای آن بهایی متصور نیست: «به قول ناپلئون آن چیزی که حدی ندارد خریت است , خریت !»; و بعد به علت عصبانیت از دست برادرش سرهنگ که این را باور نمی‌کند حالش جوری به هم می‌خورد که به حال سکته می‌افتد و با زبان الکن در حالی که در بغل سعید ولو شده بریده بریده می‌گوید: «من ..خوردشون .. می‌کنم من آتیش ..به جون .. اینگلیسا .. می‌زنم» و از حال می‌رود.
دوست عزیزی همین پریروز برایم نقل می‌کرد که در تلویزیون جمهوری‌ی اسلامی دیده بود پیرزنی را به سن و سال «دایی جان ناپلئون» در حالی‌که لنگ‌لنگان از کنار خیابان می‌گذشت گزارشگر اخبار متوقف کرده و از او سؤال کرد:
«مادر جان! شما در باره‌ی دشمنی‌ها و کارشکنی‌های امریکا با کشور عزیز اسلامی ما چه نظری دارید؟» و بی‌چاره پیرزن در حال سکندری خوردن دستش را از زیر چادر بیرون کشید و در حالی که گزارشگر زیر بغلش را گرفته بود با صدای نزار گفت: «خودم تو دهنش می‌زنم!»
باری, تا زمانی که به «قول ناپلئون چیزی که حدی ندارد خریت است» دایی جان ناپلئونیسم ابداعی‌ی ایرج پزشکزاد هم از ایران رخت بر نخواهد بست. خود پزشکزاد در مصاحبه‌ای گفته است وقتی آدم‌های رژیم اسلامی ریختند و تمام نسخه‌های دایی جان ناپلئون را با خود بردند, از رضا ثقفی (برادر زن خمینی که به شوخی او را «والاگهر» رژیم اسلامی خوانده است) جویای راه حلی برای پس گرفتن کتاب‌ها شده . ثقفی پیشنهاد ملاقاتی با حاج احمد را مطرح می‌کند که پزشکزاد رد کرده بود, و . وقتی نتیجه‌ای گرفته نشد ثقفی گفته بود که بچه‌ها در خانه‌ی امام از صبح تا شب کارشان این است که به هر کسی می‌رسند چهار تا انگشت دست‌شان را به طرف او بگیرند و بگویند: دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ آ که از قضا حرف مش قاسم لااقل این بار خیلی هم از واقعیت دور نبود. کما این‌که «حسین شریعتمداری» روزنامه‌نویس دردانه‌ی رهبر هم پس از کلی بررسی نتیجه گرفت که کتاب «دایی جان ناپلئون» اصلا نوشته‌ی خود انگلیسی‌هاست.

یاد «سعید نفیسی» به خیر که یک روز به شاه گفته بود: «قربان! این‌که انگلیسی‌ها پیشاپیش از امور آینده خبر دارند به علت آب و هوای آن کشور است.» شاه پرسیده بود: «یعنی چه؟ به آب و هوا چه مربوط است؟» و نفیسی جواب داده بود: «اعلیحضرت مستحضرهستند که هوای انگلیس دائما ابری و مه آلود است و به این دلیل انگلیسی ها عادت کرده اند همیشه پشت مه را حدس بزنند !» گمان نمی کنم شاه هیچ وقت کنایه های این استاد رند پاپیونی را درک کرده بوده باشد , او حتی ندانست مقصود نفیسی چه بود که روزی در اظهار تاسف شاه از مرگ استاد دیگری گفته بود: «قربان ! مرگ حق است, علی‌الخصوص در ایران !»
چند سال پیش که تلویزیون دولت اسلامی می‌خواست سریال میرزا کوچک‌خان جنگلی را بسازد کاندیدای اصلی‌ی گارگردانی ناصر تقوایی بود. مجری‌ی طرح در طی ملاقات به او گفته بود: «باید خیلی ممنون و سپاسگزار باشی که ما ازت دعوت به این کار کرده‌ایم: چون خودت خوب می دانی که (در این حرفه) از دید تصمیم گیرنده‌ها آدم منفوری هستی.» و تقوایی جواب داده بود: «نه آقا, من که می دانم شما اصلا به خاطر همان ساخته ی منفور به سراغ من آمده‌اید!»
————–

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در نقد داستان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید