تقابل‌های ذهنی در داستان‌های یوزپلنگانی که با من دویده‌‌اند

 

نقد جواد اسحاقیان بر این کتاب با نام تقابل‌های ذهنی در داستان‌های یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

 

در ده داستان کوتاهی که در این مجموعه هست ، ساختار چیره بر داستان‌ها و ذهنیت ” بیژن نجدی ” ساختار ” تقابل‌های دوگانه ” ( Binary Oppositions ) است. نویسنده خود یک بار در تنها گفت‌وگویش با ” فرنگیس حبیبی ” از بخش فارسی رادیو فرانسه ” یوزپلنگ ” را استعاره‌ای از نسل، نهاد، آرمان و کسانی می‌داند که همانند “نوع” یوزپلنگ، در آستانه‌ی انقراض و “مورد هجوم” هستند؛ باورها، هستی‌ها و کسانی که به گذشته‌های نزدیک یا دورتر ما تعلق دارند و شاید دیگربار در تاریخ تکرار نشوند. همین ذهنیت خاص و شرح تأسف‌بار تباهی ارزش‌ها و به تعبیر نویسنده “‌جاه‌طلبی‌های زیبا”‌ی یوزپلنگان است که همه‌ی داستان‌های کوتاه این مجموعه را به هم پیوند می‌دهد و میان دیروز و امروز ، طبیعت و انسان، جهان برین و فرودین، روستا و شهر، آرمان‌خواهی و آرمان‌گریزی فاصله می‌افکند. “یوزپلنگانی که با من دویده‌اند” به این تعبیر، ادعانامه‌ای برضد عصری است که در روند هیاهوی پیشرفت صنعتی و اجتماعی کاذب ما، اصالت‌هایش را از کف می‌دهد و از درون تهی و خوارمایه می‌شود.

در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری چنانچه نهادهای دولتی در زمینه‌ی حفظ حیات وحش یا محیط زیست، اصالت‌های فرهنگی و انسانی کوتاهی کنند، چیزی به نام “افکار عمومی” و رسانه‌های گروهی آزاد هست که در حیات اجتماعی ـ سیاسی کشور، نقشی تأثیرگذار دارند و باری به هرجهت می‌توان به جبران مافات پرداخت اما در غیاب آن افکار عمومی و رسانه‌های غیردولتی از یک سو و ناآگاهی اجتماعی و فرهنگی فردی از دیگر سو، بیم آن می‌رود که یوزپلنگان سرکش نهادهای درون و نیروهای بالنده‌ی فرهنگی و اجتماعی مورد تهاجم نیروهای سرکوبگری قرار گیرند که آدمی را مطیع و رام، شیئ‌واره و منفعل می‌خواهند. با این همه آن‌چه در این نوشتار قصد پرداختن آن را داریم، تنها تحلیل تقابل‌های دوگانه در این داستان‌ها نیست؛ بلکه ردیابی نشانه‌هایی است که ثابت می‌کند بیژن نجدی روند حرکت جامعه را پس رونده می‌داند و از آنچه به قدمت، سنت، روستا و گویا سادگی، بدویت و معصومیت گذشته‌هاست در قبال روند و نیروهای پیشرو اکنون دفاع می‌کند؛ ذهنیتی که گاه خطرناک و واپسگرایانه می‌نماید.

۱-تقابل شهر و روستا: بیش‌تر کسان داستان‌ها و حتی جایی که رخدادهای داستان‌ها اتفاق می‌افتد، روستایی و روستاهای‌ند اما روستا و روستایی آنچه می‌کشد، از چشم شهر و شهری می‌بیند. در داستان سپرده به زمین تنها رخداد در دهکده هنگامی است که در نانوایی به “ملیحه” خبر می‌دهند که جسدی زیر پل افتاده و مردی که به نرده‌ی پل تکیه داده می‌گوید:‌ «من دیدمش. باد کرده بود؛ سیاه شده بود. یه بچه بود مادر؛ کوچولو بود.» (۱) خواننده به دقت نمی‌فهمد علت مرگ این بچه چه بوده. ” ملیحه ” پیرزن بی‌زاد رود به شوهر خود می‌گوید: «کشته بودنش؟ شاید هم رفته بود آب بازی که یهو . . .» (ص۹) اما تنها قرینه‌ای که در داستان از علت مرگ وی پرده برمی‌دارد، گذشتن قطاری از روی پل دهکده است که صدایش «هفته ای دو بار از آن بالا می‌آمد؛ از پنجره می‌گذشت و روی تکه‌ی شکسته‌ای از گچبری‌های سقف، تمام می‌شد.‌» (ص۸)‌. همین اشاره، تنها قرینه‌ای است که میان این رخداد و علت بیرونی آن، قطار و مظاهر تمدن صنعتی و شهری، پیوند برقرار می‌کند. عبور قطار به هر دلیل باعث مرگ روستایی زاده‌ای می‌شود که کسی را هم ندارد و هیچ کس برای گرفتن جسد وی در درمانگاه روستا رجوع نمی‌کند.
Oct 01, 2008 06:59AM

” طاهر ” و ” ملیحه ” زوج پیری که ابتر مانده‌اند ، سال‌هاست بخشی از وقت خود را صرف مشاجره در باره‌ی این مساله می‌کنند که اگر فرزندی می‌داشتند ، چه نامی بر او می‌نهادند: «این همه اسم؛ آخرش هیچی!»‌ (ص۱۱) این دو در پایان داستان، همین بچه‌ی مرده را از درمانگاه روستا گرفته دفن می‌کنند و می‌خواهند سنگ قبری برایش سفارش دهند تا خود و دیگران خیال کنند که فرزندی داشته‌اند: «خودمون دفنش می‌کنیم . بعد شاید بتونیم دوستش داشته باشیم .» (ص۱۰) خواننده بر حال این زوج ناتوان ـ که بیش از اندازه روستایی و ساده‌لوح ـ رحمت می‌برد.

در داستان استخری پر از کابوس “مرتضی” را به اتهام کشتن قویی بازداشت کرده‌اند که در واقع مسبّب مرگش، راننده‌ی کامیونی است که روغن سوخته ماشین را به استخر ریخته است. “مرتضی” در شهربانی برای افسر نگهبان تعریف می‌کند: « آنجا پر از روغن بود . . . پر از گازوئیل . . . من دست‌هایم را به طرف قو تکان دادم . داد زدم: نیا جلو؛ ترو خدا نیا جلو. ولی قوها انگار هیچی نمی‌شنفن . . . این بود که رفتم طرف قایق . . . داشتم به قو می‌رسیدم. روغن و گازوئیل هم داشت به حیوان نزدیک می‌شد . . . با یه پارو، قو رو هل دادم بره کنار . . . یه ذره از اون آب‌های چرب و چیل دور شد . . . بعد گازوئیل، قایق را دور زد . بعد گازوئیل رفت زیر شکم حیوان . حالا دیگه قایق و من و کثافت و قو قاطی هم شده بودیم .» (ص۱۹ـ ۱۸) در پایان داستان باز خواننده با تریلی‌ای مواجه می‌شود که بیرون از شهر «به خاطر مرغابی‌هایی که از عرض جاده می‌گذشتند ـ بوق می‌زد و مرغابی‌ها وحشت زده می‌دویدند.» (ص۲۰)

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در مقاله, نقد داستان, نقد شعر ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید