نیمای آل‌احمد و نیمای شعرٍ فارسی

 

 

 

احمد انفرادی
                   

 

 

 

 

 آخر، وقتی تو گل می‌کنی که عظمت دیگری را بکوبی. و همین حقارت وقتی     
 ارضاء می‌شود که به گورهمان  دیگری، اشک هم بریزی.
جلال آل‌احمد ـ خسی در میقات (۱) 

 

به باور من، یکی از دلایلی که بسیاری، مقاله‌ی «پیرمرد چشم ما بود» را، سوگنامه‌ای برای نیما ارزیابی می‌کنند و دسته گلی را که آل‌احمد در آن به آب داده است،  نمی‌بینند، همین «گیرایی قلم» است. که در این‌جا و در برخی نوشته‌های تحقیقی آل‌احمد، خواننده را، چنان در چنبره‌اش افسون و شاید مرعوب می‌کند که (غالبآ) توان رهایی از جاذبه‌های زبان از دست می‌رود و مضمون، به رغم اعوجاج و آشفتگی، در معیت و در زیر چتر اقتدار زبان گیرا و قلم قدرتمند، یکسره و به تمامی خود را بر خواننده تحمیل می‌کند. 

 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  

 

 

در تاریخ ادب کدام ملت سراغ داریم که، ادیبی، نویسنده‌ای، شاعری، محققی … همچون نیما، از سوی خودی و غیرخودی و دوست و دشمن، این همه ، مورد آزار و تحقیر و توهین و بی‌مهری و ناسپاسی قرارگیرد و این‌گونه مظلوم واقع شده باشد؟ 

متولیان شعر وادب «تقلید و تکرار» را، انگیزه به حد کافی موجود بود، که نیما را(به‌جرمی که می دانیم و گناهی که می شناسیم) به دار مکافات بیاویزند. 

با این‌همه، آن‌چه که این جماعت با نیما کرده‌اند، نه «از ره کین»، بلکه از طبیعت ِ نگرشی ناشی می‌شد که، آنان، بر اساس آن نگرش، هستی و زندگی را برای خود معنی می‌کردند. 

در قاموس این جهان‌بینی، هر دست‌اندازی به «سنت» و هر تغییر در معیارهای رسمی و مدون ادبی، حکم زلزله‌ای را دارد، که نه تنها خواب خوش هزارساله‌ی آنان را می‌آشوبد، بلکه در و دیوار کاخ ترک‌خورده‌ی هویت و موجودیت ادبی آن‌ها را، بر سرشان خراب می‌کند.

از این سو، نام هایی همچون رشید یاسمی، علی دشتی، مهدی حمیدی شیرازی، جلال همایی و حبیب یغمایی را به خاطر می‌آوریم، که هیچ فرصت و امکانی را برای تخطئه‌ی شعر آزاد نیمایی و تحقیر و توهین و آزار روحی خود ِ نیما، از دست نمی‌دادند. و از سوی دیگر چهره‌هایی مثل خانلری و توللی برای ما آشناست، که در آغاز به شاگردی نیما مفتخر بوده‌اند، اما در نیمه‌ی راه از او جدا می‌شوند و نغمه‌ی دیگری ساز می‌کنند.

می‌دانیم، مجله‌ی «پیام نو» ( که در آن سال‌های دور منتشر می‌شد) ناشر افکار «انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» بود؛ با انگیزه‌ی جذب روشنفکران ایران. (۲)

«اهمیت اساسی پیام نو، در فراگیری و دموکراتیک بودنش است، و گویا همین امر پرویز ناتل خانلری را وحشت‌زده می‌کند تا  در اِشکال و ایراد به نیما بنویسد: ” نیما یک نوع شعرِ آزاد و مبهم ابداع کرده است [که] خاص اوست. شیوه ی نیما، نه مورد پسند عوام است و نه مورد قبول خواص”».

و نیما، که خانلری و همسانانش را خائن می‌داند، در مقابلش سکوت می‌کند.

او از همان روز نخست، با دیدن نابودی اولین گروه شاعران نوپرداز ایران، آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته دریافته است که برای کوبیدن راه سنگلاخی و دشوار شعر، و رفتن و رسیدن به قله‌ی معهود، باید دور از هیجانات گذرای زندگی روزمره، در گوشه‌ای بنشیند و تنها و یک تنه، به جای جریان و دسته‌ای ، به کار بپردازد».(۳) 

و این تنهایی نیما در حدی است که حتی سعید نفیسی، در نقدی که بر اولین مجموعه‌ی شعر نو، به نام «جرقه» می‌نویسد، هیج نامی از بانی این سبک، یعنی نیما یوشیج نمی‌برد. (۴)   

پرویز ناتل خانلری ، پشت سنگر مجله‌ی «سخن» (در مخالفت با نیما) پیشکسوتی «نوپردازان محافظه کار»، یا به قول نادرپور «کلاسیک های جدید» را یکدک می‌کشد و در تخطئه‌ی نیما و شعر نیمایی، از هر وسیله، اعم از محافل قدرت، نشریات، امکانات و ارتباطات دانشگاهی و غیر دانشگاهی و حتی رادیو (۵) بهره می‌برد و توللی، پس از انتشار اولین مجموعه‌ی شعریش، به نام  رها»  (نشر، در در سال ۱۳۲۹ ) عملآ به نیما پشت کرده و «در سال های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۳، با انتشار دیوان غزل و قصیده با نام‌های « پویه» و «شنگرف»، رسمآ به مرتجع‌ترین جناح‌های شعر زبان پارسی می‌پیوندد. و کتابش را به یکی از مرتجع‌ترین آدم‌های حکومتی به نام اسدالله علم، که زمانی نخست وزیر ایران بود و آن همه علیه همردیفانش التفاصیل نوشته بود، تقدیم می‌کند. و در همین روزگار است که به نیما یوشیج نیز، به شدت می‌تازد.(۶)     

تا این جای حکایت، با موردی که بیش از حد انتظار، نامتعارف و غیرمنتظره باشد، رو به رو نیستیم. چرا که در هر دگرگونی و تحول فرهنگی و اجتماعی، ماندن در نیمه‌ی راه و گسست و عقب‌گردهایی از این دست، محتمل و حتی گاهی غیرقابل اجتناب است؛ و در مورد برخی از رهروان، این رویگردانی از اندیشه‌ی پیشرو، چه بسا مصداق ِ«عدوی سبب ِ خیر» باشد. 

اما، آن‌چه که حیرت‌آور و تأمل برانگیز و دردناک است، اشاعه‌ی بدفهمی‌ها و اظهارات غیرمنصفانه و افاضات به ظاهر افشاگرانه و پرده‌دری‌های «تیراژ بالابر»، در مورد نیما است؛ که گاه آشکار (۷) و گاه در پسله؛ گاه صریح، گاه به صورت «گفتم ـ نگفتم» (۸)  و گاه دو پهلو و تفسیر پذیر، از زبان و قلم جدی‌ترین حامیان و پیروان و مفسران شناخته‌‌شده‌ی نیما و شعر نیمایی و بیش‌تر از سوی مریدان (۹) و برخی از مبلغین و شیفتگان آن‌ها (۱۰) به‌گونه‌ای غیرمسئولانه، زینت‌بخش نشریات و کتب می‌شود! که صرفنظر از « یک کلاغ ـ چهل کلاغ» شدن ِ ماوقع و یا حتی صحت و سقم مضامین کوک شده، بیش‌تر به نوعی بازارگرمی ادبی و اظهار وجود شباهت دارد تا بازکردن گرهی از کار شناخت نیما و شعر نونیمایی، یا کمکی به خروج از بن‌بست شعر امروز فارسی، و یا حتی، روشن‌شدن گوشه‌ی تاریکی از تاریخ شعر نو ِ این مرز و بوم. 

مورد نخست از این بیانات غیرمنصفانه و غیرمسئولانه و نسنحیده و شتابزده و دردآور، اما (به رغم همه‌ی این‌ها) نامغرضانه را، در مقاله‌ی معروف «پیرمرد چشم ما بود»، از زنده‌یاد جلال احمد می‌توان دید؛ که از نیمای بزرگ، پیرمردی مفلوک، درمانده، مالیخولیایی، ترحم‌برانگیز، حقیر و ممسک تصویر می‌کند. و این بیگدار به آب زدن، یا دومین زخم زبان زدن آل‌احمد به نیما (۱۱) این‌بار، شاید نه عالمآـ عامدآ و با تمهیدات قبلی و یا از سر بدخواهی، که از ویژگی‌های شخصیتی ِ منحصر به فرد ِ « آسید جلال یک کلام ادبیات ایران» و تیپ نگارش و «ارزیابی های شتابزده»ی خاص او باشد.     

شگفت این‌که، به رغم اعتراض جامعه‌ی روشنفکری دهه چهل شمسی به آل‌احمد، در مورد آن چه که به ناروا، در مورد نیما نوشته بود و به خصوص انتقاد از خود آل‌احمد (۱۲) در مورد بازتاب تلقی و شناخت سطحی، ناقص و شاید هم از بیخ و بن نادرستش از نیما، آقای شمس لنگرودی در کتاب «تاریخ تحلیلی شعرنو» می‌گوید: 

«” پیرمرد چشم ما بود” که خاطره و سوگنامه‌ای برای نیما بود، چون مقاله‌ی نخست آل‌احمدـ یعنی”مشکل نیما یوشیج ” ـ دقیق، گویا و گیرابود. 

هیچ مقاله‌ای تا آن روزـ و شاید تا امروزـ این گونه روشن و ظریف، زوایای روح پیرمرد را اشکار نکرده است.» (۱۳) 

این که مقاله‌ی مذکور، در مورد نیما تا چه پایه «دقیق و گویا» و « روشن و ظریف » است، در سطور آینده خواهیم دید. اما، گیرا بودن این مقاله حرف دیگری است، که شاید، تردیدی را برنتابد؛ و چرایش: 

به باور من، یکی از دلایلی که بسیاری، چون آقای شمس لنگرودی، این مقاله را سوگنامه‌ای برای نیما ارزیابی می‌کنند و دسته گلی را که آل‌احمد در آن به آب می‌دهد، نمی‌بینند، همین «گیرایی قلم » است. که در این‌جا و در برخی نوشته‌های تحقیقی آل‌احمد، خواننده را،  در چنبره‌اش، چنان افسون و شاید مرعوب می‌کند که (غالبآ) توان رهایی از جاذبه‌های زبان از دست می‌رود و مضمون ، به رغم اعوجاج و آشفتگی، در معیت و در زیر چتر اقتدار زبان گیرا و قلم قدرتمند، یکسره و به تمامی خود را بر خواننده تحمیل می‌کند.

البته این واقعیت را نیز نباید از نظر دور داشت که شخصیت منحصر به فرد آل‌احمد و نفوذ معنوی‌اش بر روشنفکران دهه‌ی چهل نیز، به گونه‌ای عام در این امر دخیل بوده است. 

خانم سیمین دانشور ( در گفت‌وگویی با مجله‌ی گردون شماره ۳۶-۳۷ صص۱۶-۲۶)، دراین معنا می‌گوید: 

 « … نمی‌دانم به علت شخصیت قوی جلال‌آل احمد بود، یا ارتعاش‌های روحی‌اش، که بیش‌تر نویسندگان تحت تأثیرش قرارمی‌گرفتند. حتی سبک [نگارش] او را تقلید می‌کردند و خیلی از نویسنده‌ها به من می‌گفتند که من وقتی می‌نویسم فکر می‌کنم که آیا جلال خواهد پسندید…» . 

به گمان من، کم‌تر نوشته‌ای، همچون مقالات آل‌احمد، پس از چند بار خواندن، همچنان جذابیت و زیبایی بار اولش را،  در خود دارد. 

به‌هر حال، جلال آل‌احمد (‌به دلایلی که در جایش به آن خواهم پرداخت) در مقاله‌ی «پیرمرد چشم ما بود» ، به جای آن که «اسرار درون» نیما را بجوید، «از ظن خود» یارش می‌شود و ناخواسته با او آن می‌کند که حتی خانلری و دشتی و حمیدی شیرازی و همایی و دیگران، با همه‌ی امکانات گسترده و عریض و طویل‌شان، توان و جرئت و جربزه‌اش را نداشتند.  

  

  

می‌دانیم، آل‌احمد از نخستین کسانی بود که با همه‌ی حضور و وجود و توان ادبی‌اش، به حمایت از نیما و معرفی شعر نونیمایی پرداخت و به قول خودش به خاطر دفاع از نیما و شعرش فحش‌ها خورد.( ۱۴) 

و باز می‌دانیم که شعر متعهد و مردم‌گرای نیما، در آن روزهای توفان‌زده و پر تب و تاب، مهم‌ترین انگیزه‌ی حزب توده و آل‌احمد بدوآ توده‌ای و به قول خودش« درعداد دام‌گستران ودانه‌بریزان»(۱۵)  این حزب، در معرفی و جانبداری از نیما و دفاع از شعرش بود.   

بنابراین، اگر بگوییم که مهم‌ترین انگیزه‌ی آل‌احمد، از پرداختن به شعر نیما و دفاع از او( در سال‌های فعالیتش درحزب توده) بهره‌برداری سیاسی از شعرنیما بوده است، سخنی مهمل نگفته‌ایم. چرا که در آن روزها، نه آل‌احمد قصه‌نویس ، آن قدرها به شعر اهمیت می‌داد که برای نو و کهنه‌اش دفتری و حسابی جداگانه باز کند و نه برای حزب توده ( که هدف مهم‌تری پیش رویش بود) نفس شعر، در آن حد، محلی از اعراب داشت که بی‌گدار به آ ب بزند و خود را با محافل و رجال ادبی صاحب نام و متنفذ آن سال‌ها در اندازد.  

شواهد و قراین نشان می‌دهد ( و در سطور بعدی خواهیم دید) که « کارگزاران فرهنگی و ادبی حزب توده »، در همان روزهایی که شعرنیما را تبلیغ می‌کردند، برای جلب بخش‌های گسترده‌تری از جامعه‌ی روشنفکری آن سال‌ها، جریانات شعری نیمه مترقی و « نوقدمایی»هایی مثل خانلری و دیگران را نیز از نظر دور نمی‌داشتند؛ که سهل است، به نوعی، در نهان از ضدیت و دشمنی آن‌ها با نیما بهره‌برداری ملیح می‌کردند! تا از این رهگذر(با دادن امتیازهایی به آن‌ها و برآوردن برخی توقعاتشان) رهبری حرکت‌های ادبی آن سال‌ها را در دست بگیرند. 

البته (صرفنظر از نقش مؤلفه‌ها و مصلحت‌های سیاسی) این امکان را نیز نمی‌توان از نظر دور داشت، که احتمالآ ظرفیت پایین نوجویی کارگزاران فرهنگی حزب توده (در مواجهه با تحول عمیقی که نیما در ساخت و بافت و دریافت شعر به وجود آورد و بالاخص، شیوه‌ی نامتعارف و بی‌سابقه‌ی نگاه او، به زندگی و هستی ) هم در گرایش آنان به جریانات ادبی نیمه مترقی دخیل بوده است. 

به هر حال تمهیداتی از این دست را، آن‌گونه که نیما می‌گوید ، در روند تشکیل و برگزاری اولین کنگره ی نویسندگان ایران آشکارا می‌توان دید. 

نیما، در چند جای یادداشت‌های روزانه‌اش (که حرف‌های تنهایی و بازتاب ِدلتنگی‌های اوست  و ظاهرآ، بی اعتنا به «آداب و ترتیبی» از هر دست ـ حتی اصول ابتدایی قواعد نگارش ـ قلمی شده است)  به این «زد و بند»ها و «توطئه‌ی سکوت»  اشاره می‌کند: 

« …خانلری به توسط همین احسان الله [ طبری] و رفقای او ، اسباب کِنِف کردن  مرا در کنگره‌ی نویسندگان کشیده بودند. آن‌هایی که می‌گویند به کار قیمت می‌دهیم، به کار یک فرد مخرب قیمت دادند و کار مرا غیر عاقلانه و بچگانه وانمود کردند.(۱۶) 

« [ خانلری] در کنگره خیلی نقشه انداخت و کنگره را واداشت که مرا به اسم نیمای مازندرانی در ردیف هزاران نفر، که شعر تازه گفتند ، گذاشت. » ( ۱۷) 

و یا : 

« [ خانلری ] در ” کنگر” با احسان الله طبری و [ ایرج ]اسکندری و دیگران همدست شده ، پیشوای شعر کلاسیک جدید شد . تعجب است که کسی اعتراض نکرد. کلاسیک جدید چه ربطی به شعر من دارد. » ( ۱۸) 

همین طور : 

« بزرگ علوی در کنگره از [ صادق ] هدایت حمایت کرد. کنگره به حمایت [ بزرگ ] علوی و [ عبدالحسین ] نوشین ساخته شد . برای بزرگ کرده هدایت ( به او گفته بودند ، ما ترا بزرگ می کنیم ) و کوچک کردن شخص من و زیر پا گداشتن شخص من. با توطئه‌ی طبری و خانلری، برای کوچک کردن و مثل همه ساختن من… 

من از کنگره خشنود بیرون نیامدم .اگر می‌دانستم در ردیف چگونه جانورهایی من هم داوطلب خواندن شعر شده‌ام، فرارکرده بودم .» ( ۱۹) 

  

می‌دانیم که حرب توده، نه یک کانون و یا انجمن فرهنگی، بلکه یک سازمان تمام عیار سیاسی بود؛ و باز می‌دانیم ، برای احزاب و سازمان‌های سیاسی، همه‌ی حرکات و فعالیت‌ها (از جمله فعالیت‌های فرهنگی) غالبآ، در چهارچوب اهداف و برنامه‌های مدون (و گاه نامدون) سیاسی‌شان قابل فهم و تصور است. بنابراین، اگر بگوییم، پرداختن حزب توده به هنر مترقی و نیمه مترقی، نه اقدامی صرفآ فرهنگ دوستانه، که (درکلیت‌اش) تمهیداتی بود، درجهت جذب هرچه بیشتر طیف گسترده‌ی روشنفکران نوجو و تجددطلب، شاید به خطا نرفته باشیم. 

معذالک، کارنامهی فرهنگیـ هنری مثبت و تأثیرگذارِ نویسندگان حزب توده را (به‌رغم همه‌ی «قال و مقالی» که بر سر ِ آن است و ظاهرآ تمامی هم ندارد) در تاریخ فرهنگ و هنر بیش از شش دهه‌ی اخیر، در میان شعرا و نویسندگان و مترجمین و فرزانگان این کشور، آشکارا می‌توان دید. 

از آن‌جا که، نه این قلم ادعای نقد عملکرد فرهنگی ـ هنری حزب توده را دارد و نه این ارزیابی در دستور کار صاحب این قلم قرارگرفته است، به جهت اِعراض از هر گونه بدفهمی و پرهیز از ساده‌کردن مطلب و صدور احکام بی‌پشتوانه، به همین ناپرهیزی بسنده کرده و نقد و بررسی همه جانبه‌ی کارنامه فرهنگی این حزب را، به اهلش سپرده و به اصل مطلب می‌پردازیم . 

آن‌چه که برای حزب توده و، به تَبَع آن، آل‌احمد اهمیت داشت (صرفنظر از بدعت و نگاه نو نیما به هستی و باور او به اندیشه مادی) مضامین اجتماعی و مردمی بسیاری از اشعار نیما، همچون «ناقوس»، « خروس می‌خواند»، «پادشاه فتح» و … بود که با شعارهای حزب توده، همسویی و همخوانی داشت. 

قرائن و شواهد آشکارا نشان می‌دهند (و در سطور آینده خواهیم دید) که انگیزه‌ی آل‌احمد (پس از انشعاب از حزب توده ) و ادامه‌ی ارتباط با نیما (پس از گسستی، تقریبآ دو ساله) دست کم تا مقطع کودتای ۲۸ مرداد، مأموریت دوم حزبی و بیش‌تر، شیطنت و دهن کجی و ضرب شست نشان دادن به حزب توده بود، تا یک دوستی خالصانه ـ مخلصانه و یا از سر ِ ادیب نوازی و باور به نوجویی ادبی. 

در این‌جا و در همین معنی، باید یادآورشوم که آل‌احمد ، پس از جدایی از حزب توده ، در کنار خلیل ملکی و دیگر منشعبین، در حزب زحمتکشان مظفر بقایی، جبهه‌ی ضد حزب توده را تقویت می‌کند. 

بعد ها نیز، پس از جدایی ( و به عبارتی، بریدن اجباری ) از حزب زحمتکشان مظفر بقایی، در تشکیلاتی موسوم به « نیروی سوم » (به رهبری خلیل ملکی) این مخالفت با حزب توده و سیاست‌های شوروی سابق را (با قلم و قدم ، و)  با شدت و حدت بیش‌تری پی می‌گیرد.

به خاطر داشته باشیم که دشمنی آشتی‌ناپذیر آل‌احمد با حزب توده  و(به بیان دیگر) ضدیت با شوروی سابق و سیاست‌های آن (که  تا مرگ ناگهانی و زودهنگام  او، کماکان ادامه دارد) گاه ، آن قدر شور می‌شود که، بعضآ صدای نیما را هم ( که چندان دل خوشی از هر دو نداشت) در می‌آورد: 

  

« تحقیر می‌کند این جوان همه را … می گوید سیاست را بوسیده و کنار گذاشتم؛ اما بعد می‌بینیم  که [ آندره ] ژید را، در فلان موضوع که شاید ضدیت با انقلاب باشد، دارد ترجمه می‌کند.» ( ۲۰) 

  

به هر حال، آل‌احمد، در مقالهی معروف «پیرمرد چشم ما بود»، نحوه‌ی آشنایی‌اش با نیما را این‌گونه توصیف می‌کند (۲۱): 

  

«بار اول که پیرمرد را دیدم، در کنگره ی نویسندگانی بود که خانه‌ی ” وکس” در تهران عَلَم کرده بود. تیر ماه ۱۳۲۵. 

[پیر مرد] زِبر و زرنگ می‌آمد و می‌رفت. دیگر شعرا کاری به کارش نداشتند. من هم که شاعر نبودم و علاوه بر آن جوانکی بودم و توی جماعت بُر خورده بودم … بعد، اولین مطلبی که در باره‌اش دانستم، همان مختصری بود که به عنوان شرح حال در مجموعه‌ی کنگره چاپ زده بود. مجله‌ی موسیقی و ان کارهای اوائل [اش] را، پس از این بود که دنبال کردم.» 

  

می دانیم که حزب توده، در سازماندهی و برگزاری اولین و آخرین «کنگره‌ی نویسندگان»، در سال ۱۳۲۵، به گونه‌ای تعیین‌کننده و چشمگیر حضور داشت. در واقع ( به قول آل‌احمد) «کار به‌دست حزبی‌ها بود» ( ۲۲ ) 

و باز می‌دانیم که آل‌احمد ِ جوان، از فعالین حزب توده و از کارگزاران «مردم» (ارگان مطبوعاتی حزب توده ) بود و تا سال ۱۳۲۶ ( پیش از انشعاب) مدیریت داخلی «ماهنامه‌ی مردم» را به عهده داشت. 

در واقع، اگر بگوییم که عنایت خاص آل‌احمد به نیما و به تَبَع آن شعر نونیمایی (در آغاز) نوعی مأموریت فرهنگی ِ حزبی و به صلاحدید و توصیه‌ی احسان طبری بود، شاید به خطا نرفته باشیم. 

به دنبال همین مأموریت است که (در این دوره) آل‌احمد، همه‌ی توش و توان ادبی‌اش را مصروف ِ شعر و به ویژه فهم و و تفهیم و تبلیغ  شعر نیما می‌کند و در این آزمون (که نقد شعر و  انقلاب ِ ادبی نیما باشد )  چه استعداد و توانمندی حیرت‌آوری که از خود نشان نمی‌دهد. 

اگر به خاطر بیاوریم که پیش از آل‌احمد، نقدی جدی و همه سویه، در مورد نیما و انقلاب ادبی‌اش در دست نبوده است ، ارزش و اهمیت و حساسیت ِ کارِ او، به عنوان کاشف این اقلیم ناآشنا و نامتعارف آن روزها، آشکارتر می‌شود. و در این معنی گفتنی است که، به باور من، بسیاری از نقدهایی که بعدها، مدعی توضیح بکر و جامع ِ اشعار نیما و انقلاب ادبی او هستند، بیش از بازنویسی دیگرگونه‌ی نوشته‌های آل احمد ( و همین طور زنده یاد اخوان ثالث) حرف زیادی برای گفتن ندارند. 

بگذریم و به مقاله‌ی آل‌احمد بپردازیم: 

  

« .. بعد که به دفتر مجله “مردم ” رفت و امدی پیدا کرد، با هم آشنا شدیم . به همان فرزی می‌آمد و شعرش را می‌داد و یک چایی می‌خورد و می‌رفت. 

با پیر مرد، اول سلام و علیکی می‌کردم ـ به معرفی احسان طبری ـ و بعد کم کم جسارتی یافتم و از ” پادشاه فتح ”  قسمت‌هایی را زدم که طبری هم موافق بود . چاپش که کردیم، بدجوری قرقر [ ؟!] پیرمرد در آمد… 

تا اواخر سال ۲۶ یکی دو بار به خانه‌اش رفتم. ولی همان‌چه از ” پادشاه فتح ” در آمد حسابی باعث درد سر شد. نخستین منظومه‌ی بلند و پیچیده‌اش بود و آقا معلم‌های حزبی ـ که سال دیگر باید همکارشان می‌شدم ـ نمی‌فهمیدند… و این بود که مرا دوره کردند که ” چرا ” ؟ آخر ما را معلم آدبیات می‌گویند و از این حرف‌ها … » 

  

مشکل نیما، با آل‌احمد و دیگرانی که به ترویج و تبلیغ و توضیح اشعار او همت می‌کردند و به گمان خود، جهت کمک به شاعر و به منظور «راحت‌الحلقوم» و همه‌فهم‌شدن اشعارش، در آن دست می‌بردند و به خاطر مراعات حال خوانندگان و ممانعت از رمیدن آن‌ها و، همین‌طور ، ندادن گَزَک بیش‌تر به دست جبهه‌ی ارتجاع ادبی ( به قول آل‌احمد ) جسارت می‌کردند و به سلیقه ی خود، از سر و ته آن ها می زدند، از همین جا شروع می شود. چرا که، هر دستبرد و تغییر در اشعار نیما ( به هر قصد و نیت ) به این معنی بود که نیما از اصول و موازینی که همه‌ی زندگی‌اش را بر سر تدوین آن گذاشته بود، عدول کرده و یا ، در پذیرفتنی‌ترین شکلش، در مقابل صلاح‌دید و تدابیر هواخواهانش سر فرود آورد و مماشات کند، که برای او به هیچ وجه قابل تحمل و پذیرفتنی نبود. 

متأسفانه، آل‌احمد و بسیاری از مدافعین نیما، تا آخر عمر، به درک و فهم این معنی نائل نشده‌اند. و دست بالای تلاش آن‌ها، در راستای «حل مشکل نیما یوشیج» و توضیح روشنگرانه‌ی اشعار نیما، در جهت قبولاندن و اثبات این نظر بود که، به قول آل‌احمد، «این بدعت چندان هم کفرآمیز نیست»، (۲۳) که در واقع، اگر نیک بنگریم، بدعت نیما بیش از این‌ها کفرآمیز بود. 

برای آن که حساسیت نیما را، در مواردی این چنین بفهمیم، بخشی از نامه‌ای را که در سال ۱۳۰۲، برای معلمش، زنده یاد «نظام وفا» (در ربط با موردی تقریبآ مشابه) نوشته بود، در زیر می‌آورم: 

  

«… نوشته‌های خود را که تمامأ مثل خود من مخفی شده‌اند، خیلی طولانی نوشته‌ام و از آن کم‌تر می‌توانم قسمت کوتاهی را جدا کنم، که اثر خود را کم نکند و یا خواننده‌ی خوب تو آن را بپسندد … برای شناساندن چیزهای کوچک، کمی تنزل باطن کافی است؛ اما برای آن چه ماجرایی دارد، کم و بیش عظمت و سوق طبیعی لازم است…اما ، دوست من! به جوان پرحرفی که می‌خواهد آسمان را زیر پا بکوبد… امیدوار نباش که در آن چه می‌فرستد، سلیقه‌ی خواننده‌اش را نگاه کرده باشد. من با طبیعت ایستاده‌ام و با قلبم می‌لرزم …» (۲۴) 

  

مورد مشابه‌ی دیگر، مقدمه‌ای است که احسان طبری، بر شعری از نیما، به نام «امید پلید» نوشته بود، که در صفحه‌ی۲ « نامه‌ی مردم ، شماره‌ی ۱۸ سال اول، تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۲۲ » به چاپ رسیده است. 

طبری، در این مقدمه، به قصد فراهم آوردن زمینه‌ی مساعد عمومی، برای پذیرش اشعار نیما (به قول معروف) یکی به نعل و یکی به میخ می‌زند وبا پذیرش تلویحی ادعای مخالفین نیما، مبنی بر «نامأنوس  و غریب» و سست بودن اشعارش، با این استدلال که «اشعار[نیما]… مراحل بدوی را طی می‌کند»، حضور، این (به گمان خودش)، « عیوب و نقائص» را، در اشعار نیما، اجتناب ناپذیر می‌بیند. 

این مقدمه، آن‌چنان بر نیما ناگوار می‌آید که نامه‌ی مفصلی برای احسان طبری می‌نویسد. 

این نامه‌ی معروف، که یکی از عمیق‌ترین بحث های نظری نیما را، در مورد زندگی، هنر و شعر، نوآوری درهنر، واکنش مردم در رویارویی با پدیده‌های نو و …در خود دارد، آن‌چنان تکانی بر طبری وارد می‌کند که بعد از این، هیچ نوشته‌ی دیگری از او، درباره‌ی نیما و شعرش نمی‌بینیم.( ۲)  

نامه‌ی نیما به طبری، با این جمله‌ی دو پهلو و زیرکانه پایان می‌یابد: 

«آن که منتظر است، شما را نیز بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند.» (۲۷) 

                                                                                                               ادامه دارد
  

۲ـ نقل به معنی از کتاب ،«تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، تهران، ۱۳۷۷، جلد اول، ص ۲۱۷» 

نشریه « پیام نو»، در سال ۱۳۲۴منتشر می‌شود… و به علت موضع دموکراتیک و ترقی‌خواهانه‌ای که اتخاذ می‌کند، نویسندگانی مثل جلال آل‌احمد، صادق هدایت، کریم کشاورز، بزرگ علوی، ناتل خانلری، سعید نفیسی، عبدالحسین نوشین، ذبیح الله صفا و … را  به خود جلب می‌کند» . همان‌جا 

۳ـ ،« تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، تهران، ۱۳۷۷، جلد اول، ص ۲۷۷» 

۴ـ منبع فوق: نفیسی و نیما. این مجموعه شعر نو، از منوچهر شیبانی بود، که توسط حزب توده ، در سال۱۳۲۴منتشر شد. 

۵ـ « برگزیده‌ی آثار نیما یوشیج ( نثر) همراه با یادداشت‌های روزانه، انتخاب، نسخه‌برداری و تدوین سیروس طاهباز، با نظارت شراگیم یوشیج ،تهران، بزرگمهر، ۱۳۶۹، ص ۲۸۷»   

  

  از یادداشت های روزانه نیما : «مهدی سهیلی معلوم‌الحال، برنامه‌ی مسخره‌ی شعر نو را در رادیو اجراء کرد و پیشرو خائن و مزدور شعر نو را با کمال وقاحت به رخ مردم کشید و گفت خدا شرش را از سر ما کوتاه کند.». 

  

  در همان منبع، ص ۲۲۵: 

  

از یادداشت‌های روزانه نیما: « (خانلری) امروز خیال می‌کند شعر جدید من بلشویکی است و با جریان امروز[ بگیرو ببند ِ بعد از ۲۸ مرداد]  دارد آن را به هم می‌زند. در رادیو هم دلقک دارد. » 

  

۶ـ تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد اول، صص ۳۱۶-۳۱۷

۷ـ « محمد محمدعلی، (گفتگو با شاملوـ محمود دولت آبادی ـ مهدی اخوان ثالث)، تهران، نشر قطره ، ۱۳۷۲، ص ۱۷۲

اخوان ثالث، درپاسخ به محمد محمد علی، که او را به بازگویی خاطره‌ای از نیما می‌خواند،یک جا می‌گوید:

«بگذارید من راه شما کوتاه کنم …می‌خواهم بگویم که در این زمینه هیچ چیز نمی‌توانم، یعنی می‌توانم و نمی‌خواهم به آن چیزی که مکتوب استـ آن‌ها که خودم نوشته مقصودم است‌ـ اضافه کنم. من با نیما معاشرت محدودی داشتم». اما،  در چند صفحه‌ی بعد می‌گوید: 

« … اصلآ به نیما نمی‌شد نزدیک شد که حالا  به به و چه چه می‌گوییم .ما بعضی ملاحظاتی داریم.    

بعضی حرف‌ها را نمی‌زنیم ؛ بعضی خاطرات را نقل نمی‌کنیم. نیما آنقدر ماجراها با ما داشت که بیا و ببین. با همین طفلکی شاملو که آن همه در رواج شعر نیما کوشیده و جنگیده و در عوض نیما بعضی وقت‌ها می‌گفت این کیه ؟ خدا شاهد است گاهی پیش من و بعضی دیگر حتی رکیک می‌گفت به شاملو.» 

۸ـ « هنر و ادبیات امروز، گفت و گو با احمد شاملو، دکتر رضا براهنی، به کوشش ناصر حریری، بابل، کتابسرای بابل، ۱۳۶۵، ص ۴۵» : 

« محمد محمد علی ـ نظر شما در باره‌ی نیما چیست؟ شاملو ـ نیما استاد من است و چنان برایش حرمت قائلم که در موردش نمی‌خواهم هیچ گونه قضاوتی بکنم.» 

۹ـ «یک هفته با شاملو در اتریش،مهدی اخوان لنگرودی، انتشارات مروارید، چاپ دوم، ص ۲۸» 

۱۰ـ مسعودی، مجتبی، نیما و شاملو، آدینه، ش ۹۲ ، اردیبهشت ۱۳۷۲، صص۱۰ـ۲۰

به گمان من، شیوه‌ی برخورد آقای مسعودی در این مقاله، سخت جانبدار، یکسونگر، انحرافی و بعضآ تحریک‌آمیز است؛ که (همین شیوه‌ی تحریک‌امیز) واکنش و قضاوت شتابزده و غیر منصفانه‌ی شاملو را موجب می‌شود. 

۱۱ـ اولین نیش‌زدن مکتوب آل‌احمد به نیما را، در مقاله‌ی معروف « دوست پیرشده‌ام نیما یوشیج» ، از جلال ال‌احمد، می‌توان دید. 

۱۲ـ نامه‌ی کانون نویسندگان ایران، گفت و گوی جلال آل‌احمد در شب نیما یوشیج ـ کانون نویسندگان ، ش۱، ۱۳۵۸، صص ۲۳۴ـ۲۴۰» 

 آل‌احمد : « والله در زندگی خصوصی ِ نیما، من او را به صورت گاندی می‌دیدم… من او را یک جوکی دیدم همیشه. آدمی که هنوز گرفتار بیماری مصرف و رفاه نشده بود. به صورت همون دهاتی سابق، اشیاء و ابزار رو برای ماندن و محفوظ ماندن و حفظ شدن برای نسل‌های بعدی می‌خواست  بلد نبود مصرف کنه. و حتی  از این قضیه،  من گاهی نالیده‌ام. که شاید او را کمی حقیر کرده بود. ولی اونوقت نوشتم، ولی حالا می‌بینم، نه، خیلی گنده‌تر از ماها بوده ، بیرون‌تر از ماها رو می‌دید، بنده‌ی مصرف نشده بود، و (مثل) یک جوکی زندگی می‌کرد. به کم‌ترین قناعت می‌کرد، و در کارشعرش به بیش‌ترین قانع نبود …» 

۱۳ـ  تاریخ تحلیل شعر نو، جلد دوم، ص ۶۳۳

۱۴ـ نامه‌های جلال آل‌احمد، تهران ، مؤسسه انتشارات پیک، پائیز ۶۴، ص ۴۰. 

جلال آل‌احمد:به خاطر شما و و دفاع از شعرهای شما فحش ها خورده‌ام و آن هم از مثلآ کسی که یکی از میاندارهای همین فستیوال است. » 

۱۵ـ همان منبع، ص ۴۶: « …ان روزها من هم در عداد دام گستران و دانه بریزان به حساب می‌آمدم.»   

۱۶ـ برگزیده ی آثار نیما یوشیج (نثر) همراه با یادداشت‌های روزانه، انتخاب، نسخه‌برداری و تدوین سیروس طاهباز، با نظارت شراگیم یوشیج ،تهران، بزرگمهر، ۱۳۶۹، ص ۲۳۵»  

۱۷ـ همان منبع، ص ۲۲۵  

۱۸ـ همان منبع ، ص ۲۳۲

۱۹ـ همان منبع، ص ۲۴۹ـ۲۵۰

۲۰- همان منبع ، ص۲۲۰

۲۱ـ یادمان نیمایوشیج، محمد رضا لاهوتی، مؤسسه‌ی فرهنگی گسترش هنر، تهران، آذر ۱۳۶۸، صص ۲۲۸ـ۲۳۴

۲۲ـ نامه‌های جلال ال احمد، تهران ، مؤسسه انتشارات پیک، پائیز ۶۴،ص ۴۵، دوست پیرشده‌ام نیما یوشیج 

۲۳ـ یادمان نیمایوشیج،ص ۲۲۹

۲۴ـ نامه‌ها، از مجموعه آثار نیما یوشیج، گردآوری سیروس طاهباز، با نظارت شراگیم یوشیج، تهران ، انتشارات دفترهای زمانه،۱۳۶۸، ص ۹۲

۲۵ـ همان منبع ، ص ۷۲۱

۲۶ـ همان منبع ، ص ۷۲۳

۲۷ـ همان منبع ، ص  ۶۲۸

نقل از: دنیا خانه من است

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در مقاله ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید