به‌مناسبت پنجاه سالگی «ماهی سیاه کوچولو»

 

زنده‌یاد حسن ریاضی (ایلدیریم ) به مناسبت پنجاه‌سالگی ” ماهی سیاه کوچولو” ویژه نامه‌ای ترتیب داد که در شماره‌ی ۳۷ فصلنامه‌ی ” آذری ” منتشر شد (تابستان ۹۷) از من هم نوشته‌ای خواست که در همان شماره چاپ شده است . دیروز وقتی که خبر درگذشت او بر اثر کرونا را شنیدم شوکه شدم و باورم نمی‌شد او که سرشار از شور زندگی و خدمت به مردم بود چنین زود و نابهنگام تسلیم مرگ شده باشد . مطلبی که در پی می‌آید همان نوشته‌ای است که به آن اشاره شد و در این‌جا با یاد و برای ادای احترام به شاعر مردمی و پژوهشگر شریف فرهنگ آذربایجان، زنده یاد حسن ریاضی، به دوستان و دوستداران او تقدیم می‌کنم . (حافظ موسوی، ۳۰ مرداد ۱۴۰۰)
ماهی سیاه کوچولو؛ پرسشگری و سه نقطه …
من “ماهی سیاه کوچولو ” را نخستین بار در سال ۵۰ یا ۵۱ خواندم . هفده هجده سال داشتم و اگرچه تا حدودی اهل کتاب خواندن و کنجکاوی در مسائل سیاسی و اجتماعی بودم ، با این‌همه این کتاب به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد . ماجرای غرق شدن صمد در ارس و پیوستن او به قهرمان داستانش – ماهی سیاه کوچولو – بر سر زبان‌ها بود و پیوند این دو ، که یکی از عالم خیال آمده بود و دیگری از دل واقعیت، در ذهن جوان ما مرز خیال و واقعیت را در هم می‌شکست. این، یکی از مهم‌ترین تاثیرات ماهی سیاه کوچولو بود: درهم شکسته‌شدن مرز خیال و واقعیت. ماهی سیاه به تخیل ما پر و بال داد. به رویاهای ما عینیت بخشید. توصیف‌های رئالیستی صمد در قصه‌ای که به ژانری غیررئالیستی تعلق دارد، نقش بسزایی در این نوع تاثیرگذاری داشت.
برای ما خوانندگان جوانِ دهه‌ی پنجاهِ ماهی سیاه کوچولو، پیام صمد روشن‌تر از آن بود که نیازی به واکاوی جزئیات قصه داشته باشیم. تصویری که او از جویبار محل زندگی ماهی سیاه کوچولو و ساکنان آن ترسیم کرده بود، تصویر همان جامعه‌ای بود که ما در آن زندگی می‌کردیم . و یا گمان می‌کردیم که این دو بی هیچ کم و کاست عین هم‌اند. جامعه‌ای ترسو، محافظه‌کار، بی‌تخیل و راکد به، با مردمی که به رکود و خمودگی عادت کرده‌اند و والدینی که نگران بچه‌های‌شان هستند که مبادا “از راه به در شوند”. این از راه به در شدن یکی از کلیدواژه‌های قصۀ ماهی‌سیاه کوچولو است و در چند جای قصه تکرار شده است №. اما ما می‌خواستیم از راه به در شویم ؛ از راهی که نسل قبل و سنت، پیش پای ما گذاشته بود ، راهی که راه نبود ، بلکه یک دایرۀ محدود و بسته بود که از خودش شروع می‌شد و به خودش ختم .
خوانش ما از ماهی سیاه کوچولو خوانشی سیاسی بود . برای نسل ما ، ماهی سیاه کوچولو نماد مبارزۀ مسلحانه و سندی محکم در حقانیت آن نوع مبارزه بود . اما حالا که پنجاه سال از انتشار این کتاب گذشته و دنیا در این نیم قرن به اندازۀ چندین قرن دگرگون شده ، حالا که دورۀ جنگ های چریکی به سر آمده ، حالا که دست کم بخشی از باورهای نسلی که صمد پیشاهنگ یا معلم شان بود از اعتبار افتاده ، شگفتا که ماهی سیاه کوچولو هنوز هم کتابی جذاب و خواندنی است . کتابی است که هنوز هم در شمارگان قابل ملاحظه تجدید چاپ می‌شود و هرازگاه خبر می‌رسد که ترجمه‌های آن به زبان‌های دیگر با استقبال روبرو شده است . به راستی راز ماندگاری این کتاب چیست ؟ من در ادامۀ این مطلب می کوشم پاسخی را که خود در بازخوانی ماهی سیاه کوچولو به آن رسیده ام با شما در میان بگذارم .
صمد بهرنگی در قصۀ ماهی سیاه کوچولو ، برخلاف ادعای بعضی از منتقدین ، کلیشۀ رایج و سیاه و سفیدِ خیر و شر را تکرار نکرده است . قصۀ صمد بر اساس الگوی شناخته شده ی نبرد قهرمان برای سرنگونی ضد قهرمان شکل نگرفته است . ماهی سیاه کوچولو با جامعه ای که خود جزئی از آن است ، دچار مشکل شده و قصد فراروی از آن جامعه را دارد . می خواهد ازصف ملال آور سنت خارج شود . اما او اگرچه آن جامعه و حتا مادر خود را وامی گذارد و از صف بیرون می پرد ، اما دشمن آن جامعه نیست . اگر به جملاتی که ماهی‌های دیگر هنگام خروج ماهی سیاه از جویبار به او می‌گویند دقت کنیم، داوری ماهی سیاه (و البته خود صمد) در بارۀ آن جامعه و جماعت برای ما روشن‌تر می‌شود:
یکی از ماهی‌ها از دور داد کشید: توهین نکن، نیم وجبی.
دومی گفت: اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی، دیگر راهت نمی‌دهیم .
سومی گفت: این‌ها هوس‌های دوره‌ی جوانی‌ست، نرو!
چهارمی گفت: مگر این‌جا چه عیبی دارد؟
پنجمی گفت: دنیای دیگری در کار نیست؛ دنیا همین‌جاست، برگرد!
ششمی گفت: اگر سر عقل بیایی و برگردی، آن وقت باورمان می‌شود که راستی راستی ماهی فهمیده‌ای هستی.
هفتمی گفت: آخر ما به دیدن تو عادت کرده‌ایم …
مادرش گفت: به من رحم کن، نرو! نرو!
چنان‌که مشاهده می‌کنید، لحن ماهی‌ها، از اولی که خشن و توهین آمیز است به تدریج ملایم‌تر می‌شود؛ تا جایی که لحن ماهی هفتم لحنی کاملا عاطفی است و هوشمندانه با سه نقطه‌ای که در انتهای آن آمده، بر بار عاطفی آن افزوده شده است. سخن آخر هم از مادر است و طبیعی است که آن ملایمت و عطوفت را به اوج رسانده است.
ماهی سیاه کوچولو بیان هنریِ تقابل دو نسل، یا تقابل سنت و نو است. ماهی سیاه کوچولو نمایش هنرمندانۀ شکافی است که بر دیوار دنیای کهن افتاده است؛ شکافی که از یک سو نماد فروپاشی دنیای کهن، و از سوی دیگر بشارت دهندۀ دنیای جدیدی است که نخستین بارقه‌هایش را در داخل همان شکاف می‌توان دید. قهرمان قصۀ صمد یکی از همان بارقه‌هاست.
دیالکتیک کهنه و نو ، سنت و مدرن و تقابل نسل ها چیزی نیست که کهنه و منسوخ شود . قصۀ صمد بر پایۀ همین تنش دیالکتیکی شکل گرفته است و از این روست که هنوز هم می تواند تجربۀ نسل های بعدی را پوشش دهد .
نکتۀ دیگر این که ماهی سیاه کوچولو در جست و جوی آگاهی و معرفت است . او قصد سرنگون کردن کسی را ندارد ؛ او فقط می خواهد بداند جویباری که در آن زندگی می کند آخرش به کجا می رسد ؟ ( پرسشی کودکانه ، اما کهنه نشدنی و عمیقا فلسفی ، از سقراط تا خیام و تا هنوز ) او هنگامی که تصمیم می گیرد مادر و همگنانش را ترک کند ، اگرچه از حلزون پیچ پیچی ( که پیچ پیچی بودن در تقابل با صاف و سطحی بودن ، نماد تفکر است ) چیزهایی آموخته ، اگر چه تاکید می کند که خودش هم دارای عقل و هوش است و چشم دارد ؛ و می تواند واقعیات راببیند، با این حال او در جست و جوی ” تجربۀ آگاهی ” ست ( تجربۀ آگاهی چیزی فراتر و متفاوت از معلومات است ) . در طول سفر هم جا به جا به این تجربه دست پیدا می کند . وقتی از جویبار به رودخانه می رسد تازه می فهمد که این حجم وکیفیت جدید آب ، دیگر نامش جویبار نیست ، بلکه رودخانه است . این حس کنجکاوی و پرسشگری که کودکان بیش از بزرگسالان از آن برخوردارند ، کهنه شدنی نیست . برای همین است که قصۀ ماهی سیاه کوچولو هنوز هم می تواند برای کودکان در هرجای دنیا که باشند ، جذاب و الهام بخش باشد .
ماهی سیاه کوچولو از نظر ساختار روایت ، بسیار دقیق و منسجم است . خط روایی قصه ، گام به گام در طول سفر شکل می گیرد . این ساختار در ادبیات کهن ما و در افسانه ها و قصه های عامیانۀ فرهنگ های مختلف ریشه دارد . در این نوع روایت ، خواننده هرلحظه منتظر حادثه ای است که ممکن است رخ بدهد ؛ و از آنجا که با قهرمان قصه همدلی دارد ، نگران خطراتی است که او را تهدید می کند .
یکی از ویژگی های قصۀ ماهی سیاه کوچولو این است که مقصد نهاییِ قهرمان قصه مشخص نیست ؛ یا بهتر است بگوییم مشخص نشده است . ماهی سیاه در هیچ جای قصه نمی گوید که می خواهد به دریا برسد . او به مارمولک دانا می گوید : ” من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم .” در جای دیگری از قصه به ماه ، که هم نماد دانایی و هم نماد تخیل و شاعرانگی است می گوید : دارم ” جهانگردی می کنم . ” این گشودگی ِ قصه و محدود نکردن آن به یک نقطه یا مکان معین ، بی دلیل نیست . این گشودگی در واقع تاکیدی است که نویسنده بر نفس جستجوگری و حرکت منبعث از آن دارد . هدف ماهی سیاه کوچولو ” دریا ” نیست . او از این که به دریا رسیده است خوشحال است . توصیف احساس درونی ماهی سیاه هنگام گشت زدن در دریا و شنا کردن در سطح آب ، لحظاتی پیش از آن که اسیر منقار مرغ ماهی خوار شود ، یکی از شاعرانه ترین لحظه های این قصه است : ” کمی بعد آمد به سطح دریا . آفتاب گرم می تابید ؛ ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد . آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد … ” این لحظه ، سرشار از احساس رهایی و رضایتمندی است . لحظه ای وسوسه انگیز که مخاطرات سفر در برابر آن به پشیزی نمی ارزد . در چنین لحظه ای است که ماهی سیاه کوچولو به والاترین مرحلۀ آگاهی و معرفت می رسد و آن جملۀ شاهکار را بر زبان می آورد : ” مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما … ” و بدین گونه ، قصۀ ماهی سیاه کوچولو بی آن که به پایان برسد ، تای دیگری می خورد ، سفر ادامه پیدا می کند ، این بار در منقار مرغ ماهی خوار ، و عبور از آزمون نهایی …
ماهی سیاه ، مرغ ماهیخوار را از پا در می آورد . اما مادربزرگ ، همچون قصه نویس ما – صمد – به ما و بچه ها نمی گوید ” آن ماهی ریزه چطور شد ؟ ” . بدین ترتیب ، داستان همچنان گشوده می ماند و ماهی سیاه کوچولو ، بار دیگر در هیئت ” ماهی سرخ کوچولو ” اما با آگاهی و معرفتی والاتر زاده می شود . دریا آخرین منزل سفر ماهی سیاه بود . او در آغاز راه ، از دریا که هیچ ، حتا از رودخانه هم تصویر و تصوری در ذهن نداشت . او پس از عبور از هفتخوانی طاقت فرسا به ” معرفت دریا ” رسید . اما قهرمان بعدی ما ، ماهی سرخ کوچولو ، در پایان قصۀ مادربزرگ ” هرچه کرد ، خوابش نبرد ، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود … ” باز هم سه نقطه و آغاز قصه ای دیگر . پس بی دلیل نیست که همچنان خوانده می شود و خوانده خواهد شد .
سخن گفتن از کتاب ماهی سیاه کوچولو بدون اشاره به تصویرگری خلاقانۀ فرشید مثقالی بی انصافی است . تصویرهایی که مثقالی برای این کتاب ساخته است بی اغراق یکی از شاهکارهای هنر تصویرسازی است ؛ به ویژه تصویر زیبای ماهی سیاه کوچولو که در حافظه ی فرهنگی ما برای همیشه ثبت و ضبط شده است . اما از آنجا که هدف این نوشته بررسی قصۀ ماهی سیاه کوچولو است ، به همین اشاره بسنده می کنم .
حافظ موسوی – مرداد ۹۷

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در معرفی یک کتاب, مقاله ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید