نمی‌توانست زیبا نباشد

 


احمد شاملو

 

برداشت از صورتکتاب شهاب مقربین  ۱۹ جولای ۲۰۱۹


نوشته‌ای از: شهاب مقربین 

 

برداشت از صورتکتاب شهاب مقربین  ۱۹ جولای ۲۰۱۹

 

این مطلب سال‌ها پیش در روزنامه‌ی کارگزاران چاپ و در سایت تخصصی شعرِ «وازنا» نیز منتشر شده است. این روزها که به مناسبت زادروز شاملوی بزرگ، حرف و حدیث‌هایی از زاویه‌های گوناگون، این‌سو و آن‌سو دیده و شنیده می‌شود، به‌ویژه پس از برخی حاشیه‌سازی‌های کج‌اندیشانه، بد ندیدم آن را دوباره اینجا منتشر کنم که این هم نگاهی‌ست به او از زاویه‌ای دیگر

شاملو، در اواخر عمر، در يكي از آخرين شعرهايش مي‌نويسد
:
هِي بر خود مي‌زنم كه مگر در واپسين مجال سخن/ هر آن‌چه مي‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟
.
و در اين گفتگوي با خويش‏، با ترديد به خود مي‌گويد
:
نكند در خلوت بي تعارفِ خويش با خود گفته باشد: -اي لعنت ابليس بر تو بامداد پُر تلبيس باد!/ مي‌بيني كه نيامِ پُرتكلف نام‌آوريِ دغل‌كارانه‌ات حتا/ از شمشير چوبين كودكان حلب‌آباد نيز/ بي بهره‌تر است؟
.
و به ‌اين ترتيب، در گذشته و در كارنامه‌ي خود تأمل مي‌كند. آن‌چه ذهن او را در اين «واپسين مجال سخن» درگير مي‌كند، «مرگ» نيست، -اگرچه در چند گامي آن، «در آستانه»‌اش ايستاده‌است،ـ ترديد و دلواپسي است كه: هر آن‌چه مي‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟
اصولاً «مرگ» هيچ‌گاه مسئله‌ي ذهني شاملو نبوده است و هرجا که از مرگ سخن می‌گوید، برای برجسته‌تر کردن زندگی و جلوه‌ها و مظاهر آن است
:
هرگز از مرگ نهراسیده‌ام/ اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود/ هراس من – باری- همه از مردن در سرزمینی ست/ که مزد گورکن/ از آزادی آدمی/ افزون باشد
.
و حتا در شعرِ «در آستانه» كه به‌طور مستقيم به اين مقوله مي‌پردازد و شعر تلقيِ روشنِ او از «مرگ» است، می‌گوید
:
رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ي اجبار/ شادمانه و شاكر
.
او به‌راحتي از كنار «مرگ» عبور مي‌كند، اما از گذشته‌اش نمي‌تواند به سادگي گذر كند. مردي كه در بيش از نيم قرن از عمر پر تلاش خود، در پنج عرصه‌ي مختلف، (شعر، فرهنگِ عامه، ترجمه، روزنامه‌نگاري، و پژوهش در متون)، كارها كرد كارستان، (كه براي رسيدن به جايگاهي كه شاملو رسيد، هر يك به تنهايي عمري را مي‌طلبد) و از اين ميان، دستِ‌كم در دو زمينه‌ي «شعر» و «فرهنگ عامه» بالاترين جايگاه را در دوران معاصر، نصيب خود كرد و در دو عرصه‌ي «ترجمه» و «روزنامه‌نگاري» از خود يادگارهاي به ياد ماندني به جا گذاشت، بيشترين نگاه‌ها را به خود معطوف كرد و بيشترين تأثير را بر نسلِ بعد از خود گذاشت، با اين همه، در گذشته‌ي خود با ترديد نگاه مي‌كند كه: …در واپسين مجال سخن/ هر آن‌چه مي‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟
او در همين شعر، با وامي از «برشت»، از او نيز پا را فراتر مي‌گذارد
:
زمانه‌اي‌ست كه/ آري/ كوته‌بانگيِ الكنان نيز/ لامحاله خيانتي عظيم به شمار است
.
براي او چه چيز از آن همه اهميت برخوردار بوده كه به خاطرش تمام كارنامه‌ي خويش را زير سئوال مي‌كشد و اين كدام بانگ بلند است كه خود را اين‌چنين موظف به بركشيدنش مي‌داند؟ یک بررسی کوتاه در نوشته ها و مصاحبه‌های او، پاسخ ما را به روشنی خواهد داد
:
او در نامه‌اي اعتراض‌آميز به بنگاه سخن‌پراكني «بي بي سي» (در سال 1357)، با برخوردي تند به تقاضاي آن بنگاه، مبني بر حذف بخشي از مصاحبه‌اش كه سرانجام اجازه نداد با سانسور پخش شود، مي‌نويسد
:
از سوي سازمان شما به من پيشنهاد شد «عجالتاً» فقط آن قسمت از مصاحبه كه مربوط به شخص من و سوابق ادبي من است «به طور مستقل» پخش بشود و باقي مصاحبه را بگذارند «براي بعدها»! (گيومه‌ها و علامت تعجب از شاملوست.)- كه جواب مرا قبلاً هم شنيده بودند: اولاً كه سوابق ادبي ناچيز من براي خودم هم اسباب خجالت است. ثانياً كدام ايراني، فاتحه‌ي بي الحمد مي‌خواند براي «سوابق ادبيِ» آن خروسِ بي محلي كه در برابر جنازه‌هاي غرقه به خون هزاران بي‌گناهي كه در خيابان‌هاي وطنِ گريانِ من به خاك افتاده‌اند، تعداد كتاب‌هايش را بشمارد يا از افتخارات شعري و فعاليت‌هاي تحقيقي خود سخن بگويد؟- پاسخ من اين بود كه قسمت سياسي مصاحبه را پخش كنند و قسمت ادبي‌اش را به سطل خاكروبه بيندازند
.

البته ـ نيازي به گفتن نيست كه ـ براي ما، امروز و حتا آن روز نيز، آن سوابق ادبيِ «ناچيز!»، نه اسباب خجالت، كه موجب افتخار، و جاي آن، نه در سطل خاكروبه، كه بر سر و چشم و در دل ما بوده و هست. اما يقيناً شاملو هم شكسته‌نفسي نكرده است و اصولاً اِبرازِ فروتني‌هايي اين‌چنيني در شخصيت او نمي‌گنجيد، بلكه اين حرف‌ها ريشه در جهان‌بيني شاملو دارد و از جنس همان ترديد است كه: هر آن‌چه مي‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟ گيريم كه با عصبيتي ناشي از وضعيت پديد‌آمده‌ي آن روز گفته شده باشد

اين جهان‌بيني شاملو ست كه او را وامي‌دارد تا اين‌چنين به كار خود نگاه كند، و نه فقط به كار خود، كه به كار ديگران نيز؛ چنان كه در پاسخ به سؤالي هم كه « در باب سهراب سپهري نظرتان چيست؟» مي‌گويد
:
زورم مي‌آيد آن عرفان نابه‌هنگام را باور كنم. سر آدم‌هاي بي گناه را لب جوب مي‌برند و من دو قدم پايين‌تر بايستم و توصيه كنم كه ”آب را گل نكنيد!“ تصور مي‌كنم يكي‌مان از مرحله پرت بوديم، يا من يا او. دست كم براي من ”فقط زيبايي“ كافي نيست
.

جهان‌بيني شاملو متأثر از گفتمان مسلط روشنفكري و آرمان‌گرايي زمان اوست كه خود از ایده‌ها و جنبش‌های اجتماعیِ چپ نشأت گرفته بود و نه فقط در ایران، بلکه در سراسر جهان، گروه بی‌شماری از شاعران، نویسندگان و هنرمندان را به خود جلب کرده بود و ما در زمان حاضر، چه با آن موافق باشيم، چه مخالف، در زمان خود، عدالت‌طلب، آزادي‌خواه، مردم‌گرا و در بسياري از عرصه‌ها داراي كاركردي عملي و نتيجه‌بخش بود. اين كه بعدها چه بر سر آن آمد و به كجا و چه منجر شد، بحث‌هاي فراواني شده و خواهد شد، كه با همه‌ي اهميت‌اش، در اين مجال، قابل طرح نيست. اما اکنون، این‌جا، این سئوال مطرح است که آيا از اين همه مي‌توان نتيجه گرفت كه شعر شاملو، شعري ايدئولوژيك است؟ آيا او در خلق آثارش يكسره و منفعلانه تسليم گفتمان روشنفكري عصر خويش است و آیا فقط نگاهِ شاملو به مسائل اجتماعی و سیاسیِ وقت است که او را نسبت به کارنامه‌ی خود مردد می‌کند، یا این که او نگاه به جاهای دیگری نیز دارد
در آن زمان، شاعران بسياري شعرهاي اجتماعي و سياسي نوشتند، اما هرگز نتوانستند به جايگاه او در ادبيات معاصر دست پيدا كنند؛ پس كدام عامل يا عوامل سبب شدند كه شاملو به‌رغم آن همه توجه به مسائل و اتفاقات اجتماعي و سياسي، كارنامه‌ي ادبي درخشاني نيز ارائه كند؟ -اگرچه خود در آن ترديد كند.

گذشته از استعداد يا نبوغ يا هرچه كه يك تن را از ديگران متمايز مي‌كند، خرسند نبودن از آن‌چه كه داري، قانع نشدن به آن‌چه كه به دست مي‌آوري، و جست‌و‌جو، جست‌و‌جويي بي‌پايان، براي يافتنِ هرچه كه ماوراي يافته‌هاي توست، وسري جسور و نترس از اين كه به سنگ بخورد، اين‌ها همه نخواهند گذاشت تا ايدئولوژي شعر را نابود كند. او در سال 1370، یعنی در سنِ شصت و شش سالگی، پس از عمری تلاش و خلقِ شاهکارهای به یاد ماندنی‌اش، در مصاحبه‌ای می‌گوید
:
شعرهای گذشته راضی‌ام نمی‌کند و طبعاً مثل هر شاعر دیگری، تنها آرزویم این است که پیش از بدرود، بهترین شعرم را نوشته باشم. حتا بهترین شعرِ امروز تا سال‌های سالِ بعد از اینِ همه‌ی جهان را ! چرا که نه
.

یعنی هنوز سري دارد با هزار سودا. سوداهايي كه بسياري‌شان را به دست آورده است و بسياري همچنان در سرش باقي مانده. در يكي از سال‌هاي اواخرِ دهه‌ي شصت، يعني وقتي كه بيش از شصت سال از عمرش مي‌گذرد، در مصاحبه‌اي (كه متأسفانه اصل آن فعلاً در دسترس من نيست، اما به‌خوبي به ياد مي‌آورم) در برابر سئوالي، تقريباً به اين مضمون، كه در زندگي‌تان، به جاي شعر، دوست داشتيد در چه زمينه‌اي فعاليت كرده بوديد، بي‌درنگ اين پاسخِ عجيب را مي‌دهد: فيزيك كيهاني
.
شگفت‌آور نيست؟ مردي با آن همه آثار رشك‌انگيز، هنوز چشم به جايي ديگر دارد
.
در گفتگويي ديگر هم مي‌گويد
:
شعر در من عقده‌ي فروخورده‌ي موسيقي است. من مي‌بايست يك آهنگ‌ساز مي‌شدم، اما فقر مادي و فرهنگي خانواده به من چنين امكاني نداد
.

آری، هنوز چشم به جاهايي ديگر دارد. او فهم عميقي از موسيقي كلاسيك داشت. به پيانو عشق مي‌ورزيد. بي شك تنگ‌دستي سبب شده بود كه نتواند موسيقي‌داني برجسته يا پيانيستي چيره‌دست شود و تا پايان عمر، اين عشقِ اولِ شكست خورده‌اش را هرگز فراموش نكرد

چنان كه مي‌بينيم، دل‌مشغولي‌هاي شاملو بسي بيشتر، گسترده‌تر و متنوع‌تر از آن‌هاست كه در طول دوران زندگي‌اش، در عرصه‌هاي گوناگون، به منصه‌ي ظهور رساند، چه رسد به آن كه بخواهد در دايره‌ي تنگ يك ايدئولوژي خاص محدودشان كند. او به رغم آن همه احساس تعهد اجتماعي و سياسي‌ و به سطل خاكروبه انداختنِ قسمتِ ادبيِ مصاحبه‌اش، شيفته‌ي زيبايي و جست‌و‌جو بود؛ شيفته‌ي جست‌و‌جوي زيبايي. او نمي‌توانست زيبا نباشد. اگرچه مي‌گويد: «براي من ”فقط زيبايي“ كافي نيست.» اما
:

كبك را/ هراسناكي‌ی سرب/ از خرام/ باز نمي‌دارد
.

ما، یکی از نمودهای حاصل از جست‌و‌جوهاي شاملو را براي دست يافتن به زيبايي، در «زبان» او مي‌يابيم. براي او زبان در شعر، همان اندازه اهميت دارد كه «صوت» در موسيقي و «اعداد» و «رابطه‌ها» در فيزيك كيهاني. بارها بر اين نكته تأكيد شده كه او در زبان، از بيهقي تأثير پذيرفته است. اين حقيقتي است، اما همه‌ي حقيقت نيست. او به يقين، از بيهقي فراتر رفت و با آميزشِ زبان فاخرِ آركائيك با زبان رايج امروز (تا حد كوچه و بازار)، به قابليت‌هاي گسترده‌اي از آن دست پيدا كرد. تسلط او بر زبان، منحصر به فرد بود و زبان در دستش مثل موم نرم
.

گروهي از منتقدان نسل امروز، با نگاهي خاص به كاركرد زبان در شعر، زبان او را زبانِ استبدادزده مي‌خوانند. آنان فراموش مي‌كنند يا اصلاً نمي‌بينند كه اين –به تعبير آن‌ها- استبدادِ زباني، چه امكاناتي را پيشاپيش براي زبان «آزادي‌خواه!» آن‌ها فراهم كرده‌است، كه به راحتي از كنار آن عبور مي‌كنند و غالباً از آن بهره‌اي هم نمي‌برند. نسل امروز، البته حق دارد كه به گذشته با نگاهي انتقادي نظر بيفكند. حق دارد – و نه تنها حق دارد، كه ضرورتِ تاريخي ايجاب مي‌كندـ كه چشم بر منظرهايي متفاوت با پيش از خود داشته باشد؛ تاريخ هنر را تفاوت‌ها مي‌سازند، اما هيچ كس نمي‌تواند دستگاه مختصات زيبايي‌شناختي خود را به گونه‌ها‌يي از زيبايي كه در دستگاه‌هايي ديگر پديد آمده‌اند، تحميل كند. (با اصولِ اوليه‌ي پذيرفته شده در هندسه‌ي اقليدسي، به سراغ هندسه‌ي نا-اقليدسي رفتن و با آن اصول، آن را بررسي كردن، تنها نشانه‌ي ناداني است
.
باري، آن بزرگ درست گفته بود كه قامت ما بدان جهت بلند است كه بر شانه‌ي غول‌ها ايستاده‌ايم. شاملو ـآن غول زيباـ كه سري داشت پر از سوداهاي رنگارنگ، بزرگ بود و بزرگ مي‌انديشيد و با بزرگي‌اش در قفسي كه برايش ساخته بودند، نمي‌گنجيد و اين بود كه هرچه مي‌گفت، هنوز نگفته بسيار داشت، يا نگفته مي‌پنداشت
:
تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و/ آن نگفتيم كه به كار آيد/ چرا كه تنها يك سخن، يك سخن در ميانه نبود: / ـ آزادي

٭ عنوان مطلب، برگرفته شده از شعري از شاملوست به نامِ «نمي‌توانم زيبا نباشم»

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های پراکنده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید