فروغ فرخزاد، به روایت فرزانه میلانی

از سایت شخصی: احمد افرادی


احمد افرادی

نوشته‌ی احمد افرادی
————————————————————————–
پیش از پرداختن به این بخش از نوشته، برای ممانعت از بد فهمی‌های احتمالی، ذکر نکاتی را ضرور می‌بینم :
۱ـ نوشته‌ی پیش رو بر آن است که ، درمحدوده‌ی ژانر« زندگی‌نامه نویسی»، در زندگی فروغ باریک شود و به برخی «واقعات اتفاقیه»ی ِاحتمالاَ ناگفته و مغفولِ مانده‌ی زندگی فروغ بپردازد. بدیهی است که درنگ بر موارد و موضوعات حساسیت برانگیز ِ زندگی فروغ، نباید به تجسّس در احوال شخصی و خصوصی او ( از نگاه یک مفتش و بازجو ) تعبیر شود .
به گمان من، دیگر وقت آن رسیده است که فروغ را از هاله‌ی تقدسی که دور اوکشیده‌ایم بیرون آوریم و بی‌اعتنا به ملاحطاتی از هر دست، «فروغ دست نزدنی» را به پرسش و نقد بکشیم.
به عبارت دیگر، این بخش از نوشته، درکار ِ پرتو افکنی بر برخی زوایای تاریک زندگی فروغ است که به ملاحظاتی قابل فهم، تاکنون(احتمالاً، جز در پَسَله و حرف‌های در گوشی) کمتر امکان طرح و بررسی یافته است.
بی‌تردید، ” نقد زندگی‌نامه‌ی فروغ ” تعارضی با اعتبار او در ادب معاصرایران ندارد و قرار نیست که آن را به چالش بکشد.
کیست که بتواند فروغ را، به عنوان یکی از چند شاعر برجسته و ماندگار روزگار ما، نادیده بگیرد و چگونه می‌توان چشم بر تحولی بشست که فروغ، درزبان، بافت و ساخت شعرامروز فارسی به وجود آورده است؟
فراموش نکنیم که فروغ، ازنخستین کسانی بود که با درهم آمیختن دو یا چند وزن متفاوت ،عروض نیمایی را متحول کرده است.
۲ـ نقد آرای خانم فرزانه‌ی میلانی ، به معنای ناسپاسی نسبت به رنج درازی نیست که ایشان درتدوین و نگارش «زندگی نامه فروغ» ، بر خود هموارکرده است.
———
در بخش آغازین این مقال، به زندگی پر ماجرا و شخصیت پیچیده و متناقض فروغ اشاره کرده‌ام و به تأکید نوشتم:

آن‌جا که با زندگی پر ماجرا و شخصیت پیچیده و متناقض فروغ طرفیم، داوری نه تنها دشواراست، بلکه، گاه خلاف خِرَد و مصلحت نمود می‌کند و افزودم، که خانم میلانی (برخلاف آن‌چه که وعده می‌دهد) در هیئت فمینیستی تمام عیار، همواره در متن روایت‌اش از فروغ، حضوری جانبدار و حتی (گاه) مُخلّ دارد. به عبارت دیگر، خانم میلانی، در مقام وکیل مدافع فروغ، به محاکمه روزگار او و اهالی‌اش نشسته است.درحالی که وظیفه‌ی ایشان در مقام پژوهشگر، باز سازی زندگی فروغ و، به عبارت دیگر، پیش رو نهادن روایتی است که ( درحد امکان) فروغ واقعی را نشان دهد و داوری را( چنان‌چه ضرورتی در کار باشد) به خواننده واگذارد.
——–

خانم میلانی معترض است که «چرا شاعری صریح را، کماکان در لایه‌های تو در توی سکوتی مرموز… پنهان می‌کنیم؟ چرا آن چه را که او، بیش از نیم قرن پیش، با شهامتی شگفت‌انگیز تا آن‌جا که می‌توانست برملا کرد، ما امروز پنهان می‌کنیم؟»، در حالی که خود ِ ایشان، درعمل همان می‌کند که به آن معترض است.
فروغ، در نامه‌هایی که پس از طلاق از پرویز شاپور، به او می نویسد، به دفعات،از آن‌چه که بین او و ناصر خدایار گذشته است،اظهار پشیمانی می‌کند:

* « پرويز به خدا با همه‌ي ديوانگی‌هايم دوستت داشتم و دوستت دارم و شايد به حرف من بخندي. شايد پيش خودت بگويي چه طور ممكن است زني كه مردي را دوست دارد به آن مرد خيانت كند. ولي با اين همه من دوستت داشتم.»

** پرویز ، «دلم می‌خواهد خوب باشم خوب باشم و مال تو باشم هر جا كه هستم مال تو باشم تا تو قبول كني كه من فطرتا بد نيستم ولی فقط برای مدت كوتاهی دچار اشتباه شدم.»

*** « پرويز به خدا من مستحق اين سرنوشت نبودم. قلب من پاك بود و روحم را هنوز شائبه گناهی نيالوده. تو حرفم را می‌توانی باور كني زيرا من هميشه مال تو بوده حتي يك لحظه هم در دوست داشتن تو ترديد نداشته‌ام. فقط… نمی‌دانم چه نيروي شگرف و مرموزی مرا به اين ورطه كشاند. چرا اين كار را كردم. هيچ نمی‌دانم …»

خانم میلانی، نه تنها، از کنار این نامه‌ها به سادگی می‌گذرد ، که سهل است، درهر فرصت ممکن، بی‌وقفه شعارهای فمینیستی تحویل خواننده می‌دهد. با هم بخوانیم:

فرخزاد، « در مقام من اندیشنده‌ی درون‌نگر و عریان‌گو، هم صدا با بعضی از شناخته شده‌ترین متفکران عصر تجدد، بر اصالت و اعتبار احساسات و تجربیات فردی تأکید کرد.پا را از گلیم سنت فراتر گذاشت . برای به دست آوردن فرصتی مبارزه کرد تا بتواند مالک بدن خود باشد».

گزاره‌ی شیک و اتو کشیده بالا را، به ضرب هزار من سریش نمی‌توان به «من اندیشنده» و «اصالت و اعتبار تجربه‌های فردی» (که مفاهیم و مقوله‌های فلسفی هستند) چسباند. حرف‌هایی از سنخ ِ «مالک بدن خود بودن زن» هم ( که این روزها مد شده است) درست یا نادرست، ربطی به «بعضی متفکران شناخته شده‌ی عصر تجدد» ندارد.

خانم میلانی ، در تداوم همین بزرگ‌نمایی‌ها ، ویژگی‌هایی را به فروغ نوجوان نسبت می‌دهد، که من ِ خواننده مانده و درمانده‌ام که چه بگویم:
«مشکل عروس جوان صرفاً مسائل شخصی یا عصیان جوانی نبود. شکست پیوندش با مردی که خود برگزیده بود، دلایل متفاوت و متعدد داشت. هدف غایی و غریزی فروغ در زندگی، حتی قبل از ازدواج، تحصیل آزادی و گزینه‌های فردی بود که با نفس زناشویی، دست کم در آن زمان هم خوانی نداشت. انسان ـ به ویژه زن ـ در کانون توجهش قرار داشت…»

می‌پرسم: فروغ نوجوان، چه درکی از «انسان»، « تحصیل آزادی» و « گزینه‌های فردی» داشت، که «در کانون توجهش قرار» گیرد؟!

فروغ ، حتی در گیر و دار ماجرای عاشقانه‌اش با عبدالحسین احسانی و در تدارک ازدواج با او، هنوز دل در گرو عشق ناصر خدایار داشت. در بخش آغازین نامه‌ی فروغ به دوستش مهری رخشا (در همین ربط) می‌خوانیم:

« چند وقت پیش، یکشب رفته بودم منزل تو، مثل همیشه پیچ رادیو را باز کردم، باز هم صدای او.
نمی دانم چرا یکمرتبه بعد از مدتی خودم را پیدا کردم. شکل خودم شدم.آن وقت به او [ ناصر خدایار] تلفن کردم. از نوع همان دیوانگی‌ها که تو می‌دانی.همیشه اولین کلمه‌۱ی او در تلفن، که آمیخته به یک نوع تعجب و خوشحالی غیر منتظره است، مرا تکان می‌دهد و مستم می‌کند و اطمینان و اعتماد مسخره‌ای در من به وجود می‌آورد‌. بقیه را می‌دانی.یعنی این‌که بازدویدم و رفتم و تا شب همه حرف‌هایی را که در عمرم ازدهان او شنیده بودم، شنیدم ».

«دیوانگی»هایی که فروغ از آن حرف می‌زند و دوستش (مهری رخشا) هم واقف به آن است، از چه نوع دیوانگی‌هایی است؟!

فروغ ، در ادامه‌ی همین سطور(بی هیچ تأسفی ، بابت به هم‌خوردن برنامه ازدواجش با عبدالحسین احسانی) درکلامی شاعرانه، ازتداوم عشق شورانگیزش به ناصر خدایارمی‌گوید:

«‌همه‌ی نقشه‌ها و برنامه‌های عمرانی! به هم ریخت. به قول بچه‌ها، برنامه‌ی تشکیل خانواده! آن چنان کُن فَیکون شد که دیگر محال است تا آخر عمر کسی حاضر شود مرا بگیرد.اما مهری جان، چه اهمیت دارد؟ در عوض من هر روز که او را می‌بینم، مثل این است که توی شیشه‌ی عطر می‌غلتم و حل می‌شوم.دیگر از زندگی چه می‌خواهم؟»

نامه ی فروغ به خانم بهجت صدر( که در سفر به ایتالیا، چندی در خانه‌اش ساکن بوده است) نیز بر روشنی این ماجرا می‌افزاید:

« …روابط بنده و آقای احسانی سخت تیره شد.عشق به پایان رسید. خیلی وقت پیش برایت نوشتم که قضیه تمام شد و باز برگشته‌ام به اول جاده و عشق شماره‌ی یک همچنان ادامه دارد»

این «عشق شماره‌ی یک»، که فروغ با شنیدن صدای او «خودش را می‌یابد» و «شکل خودش می‌شود» و هر روز با دیدنش «توی شیشه‌ی عطر می‌غلتد و حل می‌شود»، همان ناصر خدایار است.
و این البته، همه‌ی ماجرا نیست. فروغ (پیش، یا پس ازآشنایی با ناصر خدایار ) ظـاهراً، چندی با « فریدون کار» نیز نرد عشق می‌بازد. خانم میلانی در متن پژوهش‌اش ، حتی اشاره‌ای گذرا هم به این رابطه نمی‌کند .

در بخشی از نامه‌ی فروغ به فریدون کار( که تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۳۳ را بر پای خود دارد) می‌خوانیم:

فریدون کار عزیزم

دوستت دارم، بیش از هر کس و هرچیز و دلم می‌خواهد که تکیه‌گاه قلب وحشی من باشی. نسبت به تواحساس عشق می‌کنم و وجودم را به تو می‌بخشم. غمخوارم باش و بازوانت را به رویم بگشا. هیچکس را به تو ترجیح نمی‌دهم و تو را همچون معبودی یگانه می‌پرستم…مرا ببوس ، دوستم داشته باش و به من اعتماد کن…». (۱)

رابطه‌ی عاشقانه‌ی فروغ و نادر نادرپور، گرچه راز سر به مهری نیست(۲) ، اما در کتاب خانم میلانی، در مناسبتی دیگر و به گونه‌ی «گفتم – نگفتم»، به آن اشاره می‌شود. بی آن که گفته شود ، این رابطه از چه سنخی بوده است:

« …مراد من در این‌جا، صرفاً تأویل این شعر به رابطه‌ی نادر پور و فروغ نیست».

برای آشنایی با جلوه‌ای از «تعارض و پیچیدگی، در زندگی و شخصیت فروغ»، بخشی از نامه‌ای را که بعد از جدایی از پرویز شاپور(از «رُم») برای او نوشته است (بی‌هیچ توضیحی) باز‌نویسی می‌کنم:

«هر شب تا يك فصل گريه نكنم خوابم نمی‌برد تقصير خودم بود كه زندگيم اين طور شد. اما نمی‌دانم چرا؟ پرويز به خدا هيچ وقت از جلوي چشمم دور نمی‌شوي. نمی‌توانم مرد های ديگر را دوست داشته باشم و مردها برايم كثيف و مسخره هستند و وقتي به من نگاه می‌كنند دلم به هم می‌خورد و می‌خواهم بروم و گلوي‌شان را فشار بدهم. دلم می‌خواست تو بودي و تو را روي سينه‌ام فشار مي‌دادم و يك دامن گريه می‌كردم و دو مرتبه با تو به اهواز بر می‌گشتم و زن خوبي می‌شدم اما افسوس كه تو از من خيلي دوري و زندگی ما از هم جدا شده. بی‌آن‌كه قلب‌هاي‌مان يك ديگر را فراموش كرده باشند پرويز برايم نامه بنويس خيلي زياد اقلا هفته‌اي دو مرتبه. دلم می‌خواهد تو خوشبخت باشي دلم می‌خواهد تو در زندگي به هر چه كه می‌خواهي برسي چون دوستت دارم. از ته دل دوستت دارم و از رفتار گذشته‌ام به شدت شرمسارم.»

پیش‌تر، از قول ناصر خدایار( در گفت وگو با خانم میلانی) خواندیم که گفته بود:

« من فروغ را بردم بالا .مگر خودش نمی‌گوید ، تو مرا شاعره کردی ای مرد؟ فروغ می‌خواست مشهور بشود که شد. من آدم مطرح زمان خود بودم. روزی که او سراغ من آمد، زن ناشناسی بود».

این ادعا که فروغ، در آغاز کار شاعری‌اش می‌کوشید از شخصیت‌های ادبی مطرح آن سال‌ها استفاده ابزاری کند، چندان بیراه به نظـر نمی‌آید.
فریدون کار، «از شاعران مشهور و پر کار دهه‌ی سی خورشیدی بود. بعضاً، به کوشش او بود که شعر نو به بسیاری از مجلات آن سال‌ها راه یافت». دیدیم که فروغ، به دلیل قابل فهم، به سراغ او هم رفت.

فروغ، از نادر نادرپور می‌خواهد که برای کتاب « اسیر» (نخستین مجموعه‌ی شعرش) مقدمه بنویسد.
نادر پور، چه در آن زمان وچه بعدها، یکی از شاعران مطرح و تأثیرگذار بوده است، که دستی قوی در نقد شعر داشت.
خانم میلانی نقل می‌کند که «از نادر نادر پور بارها شنیده بودم که قرار بود، او نگارنده‌ی پیش در آمد [ کتاب] “اسیر” باشد، ولی هنگامی که کتاب از زیر چاپ بیرون آمد، با کمال تعجب متوجه می‌شود که شخصی دیگر [شجاع‌الدین شفا] آن مقدمه را نوشته است.

فروغ (ظـاهراً ) به توصیه‌ی دیگران، به سراغ شجاع‌الدین شفا، شخصیت ادبیِ شناخته شده می‌رود که در ان سال‌ها، کتاب «ترانه‌های بیلیتس»، به ترجمه‌ی او، «در تهران سر و صدای زیادی کرده بود».
« ترانه‌های بیلیتس» (مجموعه‌ی اشعار) سروده‌ی پیر لوئیس (چکامه‌سرای معروف فرانسه) در ربط با داستان زندگی عاطفی و جنسی زنی یونانی- فنیفی به نام بیلیتیس است. پیر لوئیس گرچه مدعی است که این اشعار را خود ِ بیلیتس سروده و او آن‌ها را از یونانی ترجمه کرده است. اما، در واقع، این اشعار ساخته‌ی خود او است.

خانم میلانی، در جای – جای کتاب ، و هر بار در چند صفحه، در مورد « تابو شکنی» فروغ، داد سخن می‌دهد .انگار فروغ، تنها در “تابو شکنی”، «بیراهه رفتن‌ها» و یا «ماجراجویی‌های عشقی»اش خلاصه و معنا می‌شود.
نمونه بدهم:

میلانی: « فرخزاد علیه این قیود دست و پا گیر قیام کرد. پرده را کنار زد، حوزه و امتیازی مردانه را غصب کرد…از یک سو حجاب از امیال زنانه بر گرفت و از سوی دیگر معشوق مرد را وارد ادبیات فارسی کرد. از سرپوش نهادن بر احساسات و امیال جنسی، که فضیلتی زنانه بود، تمارض کرد. پشت پرده‌ی شرم و ترفندهای روایی پنهان نشد. کتمان ادبی نکرد. پوشیده نگفت.آستانه نشین جهانی شد زنانه- مردانه، مجاز –ممنوع.»

این‌ها همه درست، اما، فراموش نکنیم که «ورود معشوق مرد به ادبیات»، «سر پوش گرفتن ازاحساسات و امیال زنانه»، بی‌پروایی در بیان تجربه‌های جنسی و… اولاَ- فی نفسه، ربطی به شعر ندارد. ثانیاً – تاریخ مصرف دارد. آن‌جه که مهم است، خود شعر است.
خانم میلانی، انگارعنایتی به این معنا ندارد که سه کتاب «اسیر»، «عصیان» و « دیوار» ،محصول آغاز کار شاعری فروغ و سیاه‌مشق‌های او هستند.
پیش‌تر گفتم، فروغ، پیش ازسفر به ایتالیا، مجموعه‌ی دوم اشعارش « دیوار» را، به پرویز شاپور تقدیم کرد. در چاپ دیگر این کتاب ( تیرماه۱۳۴۰) تقدیم نامه‌ی دیگری به آن افزوده شد:

« فری جان [ منظور فریدون فرخزاد است]، فروغ ِ این کتاب [دیوار] یک فروغ ساده، احمق و احساساتی است. اگر فکر می‌کنی که به من شباهت دارد و به هر حال قبولش داری، ما ل تو. ما که بخیلش نیستیم.»

فروغ ِ ماندگار درادب معاصر ایران، با شعرهای کتاب « تولدی دیگر» شناخته می شود،نه شعرهایی ازسنخ « گناه » و یا آن‌چه که در آن سه دفتر آمده است.
در واقع ، فروغ، با گزینش نام « تولدی دیگر» (برای مجموعه شعرهای فصل جدید شاعری‌اش) انگار خط بطلان بر شعرهای آن سه دفتر و گذشته‌ی شاعری‌اش کشیده است.
فروغ، در آغاز کار (شاید) برای مطرح شدن، نیاز به عریان گویی، در بیان حس و حال زنانه داشت. این احتمال هم دور نیست که به علت نا آشنایی با ظرفیت‌ها وظرافت‌های زبان فارسی، نمی‌توانست به حس وحال زنانه‌اش، بیان شاعرانه بدهد.
اما، در شعرهای «تولدی دیگر» به بعد ، بیان حس و حال زنانه برای فروغ، دیگر هدف شعر نیست، بلکه خود شعر است.از این رو، عواطف زنانه (نه به گونه‌ای دریده و عریان) در تار و پود شعر و در خلاقیت‌های زبانی و بیانی نمود می‌کند. به عبارت دیگر، عواطف زنانه، در بیان شاعرانه امکان بروز و ظهور می‌یابند.

فروغ ، در سال ۱۳۴۳ ( یعنی یکسال پس از نشر« تولدی دیگر») در گفت و گویی با ایرج گرگین می‌گوید:

« … من کار شعر را هنوز به طور جدی شروع نکرده‌ام .»

پیش‌تر گفتم، «تابو شکنی» در شعر و عیان‌گویی در« بیان حس و حال زنانه»، فی‌نفسه، برای شاعر اعتبار نمی‌آورد.
فروغ ، در گفت و گو با ایرج گرگین درهمین معنا می‌گوید:

«” اگر شعر من یک مقدار حالت زنانه دارد، خُب، این طبیعی است که به علت زن بودنم است” … ولی بلافاصله می‌افزاید “، اما اگر پای سنجش ارزش‌های هنری پیش بیاید، فکر می‌کنم دیگر جنسیت نمی‌تواند مطرح باشد…» (3)
—————
گرچه گفتی در مورد کتاب «‌فروغ‌، زندگی نامه‌ی ادبی» بسیار است، اما برای اجتناب از اطاله‌ی بیش‌ترکلام ، با ذکر چند نکته‌ی ضروری، این مقال را به پایان می‌برم.
کتاب خانم میلانی، حاوی اطلاعاتی گسترده و بعضاَ نویافته، درمورد فروغ فرخزاد است. پژوهشگر محترم، با فراهم آوردن این اطلاعات، گوشه‌های تاریکی از زندگی فروغ را روشن می‌کند. دراین معنا، می‌توان به گفت‌وگوهای مندرج در کتاب اشاره داشت، که اطلاعاتی دست اول از زبان وابستگان و نزدیکان فروغ به دست می‌دهد.
محرومیت فروغ از دیدار ِ فرزندش کامیار، شایعات بسیاری را (علیه پرویز شاپور) بر سر زبان‌ها انداخت. مصاحبه‌ی خانم میلانی با کامیار شاپور، می‌تواند به بسیاری از این شایعات پایان دهد و یا ،دست کم، کمرنگ‌شان کند.
خواندنی‌ترین بخش کتاب، گفت‌وگوی پژوهشگر محترم با آقای ابراهیم گلستان است. خانم میلانی، در این جا (صرف نظر از یکی – دو مورد) نه مصلحت‌اندیش است و نه در کار اسطوره‌سازی. گرچه گلستان، در آغاز مصاحبه، همان گلستان بد قلق و طفره‌رو از پاسخ‌گویی است، اما خانم میلانی، هر جا به مانعی بر می‌خورد، با ظرافت و زیرکی، جا خالی می‌کند و با طرح همان پرسش به گونه‌ای دیگر، گلستان را به راه می‌آورد و حتی به گله و شکایت وامی دارد، که « من هر مثالی بزنم، شما بدجوری می چرخانیدش».
در ادامه‌ی گفت‌وگو، گلستان عاقبت به حرف می‌آید و ناگفته‌های بسیاری را ، که در تمام این سال‌ها از گفتنش سرباز می‌زد ، بر زبان می‌آورد.

به گفته‌ی خانم میلانی:

« گفت‌وشنود [با ابراهیم گلستان]… گزیده‌ای از چندین مصاحبه‌ی رو در رو، در انگلستان و گفت‌وگوهای متعدد تلفنی در چهارده سال اخیر است، که امیدوارم در آینده‌ی نزدیک همه‌ی آن ها را تمام و کمال منتشر کنم…. »

در بالا گفتم که پژوهش خانم میلانی، حاوی نو یافته های بسیاری در مورد فروغ است. به گمان من، هر پژوهشگری که از این پس بخواهد در زندگی فروغ فرخزاد کنجکاوی کند ، ناگزیر از مطالعه ی این کتاب و همین طور، بهره‌بردن ازمنابعی است که خانم میلانی معرفی کرده است.
فرصت مناسبی است تا بگویم ( عطف به گفته‌ی خانم میلانی) دو کتاب دیگر در مورد فروغ ( یکی، از خواهر کوچکش گلوریا فرخزاد و دیگری، از فرزند خوانده‌اش حسین منصوری) در راه است.

خانم میلانی ( برخلاف کسانی که مترصد‌اند، یافته‌ها و تأملات دیگران را مصادره کنند ) نشان می‌دهد که ، سخت پایبند امانت‌داری واخلاق پژوهشی است.

در اینجا، با درنگ بر برخی نکات ، نوشته‌ی پیش رو را به پایان می‌برم :

۱ـ خانم میلانی، در بررسی زندگی فروغ ، هر جا که فرصتی دست می‌دهد، از حقوق زنان می‌گوید و جوامع پدر سالار را به چالش می‌کشد، که البته، حق مسلم ایشان است. اما، می‌پرسم، کتابی که می‌کوشد زندگی فروغ را بازسازی کند، چه جای این حرف‌ها (آن هم به این تنوع و گستردگی) است؟

۲ ـ رابطه‌ی فروغ با ابراهیم گلستان جای ویژه‌ای در پژوهش خانم میلانی دارد. نه از این رو که هشت سال پیوند تنگاتنگ فروغ و گلستان، می‌بایست محل تأمل و کنجکاوی و باریک‌بینی باشد، بل از این نظرکه امکانی برای خانم میلانی فراهم آورد تا ازگلستان (‌به جبران گشاده دستی‌اش در واگذاری نامه‌های فروغ به ایشان و پذیرش گفت‌وگو) اسطوره بسازد. در مورد رابطه ی عاشقانه ی فروغ با گلستان هم، همین بزرگ‌نمایی و افسانه‌سازی دیده می‌شود.

۳ـ خانم میلانی، به تقریب، هفت صفحه از «زندگی‌نامه‌ی فروغ» را به نقد و بررسی فیلم “خشت و آینه” ، ساخته‌ی ابراهیم گلستان (و در واقع، ستایش و تکریم آقای گلستان) اختصاص داده است، که به گمان من، بی‌مورد و سخت حوصله‌سوز است. گیریم ، داوری خانم میلانی در مورد فیلم خشت و آینه، کارشناسانه و پذیرفتنی باشد، می‌پرسم ، آیا جای این حرف‌ها در« زندگی‌نامه‌ی فروغ» است؟

۴ـ خانم میلانی، درانتقاد از جامعه‌ی پدر سالار، آقای گلستان را به میدان می‌آورد و حرف‌های نسنجیده‌ی او را، در مورد شاهنامه، رستم و تراژدی «رستم و سهراب»، بازنویسی می‌کند و از جمله می‌نویسد:

گلستان: « رستم هم که در شکار اسبش را، اسب افسانه‌ای بی‌مانندش را گم کرده بود، هر چه در بیابان دوید ، نیافتش …». پایان نقل قول
آقای گلستان، دراین جا نیز، درمقوله‌ای اظهار نظر می‌کند، که در ربط با آن (جزعناد و لجاج) توشه‌ای ندارد. پیش‌تر، درمقاله‌ای ( در ربط با همین مدعا) از جمله نوشتم (۴) :

آقای گلستان،اگر «شاهنامه» را به درستی خوانده بود و مدعیات «فردوسی ستیز»ها و «ردیه‌نویس»ها را ملاک نمی‌گرفت، مرتکب چنین خطایی نمی‌شد. «رخش» ( بر خلاف ادعای ایشان) گم نمی‌شود، بلکه دزدیده می‌شود، تا ترکان از آن برای جفت گیری و اصلاح نژاد اسب‌هاشان، بهره بَرَند:
در آغاز داستان «رستم و سهراب »، رستم در حول و حوش مرز توران، به شکار گور خر می‌رود:
چونزدیکی مرز توران رسید / بیابان سراسر پر از گور دید
رستم، پس از شکار« نره گور» و خوردن آن، استراحت می‌کند… بقیه حکایت را در شاهنامه بخوانیم:
بخفت و بر آسود از روزگار / چمان و چران، رَخْش در مرغزار
سواران ترکان همی هفت هشت/ بر آن دشت نخجیرگان بر گذشت
پِی ِ اسب دیدند در مرغزار / بگشتند گِرد لب جویبار
چو بر دشت مر، رخش را یافتند / سوی بند کردنْش بشتافتند
گرفتند و بردند پویان به شهر/ همی هر یک از رخش بردند بَهر [ برای جفت گیری]
چو بیدار شد رستم از خواب خوش/ به کار آمدش باره‌ی دست خوش‌
غمی گشت چون بارگی را نیافت / سراسیمه سوی سمنگان شتافت….»

—————————–
۱- خانم میلانی ، در ربط با نامه‌های فروغ می‌نویسد:

«‌نامه‌های دیگر فرخزاد، به لحاظ پاره‌ای ملاحظات، اصلاً به چاپ نرسیده‌اند. مثلاً مجید روشنگر از خاطره‌ای یاد می‌کند که “مربوط به صد و چند نامه و کارت پستالی که فروغ از اروپا برای یکی از دوستانش فرستاده بود. این دوست، پس از مرگ فروغ ، کپی تمام این نامه‌ها را در اختیار ما گذاشت و خواست که ما آن نامه‌ها را چاپ کنیم. من همه‌ی آن نامه‌ها را خواندم. نخستین واکنش من این بود که زمان چاپ آن نامه‌ها اکنون نیست. در آن نامه‌ها بیش‌تر مطالب در باره‌ی مسائل زندگی خصوصی فروغ بود. و همچنین قضاوت‌های حاد او در باره‌ی افرادی که هنوز زنده بودند و هنوز هم زنده هستند. برخی از آن نامه‌ها از چنان لحنی بخوردار بود که – به نظر من – در صورت چاپ آن‌ها جیغ همه را در می‌آورد. نظر من این بود که زمان چاپ این نامه‌ها باید تا سال‌ها ی سال به تعویق بیفتد. معهذا، برای آن‌که یک تنه به قاضی نرفته باشم، با پوران فرخزاد، خواهر فروغ، در منزل ایشان ملاقاتی کردم و موضوع نامه‌ها و فکر انتشار آن‌ها را با ایشان در میان گذاشتم. ایشان هم نظر مرا تأیید کردند و به این ترتیب چاپ آن نامه‌ها به آینده موکول شد. و آن نامه‌ها را عیناً به آن دوست دیرین فروغ برگرداندم. اکنون که دارم این سطور را می‌نویسم ، افسوس می‌خورم که کاش نسخه‌ای از آن‌ها را نگاه داشته بودم. اهمیت تاریخی آن نامه‌ها بسیار است و انتشار آن‌ها – در زمان مناسب خود- ضرورت حتمی دارد. اما دیگر نمی‌دانم بر سر آن کاغد‌ها چه آمد “… وقتی نامه‌های بیش‌تری علنی شوند و متن نامه‌های چاپ شده به صورت دست نخورده در دسترس همه قرار گیرد، نکات پر اهمیت و زیادی در باره‌ی زندگی فرخزاد روشن خواهد شد. نامه‌های او مدرک معتبری است که راهگشای خوانندگان و زندگی‌نویسان آینده‌ی او خواهد بود.»

۲ ـ« پیر پرنیان‌اندیش ، میلاد عظیمی و عاطفه طَیّه، در صحبت سایه، تهران، سخن، ۱۳۹۱»

** عاطفه: « استاد! با فروغ از کِی آشنا شدید؟
سایه- دقیق یادم نیست.خیلی قدیم. قبل از۲۸ مرداد. فروغ با نادرپور رفیق بود. نادر پور اینا یک ملکی داشتن در چیذر، یه مزرعه بود. بیرون از دنیا بود! …من و نادرپور و فروغ می‌رفتیم چیذر قدم می‌زدیم. این دو تا می‌رفتن و من می‌ایستادم واسه خودم آواز می‌خودنم. همین موقع‌ها بود که نادرپور شعر فروغو درست می‌کرد. همه‌ی اون شعرهای اسیر و عصیان و دیوار رو، نادرپور درست کرده بود و از تأثیرات نادرپور بود….به نظرم بعدها فروغ در حق نادرپور بی‌انصافی کرد. نادر پور به یک نوعی معلم فروغ بود. فروغ خیلی بد و بیراه گفت به نادرپور و مسخره‌اش کرد و گفت شاعر نیست.
** استاد! نادرپور هم با فروغ بد بود ؟
سایه – نه نه. من هیچ وقت حرف بدی از او در باره ی فروغ نشنیدم. اما فروغ اصلاً یه کینه‌ای از نادرپور داشت.

** چرا فروغ با نادرپور دشمن شد ؟
سایه –والله نمی‌دونم.
** اخلاقاً فروغ چه جود آدمی بود؟
سایه – خیلی دختر خوبی بود. خیلی دختر خوبی بود. واقعاً انسان بود.
** سایه سکوت می‌کند…با صدایی غمگین می‌گوید:
فروغ زن بدبختی بود…خیلی بدبخت بوده…خیلی بدبخت! زندگی خانوادگیش پاشیده شده بود. از بچه‌اش جدا شده بود.این به اصطلاح ولنگاری‌های فروغ به نظرم یه نوع فرار از خودش و به دیگری پناه بردن و چنگ زدن بود.»

۳ـ در متن کتاب، نام ایرج گرگین ، به عنوان مصاحبه‌گر آمده است.اما، در پانویس همین فصل کتاب، به مصاحبه‌ای از م. آزاد ارجاع داده می‌شود.
۴ ـ http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=39359

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در مقاله ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید