یادداشت‎های شخصی (گم شدن در هوا و زمین )

نوروز(1393) 2014

بخش یکم
کلمه‎ی ” توارد ” در لغت به معنی‌ی با هم فرود آمدن به جایی‌ست ولی در ادبیات به مضمونی اطلاق می‌شود که دو نفر بی‌آن‌که از هم خبر داشته باشند در مکان و زمان مختلف به کار برده باشند. در جریان گم شدن هواپیمای مالزیایی اعلام شد که در بین معدود مسافران اروپایی دو نفر از اتریش و ایتالیا نیز سرنشین آن هواپیما بوده‌اند. اما بعدا مسافر اتریشی از کشور خود و ایتالیایی از تایلند اطلاع دادند که آن‌ها زنده‌اند و گذرنامه‌های‌شان قبلا در بانکوک به سرقت رفته بوده است. این که بر خریداران جوان ایرانی‌ی آن پاسپورت‌های جعلی و بقیه‌ی مسافران چه رفته است تا این لحظه نمی‌دانیم و تنها می‌توان درباره‌ی آن دو نفر خودی گفت: طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد. اما آن چه مرا به نوشتن این یادداشت ترغیب کرد قرابت دو واقعه است که درفاصله‌ی کوتاهی از نیمه‌ی اول دهه‌ی شوم شصت برای داروخانه‌ای اتفاق افتاد که من هم از بد حادثه آن جا به پناه آمده بودم.
*
در طول این دو اتفاق غیر طبیعی و مرگبار دهه‌ی شصت من با یک داروساز اصفهانی‌ی سالخورده کار می‌کردم که مردی شریف ولی در عین حال غریب بود، از آن نوع آدم‌هایی که اجتماع چون راهی به منطق آن گونه غریب بودن نمی‌یابد همراه با پوزخند و درگوشی بر حسب رفتار آن‌ها را به صفاتی چون مشنگ ومجنون منتسب می‌کند. در آن روزگار که بخش چشمگیری از افراد فرصت طلب جامعه آغاز کرده بود راه جدا شدن از پیکره‌ی ملت و پیوستن به اوباشی تحت نام امت را به هوای آن چه مردم لقمه‌ی حرام و حافظ ” لقمه‌ی شبهه ” خوانده است, بدیهی‌ست که یک
دکتر داروساز باید دیوانه به نظر می‌رسید که هرروز نجیبانه و و سر وقت بی‌هیچ دبه در آوردن معمول به وظیفه‌ی انسانی‌ی روزانه‌ی خود عمل می‌کرد، گیرم که لباس زیرش را هم در زیر زمین داروخانه می‎شست و روی شیشه‌های مواد دارویی‌ی عهد بوق از نوع سولفات دو سود و کامفر باد می‌داد. اما همین کار او که اسباب خنده ی این و آن بود یک روز معجزه آسا جان او را از یک مرگ حتمی نجات داد. داروخانه در نیمه‌های روز یک ساعتی تعطیل می‌شد که او هم پشت در بسته به همین کارها می‌پرداخت. من حتی هرگز نوشیدن آب و خوردن غذای او را هم
در حین کار در تمام آن سال‌ها ندیدم و شاید در همان ساعات تعطیل به آن می‌رسید.ساعت یک ربع به یک بعد از ظهر بود که من در شیشه‌ای‌ی داروخانه را به روی او قفل کردم و کمی کرکره‌ی آهنی‌ی محافظ را پایین کشیدم و به طرف بانک راه افتادم. هنوز چند ده متری دور نشده بودم که به دنبال صدای مهیبی همراه با موج سرکش هوا از جا
کنده شدم و به زمین خوردم . مردی که از روبرو می‌آمد جلو دوید و دست مرا گرفت و کیسه‌ی پول رها شده را به دستم داد و بی‌درنگ به میانه‌ی خیابان دوید. سر برگرداندم و چندین زن و مرد خون آلود را دیدم و صدای ناله و شیون کسانی را شنیدم که به طرف آستانه‌ی بیمارستان می‌دویدند که در اصلی‌ی آن درست مقابل داروخانه قرار داشت. برگشتم و در مهلکه‌ی روبرو جنازه پدر و فرزندی را دیدم که از باجه‌ی درهم شکسته‌ی تلفن عمومی مقابل بیمارستان بیرون می‌کشیدند. درهای شیشه‌ای داروخانه کاملا خرد شده به دیواره‌ی خالی از داروهای پخش و پلا شده چسبیده بود و محتوای شربت‌های شکسته شده‌ی تیره رنگ هنوز بر کف سنگی جاری بود . از ژیان پارک شده در کنار باجه‌ی تلفن تنها لکه‌ی بزرگی از روغن سیاه باقی مانده بود. چند ساعت بعد که خیابان از دو طرف بسته شد
و مجروحان و چهار کشته‌ی بمبگذاری با آمبولانس دور شدند و جز کسبه‌ی آن منطقه کسی باقی نماند من موفق شدم بخش عمده‌ی لوله‌ی اگزوز ژیان بمب گذاری شده را چون پرچم الله از “اجر عظیمی” که وعده‌اش را به مجریان این عمل داده بود بالای تابلو‌ی داروخانه پیدا کنم. می‎گویند گاهی در چنین احوال تلخ و دردناکی بی اختیار خنده به آدمی دست می‌دهد، ولی اقرار می‌کنم که خنده‌ی من ناشی از تصویری گروتسک بود که در آن وضعیت آشفته پیش چشم من ایستاده بود و متفکرانه به بیرون نگاه می‌کرد. دکتر داروساز ما که در زیر زمین به شستن لباس‎هایش مشغول بود ظاهرا پس از شنیدن صدای مهیب انفجار بی آن که بداند صاحب عمر بازیافته شده فقط فرصت کرده بود روپوش داروخانه را روی تن برهنه‌ی خود بپوشد و بالا بیاید.

سیل شمیران دقیقا مختصات همین مذهبی را داشت که بهترین عنوان برای آن ” تشیع جاهلی” ست. جاهلی هم به معنی‌ی دوران خاصی در تاریخ قبل از اسلام و هم نوعی جهالت و ابتذال که در تمام ارکان حکومتی‌ی ایران می‌توان به وضوح مشاهده کرد، اعم از یک روحانی‌ی ارشد که در دوران ” صامت ” خود با نام اصلی در زورخانه‌ها چرخ می‌زد و کباده می‌کشید و بعد در روزگار ” ناطق ” با نام جعلی به عنوان منتخب رهبر نامزد ریاست جمهوری می‌شد, و یا مداحی که در خلوت با روسپی‌ی شلوارک به پایی تریاک قلیانی می‌کشد و برادر مکتبی‌اش در خیابان ششلول. هنرمند فیلمساز چماقدار است و نور چشمی‌ی امام قاچاقچی‌ی دختران برای فحشا. قاضی‌ی مأمور قلع و قمع مطبوعات به رفرنس می‌گوید ” رفلکس ” و آنوقت ادعا می‌کند مشغول دفاع از رساله‌ی دکترای خود می‌باشد.واقعا عجیب نیست که این حکام دقیانوسی خود را نسبت به صفویان شیعی از جنس دیگری می‌دانند. چون ترک زبانان صفوی لااقل تشیع را وسیله‌ی احیاء هویت کشوری کردند به نام ایران که پس از اسلام عملا وجود نداشت،
ولی اینها سرزمینی را که ملتش به دانش و هوش شهره‌ی جهان است دو دستی تحویل آیینی دادند که زاده‌ی تاویل‌های ابلهانه‌ی ایشان ازاصل مذهب می‌باشد.آن یک الف بچه اسماعیل که پدر و دو برادرش را کشته بودند از گوشه‌ای در گیلان بلند شد، آذربایجان و گرجستان و خراسان و فارس و خوزستان و بقیه را تبدیل به کشور کرد و آنقدر غیرت داشت که جلوی تمامیت خواهان سنی‌ی عثمانی بایستد، و نه مثل این حضرت ثانی که حتی جلوی طالبان هم زه زد.
باری، همانقدر که این حضرات هرگز نخواستند مثل آدمیزاد رفتار کنند، سیل تجریش هم که سوغات ندانم کاری‌ی خودشان بود اصلا دوست نداشت کمترین شباهتی به سیل طبیعی داشته باشد، بل که مثل انصار حزب‌الله عشقش کشیده بود وسط تابستان در خیابان‌های ورود ممنوع با عربده کشی و بوی گند راه بیفتد و شاخ و شانه بکشد و عقب ماشین‌ها و آدم‌ها کند و همه را زیر بگیرد.ساعت همان ساعت انفجار قبلی بود و من باز هم به طرف بانک می‌رفتم که دیدم گروه گروه مردان وزنان و کودکان از روبرو در خیابان می‌دوند و یک هیولای پلید تیره رنگ به سنگینی می‌غلتد و آن‌ها را تعقیب می‌کند.پله‌های ساختمان پزشکان نزدیک بود، از آن بالا رفتم و در طبقه‌ی سوم ایستادم و از پنجره‎ای که بساز و بندازهای جمهوری اسلامی به شکل غرفه‌های بهشتی تعبیه کرده بودند نگاه کردم آن شکل زشت پا در گِل را که به تمام پهنای خیابان پیش می‌آمد و فراریان را دنبال می‌کرد و در هر غلتی ماشینی،درختی، استری، سری و دست و پایی در دهان داشت. دکان‌های دو سوی خیابان را از گِل و لای خود می‌انباشت و بر غلظت خود می‌افزود. وقتی از برابر نگاه من می‌گذشت چنان که از نفس افتاده باشد درجا زد و بعد به آهستگی عقب عقب رفت و از پشت خود را روی پل تجریش پهن کرد. این جا بود که به یاد داروساز اصفهانی افتادم که این بار مثل صدها نفر دیگر، بومی و گذری یا افغانی‌ی بی‌شناسنامه آماده‌ی دفن شدن در زیر خروارها گل و لای بود. وقتی برگشتم متعجب پشت در بسته‌ی داروخانه ایستاده بود. سیل را ندیده بود و ظاهرا از صدای مردم خبردار شده و از زیرزمین بالا آمده بود. وقتی مطمئن شدیم هیولا برگشتنی نیست با احتیاط به سویش رفتیم و به سدی رسیدیم که یکباره جلوی در بانکی که لحظاتی پیش به سمتش رفته بودم جلوی ما سبز شد. خروار ها لای و لجن به ارتفاع دیواری بلند که از هر گوشه‌اش بوی مرگ می‌آمد دیده می‌شد و البته عبور از آن غیر ممکن بود. به زودی معلوم شد که در میدان قدیم پشت سر نیز
همین حکایت بوده و ما در جزیره‌ای افتاده‌ایم که موقتا راه به جایی ندارد.بخش بزرگی از تجریش برای چند هفته‌ای تعطیل شد و آن سال خیابان روبروی داروخانه و بیمارستان که هر سال به بهانه‌ی سالگرد دفاع مقدس در هفته‌های اول مهر ماه با به نمایش گذاشتن تانک و تیربار و قایق اجرا می‌شد اتفاق نیفتاد. رندان کلفت‎گوی محل می‌گفتند اگر سیل دست دست کرده بود و عملیات خود را به بعد موکول کرده بود شاید یک عده از مردم موفق می‌شدند با آن قایق‌های جنگی خود را نجات دهند. چندی بعد که عبور موقتی از گذر سیل میسر شد دانستیم که آن هیولا در نزدیکی‌ی آن جا که پشته‌ی سیل جمع شده بود پاساژ عمیقی را در طبقات زیرین با جمع خریدارانش تا سطح از گل و لای انباشته بود.پس از آن مسجد خان را با نمازگزارانش شسته و در آستانه‌ی بازار تعداد بی شماری از افغانی را که برای کار منتظر کارفرما بودند با خود برده بود که هرگز تعداد و هویت آن‌ها معلوم نشد. آنگاه سیل در تنگنای بازار افتاده و دکان‌ها را از لای و لجن انباشته بود تا به تکیه‌ی بزرگ تجریش رسیده و آن را لگد کوب کرده بود، مسجد همت را که تیول حجج اسلام بود و امامزاده را به گند و نجاست خود آلوده کرده و از آن جا بی‌زینهار به سوی کوی و باریکه راه‌های باز مانده از روزگار قدیم رهسپار شده بود .
*
تعطیلی داروخانه منجر به این شد که همزمان با حملات هوایی صدام به شهرهای ایران داروساز اصفهانی‌ی هم فرصت کند که یک هفته به اصفهان برود. رفت و اما تا دو هفته باز نگشت که با رفتار او هماهنگی نداشت. بنانر این بر ما مسلم شد که باید اتفاقی برای او افتاده باشد.داروخانه همچنان تعطیل بود و نبودن او مسئله‌ای نبود ولی من چند باری به تلفنی که شماره‌اش را به من داده بود تماس گرفتم که کسی پاسخ نداد. در اواخر هفته‌ای که قرار بود داروخانه باز گشایی شود، او تماس گرفت و گفت در خانه‌ی پدری او در اصفهان بمب افتاده و آن را زیر و رو کرد، پرسیدم برای خودش که اتفاقی نیفتاده ؟ گفت نه، اصلا آن خانه قابل سکونت نبوده و از قدیم متروک مانده، ولی مشکل پیدا شدن دو جنازه در زیر آوار است که قرار است من فردا بروم شناسایی کنم چون پیرمرد آشنایی گاهی به آن جا سرکشی می‌کرده و بیشتر نگران اویم .
با هم خدا حافظی کردیم و قرار شد تاریخ آمدنش را با تلفن به من اطلاع بدهد. همان روز که داروخانه دوباره باز می‌شد تلفن کرد و گفت همان شب عازم تهران است. پرسیدم خدای نکرده کسی از منسوبان که نبوده‌اند؟ رندانه گفت: نه، آن‎ها آنقدر بد شانس نیستند مثل آن دو دزد مرحوم که به کاهدان زده بودند!

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.