یادداشت‌های شخصی (حاج محمدرضا شاه و ائمه‌ی اطهار )

یکم مارس 2014
—————————————
شمس تبریزی نوشته است: کسی برای کس دیگری یک شمشیر آورد و گفت این شمشیر هندی ست. آن یکی پرسید تفاوت هندی با بقیه در چیست؟ گفت ” چنان باشد که بر هر چیز که بزنی آن را دو نیم کن . ” خریدار گفت :” بر این سنگ که ایستاده است بیازماییم. شمشیر را بر آورد و بر سنگ زد, شمشیر دو نیم شد.
گفت تو گفتی که شمشیر هندی بر هر چه زنی دو نیم کند.
گفت: آری, اما اگر چه شمشیر هندی بود [ لکن! ] سنگ از او هندی‌تر بود.”
شاه در طول پادشاهی‌ی پر افت و خیز خود چند باراظهار کرده بود
که در مخاطرات جدی همیشه دستی از غیب بیرون آمده و کاری کرده که بلا را از او دور نموده. از جمله پرت شدن او از روی اسب در نوجوانی که امام زمان به موقع در هوا زیر بغل او را گرفته بود, و البته اگر یاد خود او هم نبوده ما از یاد نمی‌بریم آن تیری را که در پانزدهم بهمن سال ٢٧ فقط توانست خط نازکی بر بالای لب ملوکانه بگذارد که می‌توان احتمال داد خط طغرای یکی از منجیان عالم غیب بوده به نشانه‌ی این که آن‌ها بوده اند که از شاه رفع خطر کرده‌اند, ضارب را هم زنده نگذاشتند که مقر بیاید مزدور چه کسانی بوده و تنها دفترچه‌ای در جیب او پیدا
کردند که به قول صادق هدایت در نامه‌ای به شهید نورایی در تاریخ دو روز بعد از سوء قصد ” سر بریده که سخن نمی‌گوید!” بنابراین در آن نامه که لو رفتنش هم به دلایل ایدئولوژیک کار دست غیب بوده لیست بلند بالایی از مظنونان به خط صاحب همان سر بریده ثبت شده بود.
گویا بعد از انقلاب یکی ازعاملان اصلی‌ی آن سوءقصد به قصد تشرف به آغوش اسلام عزیز دخالت حزب خود را تایید کرده بود که خمینی از یک گوش گرفته و از گوش دیگر خارج کرده بود.
اما مهمترین نقش این کمک غیبی را که خود شاه پس از واقعه جایی اعلام کرده بود باید در جریان کمتر شنیده شده‌ی سد کوهرنگ مشاهده کرد که در حقیقت تیم مجهزی از تمام عوامل غیب در عملیات نجات شاه ائمه‌ی اطهار را همراهی کرده بودند.
قضیه از این قرار بود که برای افتتاح اولین تونل آبی‌ی سد کوهرنگ که آب کارون را به زاینده رود مرتبط می‌کرد شاه برنامه‌ی مفصلی با حضور کلیه‌ی سفرای خارجی و همسران‎شان در لحظه‌ی بریدن روبان تهیه دیده بود به نحوی که برای پذیرایی هتل شاه عباس اصفهان برای مراسم بعدی قرق شده بود. شاه تصمیم گرفته بود که برای بریدن روبان با هواپیمای شخصی‎ی خود در محل فرود آید و بعد از کف زدن‎های لازم و احتمالا سرود و مراسمی که یک گروه بختیاری قرار بود اجرا کنند با همان هواپیما به فرودگاه اصفهان رفته و از آن جا با تشریفات به جمع میهمانان بپیوندد که زودتر با ماشین‌های سفارت خانه‎های مربوطه به اصفهان رفته بودند. به همین مناسبت در نزدیک محل
متخصصان رفتند و یک باند پرواز یک بار مصرف ساختند و برای حصول اطمینان چند تن از ” عقاب‌های ” شاه‎دوست چند دفعه بر آن باند فرود آمدند و پرواز کردند که هیچ گونه خطری متوجه جان شخص اول مملکت نباشد.
همه‌ی سفرا و میهمانان مخصوص در محل حاضر بودند که صدای غرش هواپیما به گوش رسید و لحظاتی بعد از فرود شاه از میان خاک و خلی که هوا کرده بود در میان تشویق و درودهای فراوان در محل حاضر و خیلی سریع قیچی احتمالا مطلا را گرفت و روبان را برید و در میان صدای نعره‌ی آب و دست‌زدن‌های حاضران به داخل هواپیما برگشت و به زودی صدای ملخ هواپیما هم به مجموع صداهای دیگر پیوست. تصور مسئولان تشریفات این بود که بعد از تجمع میهمانان در اصفهان چیزی بین یک تا یک ساعت و نیم بعد شاه هم از فرودگاه اصفهان به جمع ملحق خواهد شد. اما یک ساعت شد دو و سه و از شاه خبری نشد. مسولان با فرودگاه اصفهان تماس گرفتند که گفته شد هنوز پیام فرودی دریافت نشده و چون نگرانی ها بیشتر شد از تمام فرودگاهها ی اصلی ی کشور استفسار شد که همگی اظهار بی اطلاعی کردند.
*
اما بشنوید از خود شاه، آن طور که بعدا به خبرنگاران گفته شد. او پس از گرفتن ارتفاع لازم و در حالی که سعی می‌کرد خود را برای یک پرواز پانزده دقیقه‌ای به مقصد فرودگاه اصفهان آماده کند متوجه شد به دلیل نامشخصی هواپیما ارتفاع کم می‌کند و کار به جایی رسید که احساس کرد چاره‌ای جز فرود اجباری نیست. از بخت بد در چشم‌رس و اطراف نیز سطح قابل فرودی دیده نمی‌شد. اما در این لحظه چشم او به زمین مسطحی افتاد که درست شکل یک باند بود و بی آن که کار دیگری از او ساخته باشد به آن نزدیک شد و به هر شکلی بود هواپیما را
با شکم روی آن زمین نشاند. از هواپیما که بیرون آمد در فاصله یک مرد روستایی را دید که بیل به دست روی زمین مجاور ایستاده بود و داشت هاج و واج به هیولایی نگاه می‌کرد که از آسمان به زمین افتاده بود.
شاه جلو رفت و از مرد پرسید که آیا او مالک این زمین‌هاست. مرد گفت که او رعیت است و ارباب در خانه استراحت می‌کند ( موضوع مال قبل از اصلاحات ارضی ست!) شاه گفت: برو اربابت را صدا کن بیا.
مرد پرسید: بگم کی باهاش کار داره؟
– بگو شاه .
بیچاره وحشت کرده بیل را انداخت و به پای شاه افتاد. شاه زیر بغل او را گرفت و گفت: برو جانم، برو زودتر بگو بیاید.
کارگر رفت و خبر را به ارباب رساند و او که لابد باور نمی کرده وقتی از دور هیکل هواپیما را دید با عجله شلوار خود را روی پیژامه پوشید و خوش‌بختانه چون تریاک خود را هم کشیده بود کیفور و قبراق با سر به حضور ملوکانه رسید. شاه از او پرسید آیا او اتومبیل دارد؟

ارباب جواب داد: قربان یک بنز قدیمی صدقه‌ی سر ….. شاه گفت:

– زود برو برش دار بیار، بعدا دستور می‌دهم برایت پس بیاورند.
*
در اصفهان دل تو دل هیچ کس نبود. چند ساعتی گذشته و شخص اول مملکت پنداری دود شد و به آسمان رفت. اما این نگرانی سرانجام با توقف یک بنز صد و هشتاد ( از بنزینی یا گازوئیلی بودنش اطلاعی در دست نیست ) جلوی هتل شاه عباس به پایان رسید و شاه به تنهایی از در راننده پیاده شد و با این که هنوز هیچ کس نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده همه شروع کردند به دست زدن و جاوید شاه گفتن. از همان لحظه ترتیب مراسم رفع خطر از جان ملوکانه هم توسط مجریان دست به پول این امور داده شد.
*
حالا بر می‎گردیم به داستان پیش‌گویانه‌ی شمس تبریزی که در ابتدای این یادداشت نقل شد.
سؤال این جاست که چرا ائمه‌ی اطهار که در تمام امور مثل چنین مواردی حافظ جان شاهی بودند که بر خلاف پدرش دوستدار بزرگان دین بود و حتی با تشرف به خانه‌ی خدا لقب ” حاجی ” را هم به صف طولانی‌ی القاب خود اضافه کرد, او را در جریان انقلاب و در برابر خمینی تنها گذاشتند، خود آن‌ها که از غیب خبر داشتند و می‌دانستند که خمینی را تنها وجه‌المصالحه برای فریب مردم قرار داده‌اند وگرنه او حتی حاضر نشد برای زیارت امام هشتم به مشهد برود و آن ” سلطنت فقر ” را به جد ولیعهد خود تقدیم کند.
بنابراین به نظر صاحب این یادداشت تنها دلیل موجه برای “پیروزی خون بر شمشیر” که شعار روزهای انقلاب بود کم کاری‌ی دست‌های غیب نبود, بل که علت آن را باید در داستان شمس تبریزی جستجو کرد که ثابت می‌کند خمینی از هر نظر از شاه و شمشیر دارانش به مراتب ” هندی “تر بود!
——————————————-
اسفند ٩٢

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به یادداشت‌های شخصی (حاج محمدرضا شاه و ائمه‌ی اطهار )