یادداشت‌های شخصی (‌شیخ حسن چوپانی و زن رومی‌اش‌)

یکم فوریه 2014

هیچ چیزی بدتر از تعصب نیست. اصلا دلیل عقب ماندن شرق از غرب ناتوانی در کنترل تعصب خود بوده است.
کلمه‌ی ” غیرت ” گمان نمی‌کنم در غرب اصلا محلی از اعراب داشته باشد و در قرآن هم به معنی‌ی ” حسرت ”
است که معمولا با حسادت قاطی شده و سر از ناموس درآورده که خود ” ناموس ” هم به معنی‌ی ” شریعت ”
است و از قرن ششم به بعد به معنی‌ی ” کبر ” به کار رفته است. یک کشیش مخبط یک جلد قرآن را در فلوریدا
آتش زد که مبنای‌اش “خریت “بود که به قول ناپلئون, به استناد گفته‌ی دایی جان مخلوق پزشکزاد ” چیزی‌ست که
حدی ندارد “, اما همین خریت منجر به کشته شدن چند در افغانستان شد , اما اگر یک افغانی ی مقیم امریکا چند
جلد کتاب مقدس را در فلوریدا آتش می‌زد به جرم ایجاد حریق بازداشت می‌شد بی آن که خون از دماغ کسی بیاید.
شصت سال پیش هفتاد در صد جوانان در ایران چپی بودند که همه سبیل‌های از نوع ماکسیم گورکی می‌گذاشتند و
سگرمه‌هایشان همیشه تو هم بود و مطلقا اهل جوک گفتن و شوخی کردن نبودند. حالا فکر کنید خیلی از آن‌ها که در
طول این سال‌های رفته نه فقط اهل افیون که به افیون توده‌ها هم مبتلا شده‌اند چیزی را که از دست نداده‌اند فقط و فقط همان سگرمه‌ها و اداهای چپی‌ست . این جور چیزها با شخص می‌ماند, مثل گوش شکسته‌ی کسی که هیچ وقت کشتی‌گیر نشده و داغ پیشانی مسلمانی که معتقد است این آخوندها اصلا مسلمان نیستند و نماز هم نمی‌خوانند.
یکی از همین آقایان که روزگاری با من همکلاس بوده به من ایمیلی فرستاده و مرا سرزنش کرده که در متن تاریخ
جانب زن‌ها را گرفته‌ام و مثلا اشاره نکرده‌ام که یکی از دلایل قتل امیر کبیر مهد علیا مادر شاه بوده. باید گفت آن مرد بزرگ اگر یک کار اشتباه کرده باشد همین ازواج با این ملک‌زاده خانم خواهر شاه بود که بیست و چند سال
از او کوچکتر بوده چون معمولا شاهزاده خانم‌ها عادت دارند شوهران جوان‌تری داشته باشند و دلیل طلاق‌های
متعدد آن‌ها نیز عدم علاقه به پیر شدن به پای یکدیگر است سابقه‌ی تاریخی هم نشان داده که دامادهای سلطنتی اغلب
سرشان را به باد داده‌اند حتی اگر مادر زنی مثل مهد علیا نداشتند که دائم بچه آشپز بودن او را به رخش بکشد.
خرکچی‌های کوهپایه در گذشته مثلی داشتند که می‌گفت اگر الاغ جزو مال حساب شود, داماد هم جزو فامیل است.
دلیلش هم این بود که الاغ عادت دارد از لبه‌ی پرتگاه برود و خود و راکب خود را به عمق عدم بفرستد ولی داماد یا
به قول مولانا در آن حکایت زیبای مثنوی ” غریب اشمار ” غیرقابل اعتمادترین فرد خانواده است و با طلاق غریبه
می‌شود. فکر کردم تتمه‌ی ماجرای قبلی را جایی بهتر از این نیست که با نقل حکایت شیخ احمد چوپانی و زن رومی‌اش که منجر به برچیده‌شدن خان و خانبازی مغولان شد ختم به خیر کنم.
*
این شیخ احمد همان است که بغداد خاتون را به ابوسعید بهادر خان داد و بعدا دلشاد خاتون زن او را گرفت. اما یک زن به نام عزت ملک داشت که اصلیتش رومی بود. این زن سال‌ها با یکی از امرای شیخ احمد به نام امیر یعقوب شاه که او هم رومی بود روابط عاشقانه داشت و شیخ احمد نمی‌دانست.
شیخ احمد آدم ناراحت, بی رحم و خشن بود که اصلا کسی جرات نمی‌کرد به او حرفی بزند, تا این که در یک قشون کشی این امیر را برای تسخیر ولایتی در روم به دلیل این که آشنا تر است گسیل کرد. این امیر با لشکریان رفت و شکست مفتضحانه‌ای خورد و دست از پا دراز تر برگشت. شیخ احمد خیال کرد امیر مزبور در این شکست که او انتظارش را نداشت دست داشته و او را زندانی کرد تا تکلیف روشن شود. عزت ملک خاتون که از جریان بی خبر بود به گمان این که شیخ احمد از جریان روابط آن دو خبردار شده شک نکرد که خدمت او هم خواهد رسید.
پس چند نفر از خدمه‌ی زن خود را همدست کرد تا به محض این که خان چوپانی شب وارد شد دسته جمعی به سر او بریزند.
شیخ احمد که یک عمر با خشونت کارهای خود را پیش برده بود بی خبر از همه جا شب وارد کاخ شد و قبل از این که حتی دست به کلاه خود ببرد زن‌ها به سرش ریختند و دست و پایش را روی زمین نگه داشتند و خود خاتون رومی دست برد و بیضه‌های شیخ احمد را در چنگ خود گرفت و آنقدر فشار داد که او جان به جان آفرین تسلیم کرد. شیخ احمد آنقدر آدم ترسناکی بود که دو روز و دو شب با وجود غیبت او هیچ کس جرئت نمی‌کرد به اندرون وارد شود. درست مثل استالین که مرده بود و مالنکوف و خروشچف و بقیه پشت در اتاق او در کرملین مانده بودند و منتظر بودند خدمتکار او بیرون بیاید.
در روز سوم امرا شک کردند و داخل شدند و از قتل او خبردار ودزن رومی را به وضع فجیعی به قتل رساندند.
سلمان ساوجی مدیحه‌سرای لیچار گوی شیخ احمد چوپانی ظاهرا از این ماجرا چنان به وجد آمده بود که سه بیت زیر را با اشاره به تاریخ ماجرا سروده است:
ز هجرت نبوی رفته هفتصد و چل و چار
در آخر رجب افتاد اتفاق حسن
زنی , چگونه زنی خیر خیرات حسان
به زور بازوی خود بیضتین شیخ حسن
گرفت محکم و می داشت تا بمرد و برفت
زهی خجسته زنی خایه دار و مردافکن
——————————————
بهمن ٩٢

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.