یادداشت‌های شخصی (سومین سالمرگ بیژن الهی)

در گفتگوهای کیمیایی و آغداشلو با روزنامه‌ی اعتماد شانزدهم دسامبر 2013

نشسته بودم در باره‌ی حرف‌های مسعود کیمیایی بنویسم که روزچهارشنبه چهارم دی ماه امسال در روزنامه‌ی اعتماد تهران منتشر شده و در طی آن ذکری هم از من رفته است, که پنج روز بعد دوستی مصاحبه‌ی آیدین آغداشلو را همزمان برایم پی دی اف کرد  کیمیایی که به علت احساساتی شدن قاعده‌ی مصاحبه را به هم زده است در جایی می‌گوید: ” من فکر می‌کنم برای این که از بیژن الهی اطلاعات بگیرید من آدم درستی نیستم. آن کسی که در آن دوران خیلی رفیقش بود محسن صبا بود. او یک داروخانه در تجریش داشت. محسن را من بعدا شناختم. دوستش داشتم . من و بیژن با محسن در داروخانه خیلی رفیق بودیم . بیرون داروخانه همدیگر را نمی‌دیدیم، یعنی این که قرار بذاریم و  جایی این‌ها نبود. ” در ادامه‌ی همین حرف و موضوع تنهایی‌ی بیژن می‌گوید :  ” … تنهایی, زمستان, تابستان, پاییز تنها در یک باغ در خانه‌ای که نمی‌تواند پایش را بیرون بگذارد، در یک جای بسته در دنیای خودش. یعنی این تهاجمی که از بیرون به او می‌شد برایش کارساز بود. این‌ها بیش‌تر او را ساخت تا محسن صبا. برای این‌که آن‌ها فقط بودند که بگویند  بیرون باران می‌آید قدم بزنیم کاوافی بخوانیم اما جواب آن تنهایی را چه کسی می‌دهد.” جواب تنهایی بیژن را قرار نیست کسی بدهد چون اولا او با کتاب‌های عزیزش حتی ٢٤ ساعت روز هم  کم‌اش بود. ثانیا بیژن اصلا تنها نبود و احتمالا کیمیایی خبر نداشته که من از فروردین ١٣٨٢ تا اوایل شهریور ١٣٨٧ در ایران بودم و بیشتر این زمان را با بیژن و در خانه‌ی او می‌گذراندم. اما اگر از آشفتگی و اضطراب‌های غروب  بیژن می‌گوید این مربوط به یک سال آخر زندگی‌ی او بود که من هر روزش را یا با تلفن‌های خود او و یا  در زمان‌های بی خبری با تلفن‌های خودم به دو مستاجری که سال های سال در همان خانه زندگی کرده و مرا می‌شناختند در جریان قرار می‌گرفتم. اگر به دلیل آشفتگی به خانه‌ی کیمیایی می‌رفته, چند باری حتی به خانه‌ی خواهر ٨٢ ساله‌ی نابینای من هم می‌رفته و پیش او می‌مانده. دوستان دیگرش طاهر نوکنده, کاظم رضا، حسن عالی‌زاده ورضا زاهد تقریبا اغلب با او بودند. تنها بخش غیر معمولی که در این زمان از بیژن سر زد راه دادن به چند دوستدار جوان بود که از سال‌های پیش در صدد ارتباط با او بودند و در این زمان مشکل در مقام کمک تا حد پادویی و رانندگی‌ی او پیش رفتند که هنوز علت و انگیزه‌ی آن بر من روشن نیست, الا یکی که گویا شارلاتان تمام عیاری از آب در آمده است. حرف‌های کیمیایی خیلی بیش‌تر از آنی‌ست که مربوط به من می‌شد .یعنی در حقیقت بیش از دو سوم آن درباره‌ی خودش است. علت این پرحرفی‌ی اغلب بی ارتباط هم از سادگی‌ی مسعود بر می‌آید که چون مثل آیدین آغداشلو بلد نیست با تایید و تکذیب همزمان و نام بردن چندین بار از شمیم بهار و عزیزه‌ی عضدی و گفتن نظرات آن‌ها به نام خود در باره‌ی کسی که اصلا اطلاعات خاصی از او نداشته و ندارد سالی یک مصاحبه انجام دهد, اما کیمیایی ناچار می‌شود از سینما و موسیقی و خاطرات گذشته به عبارتی لایی بکشد. البته تمام آن چه او در باره‌ی ارتباط زندگی الهی با خودش گفته بر خلاف آغداشلو حقیقت دارد, و من نیز در یادنامه‌ی بیژن که در ایران به چاپ رسیده است با اشاره به نوشته‌ای از گراهام گرین گفته‌ام که مسعود کیمیایی برای بیژن همیشه حکم برادر بزرگ‌تری را داشته که اما از کار برادر کوچک‌ترش سر در نمی‌آورده. این را به راحتی می‌توان در این گفته‌ی کیمیایی دید که می‌گوید ژاله کاظمی و بیژن را او با هم آشنا کرده. راست می‌گوید اما در ادامه می‌گوید وقتی خبر مرگ ژاله در امریکا به بیژن رسید صدای گریه‌اش به آسمان می‌رسید و او تا آن روز نمی‌دانسته  که بیژن ژاله را آنقدر دوست داشته. مسعود زمانی به خود من گفته بود اصلا تصور نمی‌کرده که آن دو با هم ازدواج کنند و به همب دلیل بوده که حالا حتی بعد از جدایی سر از آن عشق در نمی‌آورد. خلاصه‌اش این است که او  بیژن را که  اعتقاد مذهبی داشته نمی‌شناخته و سر از کار او در نمی‌آورده. مورد بد کردنش به پرویز اسلام‌پور هم باز به دلیل نشناختن بیژن بوده که من نمی‌خواهم وارد جزئیات آن بشوم چون هیچ کدام از آن سه نفر زنده نیستند. مسعود دوست واقعی بیژن الهی بود او را قلبا دوست داشت اما آدم‌هایی مثل آیدین آغداشلو, احمد رضا احمدی , محمدعلی سپانلو, اسماعیل نوری علا به واسطه‌ی کیمیایی که در آن سال‌های جوانی بیژن را با خودش در جمع آن‌ها می برد او را می‌شناختند, گیرم نوری علا یک سال با بیژن جزوه‌ی شعر در آورد و یا آغداشلو طرح جلد یکی از کتاب‌های بیژن را کشید, و یا حتی بیژن شعرهای احمدرضا احمدی را ویرایش کرد. حالا از میان این جمع که می‌توان اسامی‌ی دیگری را هم به آن ها اضافه کرد, به غیر از نوری‌علا که در همان ماه‌های اول رفتن بیژن یادداشتی در باره‌ی آن یک سال جزوه  شعر نوشت کس دیگری چیزی نگفته الا آغداشلو که در هر سه سال یک نوشته یا مصاحبه درباره‌ی بیژن ترتیب داده که یک حرف در هر سه تا مشترک است. و آن در باره‌ی عروسی ایشان با همسر اولش شهره‌ی آغداشلوست که در اول و دومی گفته بود بیژن وقتی وارد شد آنقدر خوش تیپ بود که به او گفتم زکی, می‌خواهی از داماد هم خوش تیپ تر باشی, که در این آخری لابد از ترس دکترین ژدانف اسلامی خوش‌تیپ را به خوش لباس تغییر داده. ابن عربی جایی می‌گوید اگر به آینه نگاه کنی خودت را نمی‌بینی, اما اگر به خودت نگاه کنی آینه را نمی‌بینی. آغداشلو از آن دسته است که گمان نمی‌کنم همه‌ی عمر به  آینه نگاه کرده باشد. بیژن الهی بیتی از ابن عربی را استادانه چنین ترجمه کرده:

یاللعجب از نرگسی کز خود پرستی

در صحن گل گردن می‌افرازد به بستان

این مبتلای بیت بالا یک بار در مصاحبه‌ای با بی بی سی در جواب سوالی که چرا فروغ فرخزاد از بین هم‌نسلان برای دوستی شما را انتخاب کرد, که آن هم از همین مصاحبه‌های مشکوک بود, جواب داده بود: خب, برای این که من از همه خوش‌تیپ‌تر بودم ( کسانی که شک دارند می‌توانند به سایت بی بی سی مراجعه کنند ) در این یکی آغداشلو سنگ تمام گذاشته و از حلول الهی در هلدرلین و بیرون آمدن پس از ترجمه‌ی اشعار او در اثر نوعی تناسخ و این که بیژن زبان شناس آکادمیک نبوده و در زمان ترجمه با نوعی کشف شهود و به دلیل نبوغ می‌توانسته از زبان‌های عربی, فرانسه و انگلیسی جوری ترجمه کند که با اصل پهلو بزند و در این مورد او را با عباس نعلبندیان مقایسه کرده. در جایی می‌گوید :”خاطرم هست که یک بار از من کتاب تاریخ هخامنشیان را خواست که نوشته‌ی اومستد بود و ترجمه‌ی مرحوم مقدم. خیلی برایم جالب بود که با این کتاب چه کار دارد.از او پرسیدم گفت: مترجم لغاتی را در متن معادل‌گزاری کرده که بسیار ناب‌اند و از یک نبوغ خلاقه می‌آیند. این لغات برای من خیلی مهمند “. یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌ی دوران جوانی‌ی الهی کتاب نه چندان مفصلی بود به نام ” راهنمای ریشه‌ی فعل‌های ایرانی ” نوشته ی دکتر محمد مقدم که خودش مغدم ( به سکون غین ) می‌خواند و معتقد بود از ریشه‌ی فارس باستان است.او و دکتر صادق کیا اولین کسانی بودند که در فرهنگستان به شکل جدی شروع به یافتن معادل‌های فارسی شدند. همان روزها بود که دکتر مقدم در باره‌ی ریشه‌ی کلمه‌ی ” خرابات ” تحقیقی کرده بود و معتقد بود که این کلمه ” خورآباد ” است مربوط به آیین مهر. یادم است که من در حافظ کلمات مهر آیینی‌ی چندی دیدم و با نظر دکتر مقدم مقایسه کردم.

بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه‌ی مهرآئینم

در فرهنگ اسلامی خرابات به محل فسق اطلاق می شده محل می خوارگی و قمار و فحشا که شواهد بسیار روشنی در قدیم‌ترین متون فارسی هم داریم. یک روز بیژن به‌من گفت نظر مقدم باید درست باشد چون حافظ می‌گوید: در خرابات مغان نور خدا می‌بینم وین عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم حالا باید از ایشان پرسید که کتاب اومستد پیش شما چه می‌کرده؟ * گریه‎های کیمیایی را هم در  زمان گفتگو نمی‌فهمم. سینماگری که پنجاه سال قتل و غارت در سینمای ایران ساخته و مرگ تلخ همسر نازنینی مثل گیتی را درک کرده که من اصالت تلخی‌ی آن اندوه را در سیمای او هنگام پخش آهنگ فیلم سرب در خانه‌اش دیده‌ام دلیلی برای گریه ندارد. می‌گوید فلان فیلمش را که می‌دانسته خوب است اهمیت نمی‌داده تهیه کننده یک رقص و آواز کافه‌ای وسطش بیاندازد. آیا اورسن ولز راضی می‌شد وسط فیلم ” آقای آرکادین ” مورد علاقه‌ی او یک زن عرب بپرد وسط  سر وسینه و کپل‌ش را تکان دهد به صرف این که فیلم‌ش شاهکار بوده است؟ می‌گوید وینسنت شرمن از سینما بزرگ‌تر است. بله می‌دانیم که او کارگردان مهمی بوده است ولی بزرگتر بودن او از سینما فقط به حسب سن و سال ممکن است چون او تمام قرن بیستم و چند سالی از این قرن را زنده بود! مسعود یک حرف درست هم می‌زند, هر چند بی ارتباط با بیژن, این که در جریان آشتی دادن اخوان با شاملو فهمیده بود روشنفکران ما در برخوردهای غیر از کتاب و شعر عین آدم‌های معمولی هستند. دلیلش روشن است. خیلی از آدم‌ها شخصیت و معرفت‌شان همطراز نیست چون شخصیت در اوایل زندگی ساخته می‌شود ولی جستجوی معرفت ممکن است تا پیری ادامه پیدا کند.آل احمد عرق می‌خورد و برای شیخ فضل‌الله نوری شعار می‌داد. طاهره صفارزاده تانگو می‌رقصید و برای آسانسور شعر می‌گفت و مترجم قرآن از آب در آمد. دی . اچ . لارنس در رساله‌ای پیرامون اروتیسم نوشته است آلت تناسلی زن و مرد و دستگاه دفع‌شان کنار هم قرار دارد اما اولی کارش خلاقانه است و دومی کثافتکاری. اگر گفتید مترجم کیست؟ حاج بهاء الدین خرمشاهی مفسر قرآن. از همه شیرین‌تر احمد فردید که اگر در هر جلسه‌ای ظاهر می‌شد اسم آن را می گذاشتند ” فردیدیه “, با هایدگر می‌نشست و یار غار صادق هدایت بود‌. در یک سفر تفریحی علمی با چند نفر از اساتید به جایی می‌رفتند, راننده جایی توقف کرد و یکی از استادان صندوق عقب را بالا زد و چشمش به یک خربزه افتاد. هر کسی چیزی با خودش برده بود استاد با چاقو یک شتری می‌برد و هنوز به دهان نبرده فردید سر می‌رسد. خربزه مال او بوده. چنان رسوایی‌ی به پا می‌کند که همگی سفر را ناتمام گذاشته و بر می‌گردند. اگر این جور نقایص در بین اطرافیان مسعود کیمیایی و در نتیجه بیژن الهی دیده نشد, اما جور دیگرش چرا که در مورد آیدین دیدیم. او یادش رفته دو سه سالی‌ست از هفتاد سال عبور کرده و با خاطرات خوش سیمایی‌ی جوانی چیزی حاصل آدم نمی‌شود, چه بسا در آن دنیا اگر بهشت نصیب‌شان شد ناچار باشند جلوی حور و پریانی که محاصره‌شان کرده‌اند دست‌ها را بالا ببرند و بگویند: جانا وقتی آمدید که مرا دست در بدن نمی‌باشد!

دی ماه ٩٢

برای دیدن متن کامل مصاحبه‌های روزنامه‌ی اعتماد با مسعود کیمیایی و آیدین آغداشلو در ارتباط با بیژن الهی نشانی‌های زیر را فشار دهید.

مصاحبه با مسعود کیمیایی

مصاحبه با آیدین آغداشلو

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به یادداشت‌های شخصی (سومین سالمرگ بیژن الهی)