یادداشت‌های شخصی (‌کالبدشکافی‌ی یک کامنت‌)

یادداشت این شماره‌ی آقای محسن صبا در پاسخ به دیدگاه خانم سهیلا مردانی خواننده نامه‌ی حبیب و در ادامه‌ی دو شماره‌ی گذشته می‌باشد که در اراتباط با یادداشت (نگاهی به چاپ‌های دیوان حافظ ) که متن کامل آن ( دیدگاه خانم سهیلا مردانی ) در دو شماره‌ پیش نقل گردید نگاشته شده است.                                                                                                                                                                                                                                          نامه‌ی حبیب

یک‌م دسامبر 2013

حرف‌های گنده و شعار مانند امروز جایی در هنر شعر و حتی داستان ندارد. هنر شعر یعنی رسیدن به کمال در ارائه‌ی آن‌که اکتسابی نیست ولی نیاز به مرارت دارد. کاری که نمونه‌ی آن را در غزل‌های سعدی دیده‌ایم. وقتی می‌گوید:
به راه عقل برفتند سعدیا بسیار
که ره به عالم دیوانگان ندانستند
هیچ کشف بزرگی نکرده است، حرفی را که می‌گوید در تمام ادبیات قبل از او گفته‌اند ولی نه به این کمال. اصلا نمی‌توان آن‌را به نثر تبدیل کرد. می‌گوید:
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
اگر بخواهید این بیت را به نثر تعریف کنید چاره‌ای نیست جز آن‌که خود بیت سعدی را تکرار کنید.
این بیت مولانا را چه می‌گویید که با گذر از معانی چند گانه‌ی ” طبل ” سر از وجه موسیقایی‌ی آن در می‌آورد:
هین طبل شکر زن که می طبل یافتی
گه زیر می‌زن ای دل و گه بمّ و بمّ و بمّ
کلمه‌ی ” بم ” باید به تشدید خوانده شود که صدای طبل  بدهد و می طبل یافتن یعنی زیاده نوشی.
شفیعی کدکنی، اشاره کردم که جایی خوابنما شده که فلان شعر را نیما از خانلری ( لابد به دلیل پسرخاله بودن ) گرفته ولی تاریخ آن را قبل از شعر خانلری گذاشته است. اصل موضوع مثل معمول اداهای او به شوخی شبیه‌تر است من گمان می‌کنم این حرف شاید به این دلیل از سوی او طرح شده که خودش ابتدای شعر ” پل ” خود را از
آغاز ترجمه‌ای برداشته که خانلری روزگاری از یکی از شعرهای گیوم آپولینر شاعر فرانسوی به نام ” پل میرابو ” به فارسی ی منظوم در آورده بود:
زیر پل رود روان می‎گذرد ( خانلری / آپولینر )
رود با همهمه‌ای گرم و روان می‌گذرد ( شفیعی )
که مجموعه‌ای از شعار است از خواب یک پل که هنوز در رؤیای شیر مردانی‌ست که تیغ آخته‌اند و صدای باران را ضربه‌های سم اسبان و صدای تندر را شیهه‌ی آنان پنداشته است، و در آخر خطاب شاعر است که تا ابد بخواب‌ ای پل که خوابت را تعبیری نیست چون معبر روسپیان شده‌ای. مضمونی در حد انشای یک شاگرد دبیرستان نسل شاعر که ژست چپی بودن داشت.
گاهی در شعر های او تصویری دیده می‌شود که به خیال خودش نبوغ‌آسا بوده و می‌گوید:
در آن کرانه ببین بهار آمده، از سیم خاردار گذشته ( دیباچه ) و بعد مثل مورد مقدمه‌ها نمی‌تواند از آن دل بکند و بعد از چندی فکر می‌کند اگر این جوری بگوید کسی نمی‌فهمد:
می آید ، می‌آید
مثل بهار، از همه سو می‌آید
دیوار، یا سیم خاردار
نمی‌داند ( ضرورت )
شعری دارد به نام ” بنفشه‌ها ” که من نه در آن صور خیال مهمی دیدم، نه رستاخیز کلمه‌ای، و البته نه جای پایی از ساختارگرایان چک و یا فرمالیست های روس که او سال‌هاست به هر مناسبتی از آن‌ها دست برنمی دارد.
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
( در جعبه‌های خاک )
یک روز می‌توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
نکته‌ی بانمک این جاست که او یکی از سه نفری بود که روزگاری جزو حواری‌ی مرشد خود اخوان بودند و گاهی بر سر حمل کیف آن مرحوم رقابت می‌کردند، و از آن میان تنها کسی که مطلقا نیازی  به آن ” جعبه‌های خاک ” پیدا نکرد و هر وقت خواست رفت و مکان‌های اسم و رسم داری مثل آکسفورد، پرینستون هاروارد و مک گیل را زینت بخش اشعار و نقدها و مقدمه‌های خود کرد همین جناب شفیعی کدکنی بود که بعد به خوبی و خوشی به وطن بازگشت، اما آن دو نفر دیگر، م. آزرم و اسماعیل خویی بودند که فرصت حمل آن ” جعبه‌های خاک ” را هم پیدا نکردند و از مرشد مرحوم‌شان نیز آبی گرم نشد.
بنابراین در حقیقت  باید شعر بنفشه‎های استاد را هم از مقوله‌ی آوازی دانست که روزگاری خواننده‌ای که اگر ششدانگ چهار باغ اصفهان را هم به نام او می‌کردند حاضر نبود کاری را کند که در آوازش می‌خواند:
دلم می خواد به اصفهان برگردم.

می خواستم آن چه را که در زیر و بر مبنای یادداشت کوتاهی که آقای شفیعی کدکنی در تاریخ بهمن ١٣٨٣ در آخر مقدمه‌ی اصلی‌ی چاپ سوم منطق‌الطیر آورده است ، به عنوان نمونه‎ی بارزی از عدم صداقت این شخص مو شکافی کنم که شاهد هم از غیب رسید. دوست نادیده‌ای که پیش‎تر هم در چند نوبت مصاحبه‌ها و نوشته‎های بحث‌انگیز روز را برای من فرستاده بود، این بار ای‌میلی شامل سه پی‌دی‌اف ارسال داشته است که مربوط به چهل سال پیش است که من در آن سال‌ها اصلا در ایران نبودم. اما مطالب مندرج در آن ارسالی مستقیما به همان چیزی مربوط می‌شود که موضوع منطق‌الطیر و یادداشت شفیعی کدکنی و اصولا نمایش کامل شخصیت اوست، دست نگه‌داشتم که به عنوان اختتامیه این گفته‌ی صاحب کامنت را که نوشته بودند: ” شما انگار دارید از بسیاری اشتباهات آقای شفیعی کدکنی یکی دو تا را بر می‌شمارید ” روشن کنم که اولا آفرین بر شما که دانسته‌اید ” اشتباهات آقای شفیعی کدکنی یکی دو تا نیست ” و دیگر این که از گذشته‌ها گفته‌اند ” مشت نمونه‌ی خروار است ”
نخست مطلب منطق‌الطیر: ایشان در دنباله‌ی مقدمه‌ی چاپ سوم متن انتقادی‌ی خود که به وسیله‌ی انتشارات سخن که دو سال بعد از یادداشت یاد شده منتشر شده است نوشته است:
” درین چاپ اندکی پس از نشر چاپ اول، چاپ دیگری ازین کتاب برای دانشجویان نشر شد که در آن اصلاحاتی در متن منطق‌الطیر دیده می‌شود. درین چاپ که عملا چاپ سوم کتاب است آن گونه اصلاحات، در مقدمه و متن با گسترش و دقت بیشتری اجرا شده است. توجه به آن نکته‌ها و خطاها را، علاوه بر بازبینی خودم (؟!) مدیون جمعی از استادان و دانشجویان هستم که با نگاه دقیق خود مرا درین راه یاری داده‌اند. از آنجا که گاه یک نکته یا یک خطای مطبعی (؟!) را چندین نفر از راه لطف یادآور شده‌اند نام بردن از یک یک این دوستان درین مجال کوتاه امکان پذیر نیست (؟!) می‌ماند برای فرصت دیگری که با دقت حق یک یک این عزیزان گزارده آید.”
به زودی خواهیم دید که با آنچه در باره موضوعی مشابه در چهل سال پیش که مورد اصلاح  قرار گرفته بود ایشان که اوایل سوتی دادن‌هایش بود بدون در نظر گرفتن کوتاهی یا بلندی مجال، بدون پروا از بردن نام منتقدان، و حتی تهمت‌های عجیب و غریب  به استادان آن‌ها و  به سبک بگم بگم احمدی‌نژاد بی آن که به اصل موضوع بپردازد مثل یک مأمور اطلاعاتی رفته بود سراغ پیشینه‌ی کسانی که جرم‌شان گرفتن خطاهای او بود. فرصتی هم نخواسته بود که ” با دقت حق یک یک آنان گزارده آید ” بلکه ” با دقت حق یک یک آنان را با کاربرد ادبیاتی که بعدها احمدی نژاد  نماینده‌ی آن شد کف دست‌شان گذاشته بود “. بی خود نبود که هندی ها به احمدی‌نژاد می‌گفتند : ” آمدی نجات “!
اول بگذارید تکلیف آن یادداشت شاهد بزرگ عدم صداقت در قبول خطا را که در پایان مقدمه‌ی چاپ بعدی‌ی منطق‌الطیر آورده است روشن کنیم تا برسیم به شاهد اصلی‌ی پیشینه‌ی این صفت در شفیعی کدکنی .
سؤال می‌کنم: چه دلیلی داشته است که ” اندکی پس از نشر ” متن انتقادی، چاپ دیگری برای دانشجویان نشر شود که اغلاط متن اصلی در آن با گسترش و دقت بیشتری اصلاح، و سپس در چاپ بعدی‌ی انتقادی اعمال شود.؟
این شبیه موردی‌ست که سال‌ها پیش کسی دستور زبان انگلیسی چاپ کرده بود با شواهد غلط که ناچار شده بود از سر ناچاری آن‌ها را با شواهد دایرکت متد مخصوص دبیرستان‌ها اصلاح کند!
سؤال می‌کنم: این ” بازبینی خودم ” اگر راست است  قبل از این چاپ مخصوص دانشجویان در آن ” اندک مدت ” کجا بوده است که در اصلاح اغلاط چاپ اصلی‌ی انتقادی عمل کند؟
سؤال می‌کنم: آیا همه‌ی آن اصلاحات که ایشان را وادار به ” تغییر در متن و مقدمه کرده است ” و او را نیازمند به استادان و دانشجویان کرده بود فقط از نوع ” یک نکته و یا خطای مطبعی بوده است؟ و برای خطاهایی از این نوع بوده است که او  – هر چند به دروغ – وعده داده است سر فرصت به ذکر برشمردن نام‌های آن‌ها به حق‌گزاری بپردازد؟
این سه سؤال یادآور یک مثل نیز هست که آورده‌اند :
گفتی، باور کردم – اصرار کردی، شک کردم – قسم می‌خوری، فهمیدم دروغ است.
*
ارسالی آن دوست شامل سه نوشته است که نخست دکتر علی رواقی در نقد گزیده‌ی غزلیات شمس نوشته بود که به کوشش دکتر  محمدرضا شفیعی کدکنی جزو مجموعهی سخن فارسی منتشر شده بود. سپس جوابیه مفصل شفیعی بود به آن نقد و همچنین نقد دیگری که مهدی قریب، یکی از دستیاران مرحوم استاد مجتبی مینوی در بنیاد شاهنامه، درباره‌ی همان گزیده ی شمس. و آخری اشارات علی رواقی بود علی رواقی به اتهامات شفیعی کدکنی. هر سه‌ی این یادداشت‌ها در همان سال انتشار کتاب در ١٣٥٣ در مجله‌ی نگین آنروز محمود عنایت به چاپ رسیده بود. برای من موضوع انتقادها با شناختی که در همان روزها من از رواقی و شفیعی داشتم مورد نظر نیست، پاسخ شفیعی به انتقادهای مهدی قریب هم که شفیعی با ژست استاد به شاگرد جواب داده است تنها به این منظور قید شد که در حقیقت پیش‌درآمدی‌ست بر مطالب مربوط به رواقی که شفیعی در همان قسمت وعده ی آن را با ذکر جمله‌ی ” بعضی‌ها داغشو دوست دارند ” به خوانندگان می‌دهد.
شفیعی کدکنی در طول چهارده صفحه که مثل همیشه پر از تکرار و صفحه سیاه کردن است با این بهانه که بدون در نظر گرفتن سابقه‌ی رواقی اصولا پاسخ به انتقادهای او موضوعیت نخواهد داشت و بی‌آن که علاقمند به پاسخ آن‌ها باشد یکسره موضوع را به پارانویای معمول طرح و تبانی علیه خود می‌کشد و عربی ندانستن او، مسخره کردن عنوان دکترای او با گذاشتن آن در بین دو [] در طول تمام متن، ناقابل بودن رساله‌ی دکترای او که تنها بیست صفحه بوده است، و آن هم ” با فشار استاد مینوی و مسائل دیگر …” – که حساسیت دیرین او را به زیاده‌نویسی در مقام ارزش نشان می‌دهد – انواع اتهام‌ها و متلک‌های بچگانه‌ی لوس و بی‌نمک را بدون هیچ سند و مدرکی نثار رواقی می‌کند. در این جا مثل این که گلویش خشک شده باشد به خودش با این جمله یک استراحت می‌دهد : ” این موضوع یکی از مسائلی‌ست که اگر بخواهم دنبال کنم کار به جاهای باریک می‌کشد که به صلاح دانشکده‌ی ادبیات نیست …و در این لحظه گفتار ابوسعید از آن سوی هزار سال مرا از حقیقت باز می دارد .” فکر می کنید تمام شد؟ خیر.  لیوان آب سرد را سر کشیده می‌رود سراغ ” تحریر محل نزاع قدما”، که عشق کاربرد آن حالا حالا ها تا زمانی که گندش تا چاپ‌های بعدی “موسیقی شعر” در نیاید ول کن نیست. از اول آغاز می‌کند:
“بگذارید اول  به قول قدما تحریر محل نزاع بکنم، و چیزی را که تا حالا نمی‌خواستم بگویم گر چه استاد مینوی و بقیه از من برنجند.” و وارد مطلبی می‌شود که مجله‌ی نگین کم می‌آورد و بقیه را به صفحه‌ی ٤٥ حواله می‎دهد. در آن جاست که معلوم می‌شود که این‌همه عصبیت از کجاست. مرحوم علامه مجتبی مینوی جایی درباره‌ی معنی‌ی  واژه‌ی ” کوچ ” نظری ارائه داده بودند که استاد فقید فروزانفر با رعایت امانت و نام مینوی به کار برده بود. گویا شفیعی کدکنی در کتاب گزیده‌ی شمس آن را بی‌آن که نامی از هیچ یک از آن دو ببرد  به نام خود ضبط کرده بود – کاری که دفعه‌ی اولش هم نبوده – و حالا که قضیه فاش شده از سر خشم یقه‌ی رواقی را رها می‌کند و یک راست می‌رود و یقه‌ی استاد مینوی را می‌چسبد که به ستیهندگی شهره بود.
شفیعی در این جا ادعا می‌کند که یک بار در محضر استاد مینوی در بنیاد شاهنامه به او گفته بود کلمه‌ی ” روشن ”
در ابتدی مصراع های اول شاهنامه باید ” raveshn ” خوانده شوند ، و اضافه میکند استاد بعد از لحظه‌ای به او آفرین گفته بود ولی بعدها همه جا این کشف او را به نام خودش نقل کرده بود در حالی که هر کس دیگری بود برای این کشف تاکنون چندین کنفرانس بین المللی داده بود. و برای این که سخنش مستدل باشد می‌نویسد دوست شاعرش محمد مختاری در آن جا شاهد بوده است
( که البته هیچ کس در شهادت مختاری شکی ندارد )

البته نوشته‌ی شفیعی خالی از لطف هم نبود. یک جا که حرص او بدجوری در آمده است در پاسخ رواقی که کلمه‌ی   ”  شاه ” را با شواهد متعددی به معنی داماد دانسته است می‌گوید لزومی به این‌همه شاهد نبود، پیچ رادیو را هم که باز کنید خواننده‌ای در تصنیف معروف خود می‌خواند:
رفته به حجله شادوماد
جای دیگر به جمله‌ی ناصر پاکدامن اشاره می‌کند که شفیعی و امثالهم را ” نسخه‌لیس ” خوانده است.
*
علی رواقی در آن آخرین یادداشت در نگین به  تاریخ ٢٩ اسفند ٥٣ می‌نویسد:
” زبان را به آن گونه سخنان آلودن سوابقی می‌خواهد و کسی می‌تواند آن چنان بنویسد که منازلی را از پس
پشت گذرانده باشد و به هر حال بنده واجد آن شرایط نیستم. افتراهایی که شفیعی بر من بافته و تهمت‌هایی
که زده از مقوله‌ی نسبتی‌ست که به استاد مینوی داده است.” که گویا مرحوم مینوی در همان اوان مقاله‌ای
در مجله‌ی یغما نوشته بوده است با عنوان طنز گزنده‌ی ” شفیعی عزیز و مدعای او ” که در آن اشاره به
برخی از مشکلات روانی‌ی شاگرد خود کرده بود.
*
حرف من تمام . فقط یک نکته با نویسنده‌ی کامنت.

شما در آخر از من پرسیده‌اید : ” چه خطایی از استاد سر زده که این طور ایشان را مسخره می‌کنید ؟”
معمولا کسی را مسخره نمی‌کنند و به جایش از واژه‌ی هجو استفاده می‌کنند. مگر آن که چیزی از اصل
مسخره باشد!
———————-
آذر ٩٢

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به یادداشت‌های شخصی (‌کالبدشکافی‌ی یک کامنت‌)