یادداشت‎های شخصی (صد تا یک غاز آسمانی)

شانزدهم سپتامبر 2013

این که دیگر مسلم شده فضاپیمای وُیجر ١ وارد فضای میان ستاره‌ها شده و مدت مدیدی‌ست منظومه‌ی شمسی را ترک کرده مورد نظر این یادداشت نیست. چرا که این نویسنده آن چه از نجوم می‌داند از کتاب‌هایی چون التفهیم
بیرونی و تنکلوشا و آن هم به قصد یافتن اصطلاحات نجومی‌ی به کار رفته در ادبیات از نوع کمر جوزا، زهره‌ی چنگی و مریخ سلحشور بوده است. اما آن چه در این خبر مرا به نوشتن برانگیخت پیام‌هایی بوده است که مهندسان فلکی که اهل نجوم باشند به صورت دیسک در این سفینه تعبیه کرده بوده‌اند که اگر در فضای لایتناهی به دست موجودی افتاد بداند که این حرف‎های قشنگ از مردمان سیاره‌ای بوده است که با قوی‌ترین تلسکوب‎های احتمالی‌ی آن‌ها به سر سوزنی هم قابل دیدن نیست .
اطلاعی از ٥٤ پیام دوستانه‌ای که دیگر سرزمین‌های سیاره‌ی ما برای مخاطبان مفروض فرستاده‌اند ندارم، ولی می‌دانم یکی هم سعدی‌ی ماست که آن دو بیت نخ نما شده‌ی او را همراه پیام دوستی ملت ایران همراه کرده‌اند:
بنی‌آدم اعضای یکدیگرند  و الخ
پارادوکس داستان این‌جاست که این دو بیت و پیام دوستی ملت در دیسک یاد شده همجوار است با پیام کتبی‌ی کسی که مردم هرگز هنرنمایی‌ی او را در همان سال‌های شروع حرکت سفینه از یاد نمی‌برند: جیمی کارتر. از این یک بابت شاید روح سعدی در گور بلرزد. این اولا بود.
ثانیا طبق حکایتی که شاعر شیراز در گلستان آورده او این دو بیت را بر سر تربت یحیای پیغمبر و خطاب به یکی از ملوک عرب که از او اندرزی خواسته بود گفته است،
و البته گور این تعمید دهنده‌ی عیسا در جای دیگری نیست الاجامع دمشق، سرزمینی که حقیقتا بنی آدمش ز یک پیکرند، منتها پیکرهای مثله شده.
و اما نکته‌ای در باره خود سعدی و این ابیاتش. سعدی بالذات یک ادیب بود، یک شاعر و یک نثرنویس بی‎همتا. زبان او را در غزل عاشقانه هیچ شاعری نداشته است و نثر او در گلستان مقلدان معروفش را شرمگین کرده . اما در پشت این زبان بی بدل دنبال چیزی نباید بود. او در حکایات گلستان مدام از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرد و چیزی را که در حکایتی تقبیح کرده در حکایت دیگری ابزار موفقیت می‌داند. در غزلی تا نزدیکی‌های  مرز ممنوعه‌ی اروتیزم پیش می‌رود و در قصیده‌ای تا حد یک منبرنشین متعصب زبان‌آوری می‌کند. و در همه جا استاد و دوست داشتنی. قضیه این است که سعدی این را می‌دانسته و راز بزرگی‌اش درهمین است. جایش اگر باشد حتی در یک حکایت خودش را در میان آدم بدها نشان می‌دهد که حرفش شیرین‌تر و موثرتر از آب در آید. (حکایت حاجی‎ها که در برگشت از مکه با هم زد و خورد و فحاشی کرده بودند)
مرحوم علامه مجتبی مینوی معتقد بود که مضمون اصلی‌ی همین ابیات مورد نظر اصلا از سعدی نبوده و در رساله‌ی بولس به قرنتیان آمده: ” چنان که بدن یک است و اعضای متعدد دارد، و تمامی‌ی اعضای بدن اگر چه بسیار است یک تن می‌باشد همچنین است مسیح و اگر یک عضو دردمند می‌گردد سایر اعضا با آن همدرد می‌باشند.” و مرحوم دکتر محمد خزائلی در شرح گلستان خود در مورد ارجحیت ضبط یک پیکرند بر یکدیگرند
نوشته است: ” بی‌گمان این قطعه به حدیث نبوی اشاره دارد که تصریح کرده مؤمنان با یکدیگر مانند اعضای یک پیکر می‌باشند.”
سوای این نکات اصولأ با شرایطی که امروز بر سیاره‌ی زمین حاکم است، و به خصوص با در نظر گرفتن آن چه در محدوده‌ی جغرافیایی ایران در جریان بوده و هست، و یادآوری قربانیان تابستان سال سیاه ٦٧، این نویسنده هیچ ارتباطی در پیام وُیجر ١ و دو بیت سعدی نمی‎بینم و گمان می‎کنم پیام واقعی‌ی کره‌ی زمین برای ساکنان کهکشان باید چیز شبیه به این بیت حافظ بوده باشد:
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی از نو بیاد ساخت وز نو آدمی
کسی چه می‌داند ، شاید وٌیجر به این مهم دست یابد.
—————————-
شهریور ٩٢

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.