یادداشت‌های شخصی (سفر به سرزمین کابوس)

new pic 1-31-13
بخش دوم
پس از آن که حدود بیست دقیقه بعد راننده‌ی جوان افغانی که در یک دیارغریب اسلامی با زبان شیرین دری‌اش مثل هم وطن من بود – که اصل همانا زبان است و نه جغرافیای سلطانی‌ی تغییر پذیر که به تند بادی به آب می‌گوزد و یا این مذهب من درآوردی که به هر بهانه‌ای در امت خود می‌سپوزد – به سوی ماشین برگشت و
گفت که پلیس‌های پاکستان می‌خواهند پاسپورت مرا ببینند. یک آن به یاد آوردم که در ایران شایع بود پاسپورت‌های ایرانی را در پاکستان به دلیل عدم نیاز به ویزای ژاپن خوب می‌خرند . باید فورا تصمیم می‌گرفتم، و برای من که تمام زندگی‌ام با خطر کردن گذشته بود گفتم این یکی هم روش. دست کردم از جیبم یک اسکناس صد دلاری در آوردم و در صفحه‌ی ویزای پاکستان پاسپورتم گذاشتم و به افغانی گفتم همینجوری بده دست‌شان. گفت شما خودتان باید بدهید، و اضافه کرد: صد دلار زیاد است دو تا بیست دلاری بدهید که هر کدام یکی را بردارند. گفتم: پس تو این‌ها را می‌شناسی! گفت: بله برادر، ما افغانی هستیم و غیر قانونی، اگر تابع نباشیم بیرون‌مان می‌کنند. گفتم اما من بیست دلاری ندارم. گفت : روپیه چه طور؟ در تاریکی ی ماشین دنبال عکس محمد علی جناح گشتم و یکی پیدا کردم. افغانی گفت: این کمه! گفتم لابد خودشان چنج دارند. پیاده شدم. در همین لحظه چراغ های ماشین پلیس هم روشن شد و من نتیجه گرفتم نمی خواهند مشتری‌ی آن شب‎شان خدای نکرده در تاریکی روی یخ‌ها سر بخورد. در سرمای سگ‌کش بیرون ماشین پلیس چند دقیقه‌ای طول کشید تا شیشه پایین آمد و دستی برای گرفتن پاسپورت من دراز شد. نه سلامی نه علیکی. شیشه‌ی پنجره دوباره بالا رفت و بنجامین فرانکلین و محمد علی جناح به همراه پاسپورت من به داخل ماشین رفتند. پنج دقیقه‌ای طول کشید تا شیشه‌ی پنجره دوباره پایین آمد و پلیس مربوطه به من حالی کرد که ویزای پاکستان را به او نشان بدهم و پاسپورت را به من برگرداند. با نگرانی جایی را که با اسکناس نشان کرده بودم باز کردم و ضمن آن که ویزای پاکستان را نشان‌اش می‌دادم در نور کم داخل ماشین دیدم محمد علی جناح مثل مال بدی که بیخ ریش صاحب‌اش مانده است هنوز آن لاست ولی خوشبختانه از فرانکلین خبری نیست. با لبخند مسخره‌ای به من اشاره کرد که: مرخص!

وقتی به داخل تاکسی‌ی افغانی برگشتم، انگار که فتح خیبر کرده بودم. خیبر اما سرد! پاها را که مثل دو شقه گوشت یخی‌ی استرالیایی نیاز به چند روز وقت برای آب شدن داشت جلوی بخاری‌ی ماشین گرفتم که گرما را همراه با بوی روغن موتور که چون افیون مرا نشئه می‌کرد در رگ و پی من بدواند. یادم می‌آید یک بار آشنایی را که معتاد به کشیدن تریاک بود به دوست دکتری معرفی کردم که ترکش دهد. دکتر از او پرسید:
اولین باری که تریاک کشیدی چه احساسی به تو دست داد؟ و او جواب داد: آقای دکتر احساس کردم تا آن روز خمار بودم! احساس من هم درباره‌ی بخاری‌ی ماشین افغانی و آن بوی بر آمده از موتوری که به روغن سوزی افتاده بود دقیقا همین طور بود. بیست دقیقه‌ای بعد که کمی حالم جا آمد از افغانی پرسیدم که از راه چقدر دیگر مانده بود و او جواب داد: نیمساعت. در سفیدی‌ی برف شبح درختان سیاه انبوه را در دو طرف جاده می‌دیدم که گاه در میان‌شان تک چراغی سو سو می‌زد و در نگاه خواب‌آلود و خسته‌ی من به نظر می‌رسید که آن راه را نهایتی نیست. نگاهی به ساعتم کردم که از پنج صبح عبور کرده بود. از افغانی پرسیدم که آیا در اطراف سفارت امریکا دکان و بازاری هم پیدا می‌شود؟ نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: نخیر! سفارت اطراف بزرگراه محمد علی جناح است. پرسیدم این شهر جناح دیگری هم دارد؟ حرف مرا نگرفت و با سر علامت منفی داد. پرسیدم: یعنی در نزدیکی این سفارت مسجدی، کلیسایی پیدا نمی‌شود؟ گفت: یک مسجد کمی آن طرف‌تر هست اما برای شما خطرناک است. گفتم برای چی؟ گفت: مگر شما شیعه نیستی؟ گفتم هستم یا
نیستم آخرین کاری که الان به ذهنم می‌رسه نماز خوندنه. من می‌خوام بروم تو مسجد خودم را گرم کنم تا سفارت باز بشه، یعنی این یک کار را هم خداوند در خانه‌اش نهی کرده؟ گفت: خود دانید.
ساعت از شش گذشته بود که افغانی مرا جلوی سفارت امریکا که در حول و حوشش پرنده پر نمی‌زد پیاده کرد و با انگشت مسجدی را در دوردست نشانم داد و برای همیشه از هم جدا شدیم. چمدان کوچکی را که از کراچی با خود آورده بودم به دست گرفتم و مثل یک dead man walking مسیر مسلخ را در پیش گرفتم.
ای کاش محمد علی جناح با آن کلاه پوستی‌ی خودش یک فکری هم برای بخاری آن مسجد می‌کرد. در گوشه‌ای در هوای سرد داخل مسجد روی زیلوهای نخ نما پاهایم را بغل گرفتم و سر در گریبان بردم تا آن دقیقه‌های شاق سپری شود. از ساعت هفت سر و کله‌ی قبا و دستار و ریش‌های تنک نعلین‌پوش پیدا شد. آن روزها این سر و وضع هنوز شهرت جهانی پیدا نکرده بود و ما ایرانی‌ها به خیال باطل مسلمانی خودمان را در امان می‌دیدیم، مثل آن یهودی که برای آشتی آمده بود و بعد از این که به واسطه‌ی ختنه گاهش لو رفت و سرش را در یک پخش جهانی‌ی تلویزیونی با شمشیر از گردن جدا کردند تازه معلوم شد شباهت مدارک می‌تواند سر ما شیعیان را هم به باد بدهد.
باری، سخن کوتاه وقتی ساعت هفت و نیم، یک ساعت و نیم قبل از باز شدن سفارت برای محکم کاری از مسجد بیرون آمدم که سر صف بروم دیدم جماعتی در حدود پنجاه نفر آن جلو از سر و کله‌ی هم بالا می‌روند که حتی یکی غیرپاکستانی نبود. خوشبختانه همه مرد بودند که در بین آن‌ها چند تن از نمازگزاران نیز حضور داشتند. یک صف هم مخصوص زنان بود که چند نفری بیش نبودند و همگی ایرانی که اغلب برای ویزای معالجه آمده بودند. در کراچی چند نفر از آن‌ها را دیده بودم و از قضا یکی از آن‌ها را که برای ویزای انگلیس به پاکستان آمده بود در آنجا مترجمش شدم که پذیرفته شد و از آن جا می‌خواست به امریکا هم برود. وقتی مبهوت و مایوس به صف مردان نگاه می‌کردم دیدم آن زن با اشاره مرا فرا می‌خواند. وقتی جلو رفتم در گوش من گفت که هر زنی که نوبتش بشود می‌تواند شوهر خود را خارج از نوبت به داخل سفارت ببرد. پرسیدم: چک نمی‌کنند؟ گفت از پاسپورت که چیزی نمی‌فهمند، تو ایران این را به ما گفته بودند. گفتم تو ایران نگفته بودند اما ممکن است به جرم زانی و زانیه سنگسارشان کنند؟ خندهی پوشیده‌ای کرد و سرزنش‌آمیز گفت: حالا چه وقت شوخی کردنه؟ ما تو این حرف‌ها بودیم که در بین جمعیت ولوله افتاد: آقای سفیر .. آقای سفیر. البته منظورشان کنسول بود ولی با سر و وضع او همان سفیر بیشتر به او می‌آمد. جوانی در حدود بیست و پنج‌سال سوار بر یک دوچرخه ، کاپشنی بر تن و یک کلاه ماهیگیری بر سر. ترک دوچرخه پر بود از نوشابه ها و انواع و اقسام تنقلات. حتی جلوی در هم از دوچرخه پیاده نشد و وقتی نگهبان پاکستانی در آهنی را پیشاپیش او باز کرد من صورت و دماغ او را دیدم که از سرما مثل لبو شده بود.
یک ساعت بعد لشکر شکست خورده‌ی متقاضیان ویزای امریکا دست
از پا دراز تر بیرون آمدیم. جوانک کنسول اصلا از من نپرسید که تو
کی هستی و فقط پاسپورت لکه‌دار مرا با ورقه‌ای برای اعتراض به
رأی ایشان به دست من داد. پیش خود گفتم لااقل بد نشد فهمیدم یک
چیز پاکستان به بقیه‌ی دنیا شبیه است، آن که اگر مثلا از دست پلیس
شکایت داشتی باید شکایت به ریاست دایره‌ی دزدان ببری. همه به
سرعت متفرق شده بودند؛ زوجه‎ی یک‌ساعته‌ی بنده که برای خدا حافظی
هم منتظر نمانده بود. من بودم و سرما و چند سگ که از گشت شبانه باز
می‌گشتند. یاد داستان آن شاعر گلستان سعدی افتادم که رفته بود رئیس
دزدان را مدح کرده بود و او دستور داده بود لختش کنند و از آن جا
برانندش. ” مسکین به سرما همی رفت و سگان به قفایش افتادند؛
خواست سنگی بردارد زمین یخ گرفته بود. عاجز ماند و گفت: چه
حرامزاده مردمانند اینان که سنگ را بسته‌اند و سگ را گشاده!”
همان‌طور که بلاتکلیف جلوی سفارت امریکا ایستاده بودم یکباره به ذهنم رسید که اگر چه بلیط برگشتم
به کراچی مال دو روز بعد بود بهترین کار رفتن به فرودگاه و دو روز را در آنجا سر کردن است. اقلا
شانس زنده ماندن بیشتر بود. در همین زمان یک ماشین جلوی پایم نگه داشت و مرد کوچک اندامی که
یک پسر شش هفت ساله هم در کنار داشت به اردو که تنها کلماتی از آن مفهوم بود پرسید کجا می‌روم و
وقتی گفتم ایرپورت اشاره کرد که سوار شوم. هیچ‌گونه امکانی که ما دو تا حرف همدیگر را بفهمیم
وجود نداشت و پسرک هم در صندلی‌ی عقب یک گالن پلاستیکی را که بوی بنزین می‌داد تو بغل گرفته
زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم مرا نگاه می‌کرد. هنوز پنج دقیقه‌ای محمد علی جناح را پشت سر
نگذاشته بودیم که متوجه شدم وسط جاده‌ای بیرون شهر هستیم. تنها چیزی که وقتی با افغانی می‌آمدیم
یادم مانده بود آن درخت‌ها بود که انگار شبانه همه محو شده بودند. سعی کردم از مردک بپرسم آیا این
راه دیگری بود که به فرودگاه ختم می‌شد که دیدم او با دست مثل پشه‌ای که می‌پرانند صدای مرا برید. صبر کردم کنار جاده تابلویی را نشان کنم اما پانزده دقیقه‌ی دیگر طول کشید تا در کمال وحشت چشمم به خط اردو افتاد که مقصد را کشمیر نشان می‌داد. یک آن نفرت جای ترس را گرفت و از خودم بدم آمد که این عنتر چهل کیلویی می‌خواست مرا بدزدد و به کشمیر پاکستان ببرد که دوستانش در آنجا مرا لخت کنند و لابد بعد بکشند. فرمان ماشین را گرفتم و به سمت کنار جاده چرخاندم. ماشین در گودالی
افتاد و همزمان با آه و ناله‌ی مردک در را باز کردم و پیاده شدم. به سمت راننده آمدم و برای اولین و
آخرین بار در عمرم یقه‌ی راننده را از پشت کشیدم و با لگد و سیلی به جانش افتادم. جاده ساکت بود
ولی خشم به کل ترس را از من دور کرده بود. گالن بنزین را از دست پسرک گرفتم و روی خاک خالی
خالی کردم و در حالی که مردک و پسرک از پشت سر داد و فریاد می‌کردند و لابد تهدید می‌کردند پیاده
راه آمده را پی گرفتم. فکر می‌کنم بیش از بیست کیلومتر از شهر دور شده بودیم. پرنده پر نمی‌زد و سرما را دیگر اصلا احساس نمی‌کردم .
بیست دقیقه‌ای را تقریبا نیمه دو رفته بودم که یک تویوتای لند کروزر در کنار من ایستاد. سه مرد
درشت اندام از داخل ماشین با لبخند مرا نگاه می‌کردند. شیشه‌ی راننده پایین آمد و او با لهجه‌ی
شیرین افغانی پرسید که چه اتفاقی افتاده بود؟ موضوع را مختصر برایش تعریف کردم. گفت اگر
بازهم صبر کرده بودی کاری نمی‌شد کرد. بعد به آن‌ها گفتم که می‌خواهم به فرودگاه بروم. یک
افغانی مرا صحیح و سالم آورد، شما هم مرا سالم برسانید. حساب و کتابی کردند و گفتند صد دلار
خرجش می‌شود. فورا قبول کردم. یک طواف در سفارت خانه‌ی امریکا برایم بیش از دویست دلار
آب خورده بود.
ساعت شش غروب همان دوشنبه جلوی فرودگاه اسلام آباد از سه افغانی خداحافظی کردم و تو رفتم.
چهل و هشت ساعت تا پرواز بازگشت من به کراچی وقت مانده بود و من داشتم پولم را می‌شمردم
که ببینم اعتبارم برای پرداخت رشوه به خاطر جلو انداختن بلیت چقدر است!
در بالکن فرودگاه نشستم و مردی را که بلیت مسافرین را در موقع خروج بازبینی می‌کرد زیر نظر
گرفتم. نمی دانم چند تا چای خورده بودم و یا چند ساعت از تفحص من گذشته بود که اولین نشانه‌ی
مثبت سبک پاکستانی به چشمم خورد و مثل ایرج میرزا ” چو دیدم خیر، بند لیفه سست است / به
دل گفتم که کار ما درست است “. پا شدم و الکی خودم را ته صف مسافرینی که پروازشان را
اعلام کرده بودند ایستادم. به من که رسید دو تا بیست دلاری و بلیت پس فردا و پاسپورت را دادم
دستش . نگاهی انداخت و اخمش را تو هم کرد. با انگلیسی – البته نه به خوبی‌ی اقبال لاهوری – گفت:
این بلیت که مال پس فرداست. قدم بزرگی بود، چون اشاره‌ای به وجه نکرد. فهمیدم اگر مشکلی
هست بر سر نرخ است نه پرواز. پرسیدم: چهل دلار کمه. منتظر بودم که بد ادایی کند که دیدم
بدون درد سر رفت سر اصل مطلب: باید از مسئول پرواز بپرسم. گفتم پس بپرس و زودتر به
من خبر بده. گفت: همان جا که توی بالکن نشسته بودی بمان تا خبرت کنم. دیدم او زودتر مرا
کشف کرده بود تا من او را. چند چای دیگر خورده بودم که دیدم از پایین با چشم و ابرو ملخک می‌زند.
پایین که رفتم گفت : صد دلار بده برگرد بالا، عجله هم نکن تا صدات کنم. پول را دادم و با
خوشحالی بر گشتم. حدودا یک ساعت بعد بود که این بار با دست مرا صدا کرد. پایین که رفتم
مسافر دیگری نبود، خودش در رو به فرودگاه را باز کرد. یک مینی بوس آن جا ایستاده بود. راننده
چمدان من را گرفت و به سرعت راه افتاد. جلوی پلکان یک هواپیما مرا پیاده کرد.
هنوز من تو نرفته در پشت سرم بسته شد و هنوز در صندلی خود ننشسته هواپیما راه افتاد و
مرا به کراچی برد .
فردای آن روز به دفتر ایران ایر رفته بودم که پرواز تهران را ok کنم که دیدم دو مرد میان‌سال
با وضع نزاری روی صندلی نشسته بودند و مسئول دفتر کراچی سعی می‌کرد قضیه را تلفنی
برای روسا توضیح دهد. آن دو نفر بازرسان ایران ایر بودند که برای رسیدگی به وضعیت
دفتر کراچی به پاکستان آمده بودند و در خیابان ماشین پلیس آن‌ها را متوقف و پس از گرفتن
تمام پولشان رهایشان کرده بود.
———
بهمن ٩١

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.