یادداشت‌های شخصی در غم منصور ملکی

آنچه سعی است من اندر طلبش بنمودم

آنقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

من هرگز اهل دوستی‌های طولانی نبوده‌ام. یعنی آنقدر نزدیک نمی‌شدم که دل کندنش بر من گران آید. این را حتی مسعود کیمیایی هم که به رفیق بازی معروف است دانسته بود که در مصاحبه‌ی چهارمین سالمرگ بیژن الهی با اشاره به نزدیکی من و بیژن  ضمن اظهارمحبت به من گفته بود معمولا محسن با ما در جمع نمی‌آمد وبیش‌تر ما او را در داروخانه می‌دیدیم. اما دو نفر در زندگی‌ی من دوستان عمری ی من بوده‌اند : بیژن الهی و منصور ملکی، که قدمت دوستی‌ی منصور از زمان دبستان شاپور تجریش که امروز موزه است آغاز شد و به دبیرستان رسید و هر دو شاگردان نزدیک به جلال مقدم شدیم. اگر جلال نبود و مثلا به جایش سرکلاس جلال ال‌احمد می‌نشستیم شک دارم با آن شکل ادبیات و سینما و طنز که مقدم ما را به سوی آن راهبر شد هرگز گرایشی پیدا می‌کردیم . من در نوشته‌ی ” دو جلال ” خود که فردای روز مرگ او در امریکا نوشتم و اخیرا در کتاب ” دو گفتار ” تجدید چاپ شده حرف دلم را درباره‌ی آن دو جلال نوشته‌ام . منصور درباره‌ی یکی از  شوخی‌های جلال مقدم پس از بازگشتم به ایران که بیش‌تر شب‌ها را در خانه‌ی او و پری و همراه با توکا و بامداد می‌گذراندم برایم تعریف کرد که یک روز پس از این که بالاخره آدرس او را پیدا کرده بود با تاکسی به در خانه‌ی جلال مقدم می‌رود، خانه‌ای سه طبقه بوده است وقتی زنگ طبقه‌ی دیگری را می‌زند می‌فهمد او در آپارتمان طبقه ی سوم زندگی می‌کند. زنگ آن‌جا را که می‌زند مدتی طول می‌کشد تا جلال پنجره را باز می‌کند و می‌پرسد : ” کیه؟” منصور جواب می‌دهد :” منم آقای مقدم، منصور” . جلال نگاهی به او می‌کند و در حالی که پنجره را می‌بسته می‌گوید: فعلا که خوابه، برو بعدا بیا”. در ذهن منصور و من که انشاءخوان‌های همیشگی‌ی جلال مقدم بودیم نام اوبا یاد مهدی فوقانی عجین شده بود. یک روز مقدم مهدی را که او هم مثل ما اهل تجریش بود برای خواندن انشایش صدا کرد و مهدی چنان انشای دردناکی از شکنجه‌های نامادری‌اش توام با گریه خواند که جلال کلاس را تعطیل کرد و روز بعد با یک جلد کتاب “افعی در مشت” برگشت که به مهدی داد. منصور بود که چند سال بعد به من خبر داد مهدی و زنش گلرخ مهدوی در تیراندازی در برابر ساواک کشته شده بودند. ظاهرا آن‌ها هم اسیر خیانتی شده بودند که در ذات بعضی از رفقای چپی نهفته بوده است که برایشان راهی به ” فرار از تله ” باقی نگذاشته بود. اگرچه جلال مقدم هرگز خبر نشد که آن پسری که با دندان‌های فشرده و به لب حرف می‌زد چه سرنوشتی داشته است. چنان‌که در آن سال‌های آوارگی و پیش از حضور در فیلم دندان مار کیمیایی که من فقط به شوق دیدن او در نمایش خصوصی‌ی آن حاضر شدم مثل همه‌ی کارهای عجیبش همه را قال گذاشت و نیامد تا با شکل و شمایلی عجیب در داروخانه جلوی من سبز شود. منصور عکسی از آن دوران مدرسه‌ی شاپور تجریش برای من پیدا کرد که جلال مقدم و ال‌احمد را در جلو و بهمن شعله‌ور را که معلم انگلیسی ما بود در عقب نشان می‌داد که آذینکتاب دوگفتارمن شد 

من و منصور تقریبا جایی نبوده که همدیگر را پیدا نکنیم. حتی وقتی با پری رفته بودند که لندن بمانند من پیدایشان کردم. توکا فکر می‌کنم تازه چهار سالش شده بود و از همان روزگار بود که منصور لفظ عمو محسن را بر زبان بچه‌ها انداخت . به نحوی که وقتی من سال ۱۳۸۲ به ایران برگشتم این بامداد بود که در را به رویم باز کرد و گفت: سلام عمو محسن. مردی شده بود و با آن کودکی که وقتی با دخترم به دیدار ملکی‌ها می‌رفتیم و پری تلاش عبثی در یاد دادن آواز به او داشت، در عوض با بامداد کوچولو بازی می‌کرد. تابستان همان سال ۸۲ منصور بلیت یک کوپه‌ی قطار اصفهان را گرفت و شبانه به اصفهان رفتیم. و او برای بزرگداشت کامران قدرخواه که آخرین سال زندگی را طی می‌کرد سخنرانی ایراد کرد. قبل از این که برای سخنرانی برود یواشکی از من پرسید آیا بیتی به یاد دارم که اصفهان در آن به کار رفته باشد. یک آن یاد میر علایی افتادم و روی کاغذ این دو بیت صائب را نوشتم. گرفت و نگاهی کرد و با دورنگری‌ی یک روزنامه‌نگار و معلم کار کشته سخنش را فقط با بیت دوم که مقطع غزل صائب بود آغاز کرد و بیت اول را نخواند

نیست از خورشید و ماه این گنبد گردان سپید

زستخوان بی گناهان است این زندان سپید 

ماهرویان بس‌که در این شهر جولان می‌کنند

ماه نتواند شدن صائب در اصفاهان سپید

*

آن چه در منصور ملکی در دوران آنچه فرهنگ ایرانی‌اش خوانده‌ایم اگر  منحصر به اوهم نمی‌شد ، باری از معدود کسانی بود که هرگز تظاهر به بیش از آن چه می‌دانست نمی‌کرد. سال‌ها روزنامه‌نگار بود و وقتی قرار بود چیزی بنویسد بهترین آن را می‌نوشت که فقط به عنوان نمونه به یادداشتی از او اشاره می‌کنم که درباره‌ی چاپ بدون مجوز امیرکبیر از منتخب اشعار لورکای بیژن الهی نوشت و به آن‌ها نشان داد اولا بیژن هنوز زنده است، پولی هم از شما نمی‌خواهد و حتی حاضر است وجه آن را هم بپردازد که آن گل و بته‌ها و شیرین‌کاری‌های صفحه‌بندی‌ی کتاب را عوض کنید و یا یک کلمه بنویسید که بدون اجازه چاپ کرده‌اید و والسلام. بگذریم که آن‌ها هیچ کدام آن‌ها را نکردند اما همین قدر که بیژن راضی بود برای منصور و آن قلب بزرگی که همه وقت آماده‌ی کمک بود کفایت می‌کرد.

اما شاید کسی که که خیلی هم ادعایش می‌شود هیچ وقت نفهمید آن مصاحبه‌ای که درباره‌ی شعرش با منصور ترتیب داده بود به علت اشکال ضبط صوت پاک پاک بود اما وقتی منصور و یکی از شاگردانش تمام آن را از حافظه پیاده کردند و برای تایید نزد او فرستادند اصلا متوجه نشده بود و فقط گفته بود فکر نمی‌کرده به این خوبی شده باشد! چندی بعد از مرگ ناگهانی ی بیژن الهی منصور به من زنگ زد و از تلفن طولانی و عجیبی گفت که قبل از واقعه بیژن به او زده بود. می گفت سابقه نداشت او این همه از حال و احوال من و توکا و بقیه سوال کند و خیال می‌کرد بیژن خودش از رفتنش خبر داشت. گفتم اگر هم خبر نداشت آن‌ها که می‌خواستند از او امامزاده درست کنند مقدماتش را چیده بودند. شنیده‌ام یکی از همین‌ها که چاپ کارهایش را با موافقت شمیم بهار به دست گرفته است دم پایی‌ها ی مستعمل او را به عنوان تبرک بر می‌داشته . منصور هاج و واج مانده بود و خیال می‌کرد من شوخی می‌کنم. گفتم تو پاک‌تر و نجیب‌تر از آن هستی که این‌ها را باور کنی، داستان ” انجیل به روایت مرقس ” بورخس را بخوان، این‌ها هم بیژن را مثل اسپینوزای آن داستان مدت‌ها بود که تخته‌های صلیبش را آماده کرده بودند. گفتم مگر ندیدی که بیژن این شعر حلاج را چه گونه فارسی کرده بود

دگر چه تدبیری ای رفیقان؟

شکسته در دریا این سفینه

به مذهب صلیب می‌بمیرم

نه مکه می‌جویم، نی‌مدینه

*

حالا که هر دو رفته‌اند و من دیگر منصور را ندارم که تنها کسی باشد که در بازگشت به ایران در جستجوی من به هر کسی زنگ بزند و سراغ بگیرد. بالاخره به خجسته کیا تلفن کرده بود که سال‌های زیادی را با نمایشنامه‌های او سر کرده بودیم و به یاد آن روزها تمام کسانی را که در آن نمایش‌ها حضور داشتند دعوت کرده بود  که یکی از آن‌ها مهدی سحابی بود. شاید قرار این بود که من مهدی را هم پس از سال‌ها در خانه‌ی منصور ببینم که در بازگشت به امریکا نخستین کسی باشم که از مرگ ناگهانی او در پاریس خبر دار شوم.

پانزده سال پیش وقتی در غیبت من مادرم زمین خورد و دیگر پا نشد واقعیت نبودن تنها کسی را که بدون شرط پذیرای من باشد و از من چیزی جز این نخواهد که فقط فرزند او باشم حس کردم. با رفتن منصور آن حس عمیق بی‌کسی به رنج بی‌همزبانی نیز اضافه شد 

—————–

یکم مهر ۹۴   

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.
این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.