واژگان خانگی

واژگان خانگی12

شاعران این شماره: مریم بالنگی، سریا داودی حموله، ناهید عرجونی، آرزو نوری،غلامرضا بلگوری،  منصور خورشیدی، حبیب شوکتی، الیاس علوی و غلامحسین نصیری‌پور 

_____________________________

 

مریم بالنگی
یک شعر از: مریم بالنگی
…………………….

…………………………….از: سایت شعرنو

افتخار

 

جایت را روی تخت خالی می‌گذارم

پیراهنت را از جارختی آویزان

صدای ریش‌تراشت از دستشویی میآید

تو توی خیابان تیرخورده‎ای

خانه‌ی من به خودش افتخار می‌کند.

سریا داودی حموله6
یک شعر : از سریا داودی حموله 

آیینه
من می‌شود
من
زن زیبایی
که در هیچ آیینه‌ای دیده نمی‌شود!

 

ناهید عرجونی7
یک شعر از: ناهید عرجونی

…………………………...از : صورت‌کتاب شاعر

مرا نبوس
بگذار جنگ تمام شود
من از بوسه‌هایی که خون دیده‌اند بدم می‌آید

 

آرزو نوری 2
یک شعر از آرزو نوری 

 

سربازهای چوبی

بچین
سربازهای چوبی پنجشنبه‌ها را
روی صفحه شکسته دلم
صبحگاه دانشکده افسری
آفتاب مستقیم تابستان
پوتین‌هایت
که گرد و خاکش
چشمها را تاریک می‌کند

سر راست‌تر از تن من چیزی نیست
بچین سربازهای چوبی پنجشنبه‌ها را
روی ستون فقرات‌ام
تا قدم رو بروم
دلتنگی‌هایت را
سیم خارداری
که آسمانت را
تکه تکه می‌کند

غلامرضا بلگوری
 یک شعر از: غلامرضا بلگوری

…………………………. از: صورت‌کتاب شاعر

سوغا ت

همه‌ی آنچه را که یافتم
تردید آسمان از من گرفت
شبی که آتش به اسبان کوه می‌زد
وخاکساری‌ی سوار در برودت تنکه
از استخوان مرگ گذشت
شبی که گاوها
از اعوجاج شاخ به سمت باران
هرزهای علف را سهم موریانه‌ها می‌کردند
و از دور
سپیده در یخ کوهسار
بر دوش خرگوش خاموشی گرفت
تا هوا
از اغماء بهار بگوید و بیعاری‌ی درخت
کافور از کفن باد
سوغات می‌برم

 

منصور خورشیدی3
یک شعر از: منصور خورشیدی 

خلاصه نگاه تو

بال که می‌گشایی
دوباره بهار
پشت همین پلک‌های همیشه خمار
اسکله‌های تمنا می‌سازد

میان انبوهی از هوا
محتاج حیرت و
خلاصه چشم تو می‌ما نم

.

عکس 12
یک شعر از: حبیب شوکتی

شناسنامه ٣۱

شناسنامه‌ام خیس است
ریشه‌ام از خزر
…………………. آب می‌خورد

 

الیاس علوی
یک شعر از: الیاس علوی 

……………………………..از: ادبستان شعر و هنر

از بهار،
تقويم می‌ماند
از من،
استخوان‌هایی كه تو را دوست داشتند.

 

غلامحسین نصیری‌پور8
یک شعر از: غلامحسین نصیری‌پور 

 

کمی نم به تاریخ بزنید

گرد و خاکش چشم همه را می‌سوزد

هنور هم تمام جنگل‌های جهان

برگچه‌ام را در پی یابش خود

می‌گردند

کجایی‌ام را از چگونگی چه خبری

پرس و جو می‌کنم

سرشارم از مرگی که رگم را

به ریشه‌های غلیظ خوابت

وصله می‌زند

فقط وصله‌هایمان هم‌رنگ شده‌اند

مارنگ و بوی لحظه‌ای هستیم که از دستان هم می‌روییم

در سرزمین چشم

شب از خوابم نمی‌پرد

محوم کن در بخار پوستت

بنوشم و بپوشم و جایی در خودت

به خوابم بکش

جایی که بیداری‌ام را از یاد ببرد

این مرگ همیشه تنها زیسته است

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.

این نوشته در اشعار این شماره ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.