بزرگداشت”پانسیونر”های واشنگتن برای ایرج پزشکزاد

2015 آگوست 9
من آن چه شرط بلاغ است با تو می‌گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
……………………………………………….سعدی
برای اطلاع آن‌ها که احتمالاً از کاربرد کلمه‌ی ” پانسیونر” در مجموعه‌ی طنز ” آسمون ریسمون ” ایرج پزشکزاد اطلاعی ندارند همین‌جا توضیح بدهم که این عنوان را پزشکزاد به کسانی داده بود که در بلبشوی ابتذال فرهنگی‌ی سال‌های بعد از کودتا با نوشته‌ها و سرقدم رفتن‌های خود بیشترین اسباب تمسخر و دست انداختن را برای او فراهم آورده بودند. زمینه و محیطی به عینه آن چه جمعی از ایرانیان پس از روی کار آمدن عصاره‌ی ابتذال اسلامی فقط برای پرهیز از مسافر کشی، تنها هنری که برای زیستن آن‌ها ممکن بود، کشور را با دلهره بدون این که کسی جلوی آن‌ها را گرفته باشد ترک کردند اما به تدریج این سرزمین موقعیت‌ها را چنان مناسب حال خود یافتند که القاب استاد و دکتر و ادعاهایی که کنتوری برای انداختن نداشت تنها بخشی از آن بود. یکی از معروف‌ترین پانسیونرهای آسمون و ریسمون دکتر میمندی نژاد بود که هم کتاب‌هایی درزمینه‌ی عشق بازی‌های یکسره مجنونانه‌اش با زنان دوستان خود که در حد پورنونگاری توصیف شده بود داشت، هم زندگی‌ی پر ماجرای نادر، و هم بیماری‌های جهاز هاضمه‌ی خوک. بله ، بالاخره او هر شلتاقی که کرده بود در بیطاربودنش شکی نبود اگرچه پزشکزاد از همین منظر هم پانسیونر نامدار خود را راحت نگذاشت و وقتی دکتر پس از شرح مبسوط آبستن کردن همسر فرانسوی‌ی دوست و همکلاس دانشگاهی خود ژاک که در اثر لگد او به بیضه‌ی چپش از نعمت داشتن فرزند محروم شده بود، و اطمینان یافتن از شباهت خود با پسر ژاک در سفر چند سال بعد به پاریس، پزشکزاد در آسمون ریسمون خود نوشت: بشتابید که میمندی نژاد بهترین گزینه برای بهبود نژاد است!
* قبل از این که من به شرح وقایع گزیده شدن دیگر باره از سوراخ واشنگتن بپردازم بگویم که من حتی مشکلی در سرکردن با” دوازده مرد خبیث” هم ندارم، سرشان را با حرف‌های از جنس خودشان گرم می‌کنم و سر وقت جیم می‌شوم. آن‌چه من در مقابلش کاملا بی دفاع هستم حتی تنها فرزندم هم نیست، بلکه کسانی هستند که معمولا آن‌ها را ترجیح می‌دهم ” آدم‌های پیاده ” بخوانم که در معنای مؤدبانه‌اش می‌شود ” از معرکه پرت ” که اگر دست بر قضا در وسط معرکه‌ای که آن‌ها از الفبایش فقط الف آن را شنیده‌اند و اجتهاد را بر خود تمام شده فرض کرده باشند و من در کنار محکوم به تحمل کردن باشم فردای آن روز حتما تبخال می‌زنم . تبخالی که پس از چندین سال که آخرینش در دو چشم من زد و نیمی از بینایی‌ی من را گرفت ، در هواپیمای بازگشت از واشنگتن دگر باره تتق زد، رنجی که فقط تبخال‌زدگان آشنا به این ویروس می‌شناسند و بس ، حتی اگر در چشم نباشد و لب و لوچه را تابلو کند. پس به خود حق می‌دهم که جماعت ” اوزگل ” مجری آن شب را — و نه بانیان کریم و شریفی که از سر حسن ظن و هدف خدمت فرهنگی این علی آباد‌ها را شهری پنداشته‌اند — از همنوعان همان ویروس‌ها بدانم که بر بستر روح آشنایان راه، سال به دوازده ماه در خواب هستند تا محرکی آنان را بیدار کند که رد عصب را بگیرند و به سطح بیایند. کسانی را می‌گویم که از پزشکزاد فقط ” دایی جان نقشینه ” را می‌شناسند و از ” دایی جان صیاد ” اگر که هنوز آن‌ها را چون حضرت عباس دستی در بدن مانده باشد شاید ” سانفرانسیسکو ” را. که گفته‌اند وصف‌العیش نصف‌العیش
*
کمی بعد از انتشار دفتر هنر ویژه‌ی پزشکزاد دوستم بیژن اسدی پور- که تنها همت، پشتکار، روابط با بزرگان در عرصه‌ی فرهنگ ایران در اقصا نقاط جهان، و گذشت از سلامت و پول و وقت خود که فقط عشق آن را سال‌هاست میسر کرده است – یک شب او در گفتگوی تلفنی به من اطلاع داد تابستان ۲۰۱۵ بنیاد دماوند به رسم سال دهخدا برنامه‌ای خواهد داشت که او باز هم من را برای سخنرانی نام برده است. به او گفتم من حرفی ندارم به شرط این که سخنران از دو نفر بیشتر نباشد. چند روز بعد او که همیشه بر من منت می‌گذارد و تلفن می‌کند به من اطلاع داد که به جز من فقط آقای مهدی قاسمی خواهد بود که با توجه به نام ایشان و سابقه‌ی دیرین دوستی او با ایرج پزشکزاد انتخاب درستی به نظر می‌آمد و حرف و تاریخ برگزاری در ماه جولای را نیز به اطلاع من رساند. حضور خود من هم به دلیل نوشته‌ی مفصل من پیرامون چند اثر مهم پزشکزاد که مورد عنایت بزرگی چون دکتر
ناصر پاکدامن قرار گرفته بود غیر معمول نبود. با این تفاوت عمده که در سه دوره‌ی گذشته‌ی این بزرگداشت‌ها من تنها کسی بودم که از راه دور و ایالت دیگری می‌آمدم و بقیه‌ی حاضران ساکن همان منطقه بودند. دلیل شرط گذاشتن من هم به حضور فقط دو سخنران، ماجرای سال گذشته بود که آقایی بی اعتنا به زمان، و بی هیچ حرمتی برای دیگران و به هیچ گرفتن چند یادداشت توقف مجری، انگار در حال اجرای مونولوگی در یک فلیم‌ فارسی در قهوه خانه‌ی قنبر باشد، بی آن که حرف‌هایش کمترین ربطی به هر چیز الا هنرنمایی‌های خودش داشته باشد، گفت و گفت و گفت و گفت تا زمانی که دیگر وقت نه به من رسید و نه به گروه موسیقی و بالاخرظاهراً خبر به ایشان رسید که
!Honey ، dinner is getting cold
*
امسال گویا تغییراتی صورت گرفته بود که هیچ کس بیش از زمان تعیین شده حرف نزند و به خصوص حرف‌های تکراری و بی‌فایده نگوید. من هم فکر کرده بودم به قبلی‌ها گوشزد شده که شما چرا فقط در امریکا دوش گرفتن صبحگاهی را یاد گرفته‌اید و” طول” آزادی‌ی بیان را. اما یاد نگرفته‌اید که حتی یک مجری ی تلویزیون این اجازه را دارد که حرف یک نامزد ریاست جمهوری‌ی امریکا را قطع کند که: وقت شما تمام شد. اما دیدم خیر، وقتی صحبت از این مسایل پیش می‌آید ایرانی لااقل تا نسل تازه خلاف آن را نشان ندهد – که امید بسیار به آن‌ها می رود – اصلاح شدنی نیست. چند وقتی پس از گفتگوی من و اسدی پور و با نزدیک شدن روز موعود یک روز آقایی از واشنگتن به من تلفن کرد و گفت مسئول برگزاری‌ی بزرگداشت در همان کالج همه ساله می‌باشد و می‌خواهد برای آماده کردن محل ماندن من در دوشب اقامت واشنگتن و نیز تاریخ پرواز من اطلاعاتی کسب کند. از ایشان پرسیدم آیا شما در جریان خواسته‌ی من که بیش از دو سخنران نباشد با آقای اسدی پور صحبت کرده‌اید؟ گفتند بله آقای دکتر جوادی هستند و شما. گفتم من خدمت آقای دکتر حسن جوادی ارادت دارم و ایشان سابقه‌ی طولانی در نوشتن و ترجمه از فارسی به انگلیسی و بر عکس دارند اما شنیده بودم قرار بود آقای مهدی قاسمی باشند. گفتند با آقای دکتر جوادی تعویض شدند. گفتم برای من فرقی نمی‌کند و من قبلا با دکتر جوادی در بزرگداشت دهخدا شرکت داشتیم. شماره‌ی پرواز مرا گرفتند و گفتند خانمی و همسرشان میزبانان من هستند وخود مرا در فرودگاه ملاقات می‌کنند. دیدار همین ذوج محترم و صمیمی و فرزند هوشمندشان – همین جا بگویم – یکی از بهترین تجربیات این سال‌های من در غربت بوده است، اما افسوس که در طبیعت انسان این همه نیکویی ها با این که هرگز از یاد نمی روند ، زداینده ی رنج‌های حاصل ازدیگران نمی‌توانند بود چون به قول سعدی بوی عبیراز گند سیر فرو ماند.
شب پزشکزاد رسید و بیژن اسدی پور هم پس از دیدار فرزندانش در نیوجرسی خود را رساند. قبل از شروع سخنرانی‌ها دکتر جوادی از این که تنها بیست دقیقه وقت گذاشته‌اند گله‌مند بود و پس از بررسی‌ی مطالب خوشبختانه تنها ” حافظ ناشنیده پند ” در متن سخنرانی‌ی ما مشترک بود که به من واگذار کردند. اما قضیه جایی بیخ پیدا کرد که وقتی برای فراخوانده شدن در جایی که تعیین کرده بودند نشستم متوجه شدم خود آقایی که من را دعوت کرده بود خیلی شیک و پیک روی صندلی‌ی کسی که قرار بود اولین سخنران باشد نشسته است و منتظر که خانم مجری ایشان را معرفی کند. تازه آن‌جا بود که دانستم او با پزشکزاد همکار بوده و در ذهنیت همیشه منفی‌نگر من این طور به نظر آمد که با ظرفیتی که از شاهی بودن یا امامی بودن ایرانی جماعت می‌شناسم شاید دلیل حذف مهدی قاسمی اصلا ً این نبوده که او در سخنرانی‌ی قبلی حرف سیاسی زده است. چون وقتی ازیک تلویزیون لوس آنجلسی و صاحبش گفته بودند که از ترس کساد شدن کار برای خواننده‌ای که شعر رضا خان خفن را خوانده بود شاخ وشانه کشیده بود که می‌رود نیویورک جلوی سفارت امریکا!! بست می‌نشیند، اما نشنیده بودم که وزارت ارشاد هم در واشنگتن شعبه زده باشد. پس شاید باید سناریوی کنار گذاشتن مهدی قاسمی را این طور توجیه کرد که “ده درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند ” و ما فقط دکور بوده‌ایم . باری ایشان سخنان خود را که گاه دچار بکس و باد می‌شد در باره‌ی تاریخ تولد و پدر و مادر و مناصب پزشکزاد و بعضی از مزه پراکنی‌های او که با سکته‌ی ناقص انداختن سخنران در اصل آن، هم مفهوم و هم مزه‌ی آن به باد فنا رفته بود مطالبی را عنوان کردند که خیلی کامل‌تر آن را می‌شد همه جا پیدا کرد، و چون زمانی را که خود او تعیین کرده بود زیر پا گذاشته بود دقایقی هم با جر زدن و خجالت خانم مجری که کرونومتر را در اختیار داشت سپری شد تا آقای دکتر جوادی فراخوانده شد. اما اگر فکر می‌کنید ایشان به همین سادگی اریکه‌ی خطابه را ترک کردند سخت در اشتباه هستید. ایشان در حالی که ظاهرا بلند شده بودند پس از یکی دو قدم ناگهان با آمدن جلوی میز خطابه و استتار آن دنباله‌ی سخنانش را سرپایی با نامه‌ی اعتراضیه‌ی پزشکزاد به ” پرزیدنت پوتین” به پایان رساند که البته ترتیب اثری به سرقت مترجمان روسی‌ی دایی جان ناپلئون نداده بود. گفته‌اند: گر حکم شود که مست گیرند / در روسیه هرکه هست گیرند
سخنان کوتاه اما دلپذیر دکتر جوادی، مردی که دکترای زبان و ادبیات انگلیسی از کیمبریج دارد حکم هوای تازه‌ای داشت که حاضران را از کسالت ان چه گذشته بود بیرون آورد و برای اولین بار صدای خنده‌ی به خصوص جوانانی به گوش رسید که برخلاف سال‌های پیش چهره‌ی بزرگداشت را از چهره‌ی خانه‌ی سالمندان بیرون آورده بودند! دو سال پیش دخترم که عکسی از روز دهخدا را دیده بود به شوخی گفت: تو و آقای اسدی پور تین ایجرهای عکس بودید. باری جوادی حرف‌هایش را با این شوخی تمام کرد که یک دقیقه هم زیاد آمد که تقدیم به خودتان می کنم
دراین لحظه ساعت تنظیم شده‌ی آقای سخنران اول – که من قبلا نمی‌فهمیدم چرا در هر تلفن او دقایقی از وقت تعیین شده‌اش آب می‌رفت – تمام بیست دقیقه‌ی مرا کم آورده بود، با این وصف خانم مجری شروع کرد شرح احوال و تحصیلات کسی را خواندن که هیچ شباهتی به من نداشت و فقط همنام من بود. شاید سخنران اول برای این که مبادا وقت به ” پرزیدنت پوتین ” او نرسد از متنی که خودش خواسته بود و من مختصری برایش ایمیل کرده بودم نیز کش رفته بود. معرفی‌ی خانم مجری که تمام شد در حالی که او اصلاً نمی‌دانست این بابا کیست سرگردان این و آن را نگاه می‌کرد تا کسی کمکش کند و این مرتیکه صبا را به او نشان دهد. حالتش مرا به یاد سردرگمی‌ی آن نماینده‌ی زن مجلس شاه انداخته بود که وقتی می‌خواست فرمان آزادی ی زنان را بخواند سر خوانش ” سند رقیت ” ( = سند بندگی ) گیر کرده بود، وسرانجام دل را به دریا زد و گفت: شاهنشاه ” سندر قیت” زنان را پاره کرد! باریهنوزننشسته بودم که خانم مجری نگاهی به کرونومتر خود انداخت و رو به من گفت
شما شش دقیقه وقت دارید، اما قبل از این که زمان آغاز شود و من برای دویدن در کورس آخر از ” دپار ” خارج شوم کسی از دور گفت: پس آقای اسدی پور چه؟ من که در کنار مجری بودم آشکارا دیدم این زن اصلا نمی‌داند این یکی آقا را برای چه می‌خوانند و اصلاً مناسبت او چیست. انگار نه انگار که نشریه‌ای به نام ” دفتر هنر ” بیست و چند سال است با خون جگر و مال و جان یک مرد منتشر می‌شود که پزشکزاد فقط یکی از آن‌ها بوده است. خانم مجری که به کلی حساب از دستش در رفته بود گفت: خب بگین بیایند. در کشاکش عدم قبول اسدی پور عزیز من فقط فرصت کردم به بهانه‌ی تفاوت طنز عبید زاکانی و ایرج پزشکزاد این دو حکایت را حواله‌ی کسانی بکنم که این بلعجبی‌ی بلاهت را راه انداخته بودند. امیدوارم دستکم سواد درک قباحت آن را داشته‌اند
حکایت اول – ( عبید ) حاکم آمل سراج الدین قمری شاعر و تمغاچی را برای وصول براتی روانه‌ی روستایی موسوم به ” پس ” کرد. سراج الدین در جستجوی راه این دهکده در باران سختی که می‌بارید زن و مردی را دید که گهواره‌ای و دو کودک را بر دوش خود حمل می‌کردند و به زحمت تمام در گل و لای پیش می‌رفتند سراج‌الدین از مرد پرسید: می دانی راه پس کجاست؟ مرد گفت: عجب مرد خری هستی تو، اگر من راه ” پس ” بدانستمی به گرفتاری‎ی حمل این کودکان و گهواره گرفتار نشدمی
حکایت دوم – ( پزشکزاد ) دیروز رژیسور ممدخان از اعضای شورای عالی‌ی آسمون ریسمون با حالت افسرده می‌گفت این مربیان تربیت و علم اخلاق نفس‌شان از جای گرم در می‌آید. پرسیدم مگر چه اتفاقی افتاده؟ گفت مرتب می‌گویند و در نشریات می‌نویسند به بچه‌هایتان درباره‌ی چگونه آمدنشان حرف راست را بزنید و آن‌ها را گمراه نکنید. گفتم یک بار امتحان کنم، وقتی جواد پسرم آمد بیرون من کنار باغبان ایستاده بودم و می‌گفتم با شلنگ کجا را بیشتر آبیاری کند. جواد پرسید بابا من چه جوری به دنیا آمدم؟ دستش را گرفتم بردم لب باغچه یک گل را نشانش دادم و گفتم: مثل این! اول یک تخم بود، آن را کاشتیم و آبیاری کردیم تا این اندازه شد. آن وقت پسره‌ی بی چشم و رو نه گذاشت نه برداشت و گفت: آنوقت خودت آب دادی یا مشدعلی با شیلنگش .
—————————–
شهریور ۹۴

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.

این نوشته در یادداشت‌های شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.