واژگان خانگی

واژگان خانگی52

شاعران این شماره: سریا داودی حموله، ناهید عرجونی، فاتمه فرهادی، آرزو نوری، حبیب شوکتی، عباس صفاری، عمران صلاحی، داریوش معمار، فریاد ناصری، علی‌رضا نوری و مجید نفیسی

_____________________________

سریا داودی حموله
سریا داودی حموله

 

اخطلاف

خود را به روی هرچه تویی قفل کرده‌ام

بعد از میم آخر تنها

زرد پروانه‌ای شدم

بر گوش باد

تا سه چهارم فردی باشم

که همیشه مفعول است

نیمه‌ی خالی‌ام

حجرالاسودی‌ست

در نیمه‌ی دیگر

مرا تحویل خودم بدهید

دارم می‌ترسم

از زنانی که در آیینه تفتیش می‌شوند!

ناهید عرجونی۴
یک شعر: از ناهید عرجونی
 ………………………………….

.………………………از: صورت‌کتاب شاعر

 

كسي از شنبه‌هایمان عكس نمی‌گيرد
از نگاه‌های شرقی‌مان در غروب اردوگاه
و زن‌هایی كه می‌دانند وطن
آواز مرده‌ای‌ست كه برنمی‌گردد!
ما شناسنامه‌های‌مان را برداشته‌ايم
با ترس‌هایمان كه بزرگ‌ترند
کسی از ما با چشم‌های بادامی‌اش گريه می‌كند
کسی از ما با چشم‌های درشت
من با چشم‌های جنگ‌زده‌ام
پرت می‌شوم
به حاشيه‌ی خبرها
و فكر می‌كنم شيمیایی شده‌اند شعرهای‌ام
وحنجره‌ای كه با آن بغض می‌كنم
مرا به دريا بياندازيد
می‌خواهم خوراك كوسه‌ها بشود صبوری‌ام
وتصويرهایی از حلبچه
كه خوراك روزنامه‌های وطنم شد!
حالا ما
به تمام زبان‌های زنده‌ی دنيا
گريه می‌كنيم ….
مرا به دريا بياندازيد
می‌خواهم با ماهی سياه كوچکی
كه توی كودکی‌ام بود
حرف بزنم!

 

فاطمه فرهادی
یک شعر:از فاتمه فرهادی

 …………………………..از: سایت دره‌نگ.  

 

دیگر تمام زنی شده‌ای

که‌ آشپزخانه‌ بلد است

هوس می‌کنم

همه‌ی حرف‌هایم را به‌ این در بگویم

زنگ که‌ می‌خورد

فقط سهمی از ا‌‌ضطراب مال من است

تو نیستی

شبیه‌ دختری

که‌ مدرسه‌ را تا زنگ آخر دوید

و شباهتش به‌ من

خالی صحنه‌ای‌ست که‌ بازی‌مان دادند

گریه‌ را پس بده‌ به‌ چشم‌هایم

و خشم‌هایم را به‌ گلو

به‌ سنگی که‌ در دستم نبود

زنگ خورد

و ما پشت درها و این سوی بطالت کارخانه‌ها

زنگ زدیم

زنگ زدیم و کسی صدای‌مان را نشنید

از اینهمه‌ گو‌شی خاموش

به‌ من برگرد

به‌ دلهره‌ی دری که‌ تا تو بسته‌ است

و زنگ که‌ می‌زنم

فقط بگو: الو…

 

 

.
آرزو نوری 2
یک شعر از: آرزو نوری

 …………………………

خراش

دست‌ام را به دیوار می‌کشم
تا خراش بردارم از تو
در مسیرهایی که نرفته‌ای
جاهایی که نبوده‌ای!
اندیشیدن به تو
آغاز لبخند است
تبسمی
که بالا می‌آید از حلق‌ام
روی لب‌ام می‌ماسد
چنان که گاردریل‌ها
بر چهره خیابان
ماسیده‌اند!

 

عکس ۹
یک شعر: از حبیب شوکتی.

………………………….

روی جلد پاییز

 

بهار هیچگاه از موهای زنی‌

که فصل را زیر روسری‌اش مخفی کرده است

شروع نمی‌شود

این‌جا آن‌قدر پاییز است

که زمستان ازجاده خارج می‌شود

پرنده اما

هیچ‌وقت لیز نمی‎خورد

من از این‌که اسم‌ام باران نیست

یک‌ریز کویرم.

آدم مگر چند دفعه می‌میرد

یادم باشد

برای آن‌ها که به تشیع جنازه‌ام می‌آیند

یک شاخه گل‌سرخ بفرستم.

.

.

عباس صفاری
یک شعر از: عباس صفاری

 

بی‌شک خنده‌ات می‌گرفت

اگر می‌دانستی از این روزهای باداباد

به آدرس سابق‌ات هنوز نامه‌ای می‌رسد و با مُهر«گیرنده مرده است»

برمی‌گردد .

انگار باورشان نمی‌شود

بی‌هیچ نقشه و توشه‌ای

 سرت را گذاشته و مرده باشی

تو هم که دیگر جان به جان‌ات کنند خبر را

 تکذیب نخواهی کرد

عمران صلاحی3
یک شعر از: عِمران صلاحی

 

هوا
چنان سرد است
كه سرما را حس نمى‌كنم
و زخم
چنان گرم
كه درد را

كنارت مى‌نشينم
دستم را گرم مى‌كنم
و خاكستر مى‌ريزم
بر زخمم

داریوش معمار
یک شعراز: داریوش معمار

فحش

آرزو کردم، اسطبل بودم
تنها اسب‌ها را در من نگه می‌داشتند.
نه سوار می‌شدم
نه سواری می‌دادم…

فریاد ناصری2
یک شعراز: فریاد ناصری

………………………

چه می‌شود که باشی و

مثل این انزوا

تو هم یک گوشه‌ای از این زندگی را بگیری

نیستی و

چیزی هم نشده

فقط روبروی شعرهایم

گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند


 

علی‌رضا نوری۳
یک شعر از: علی‌رضا نوری

 

با پنج فلب مهربان در اقصای تنم

معشوقه‎های قشنگ تحویل این شهر داده‌ام

این خاصیت قوم ماست

که هرکس را

با جایی از اندامش

دوست دارد

 

 

مجید نفیسی1
یک شعر از: مجید نفیسی

تُنگِ آب
تُنگِ آبم را نمی‌يابم.
آن را توی مهتابی گذاشتم

تا نيمه‌های شب كه بيدار می‌شوم
به غلغلِ آبش گوش دهم
كه از دلِ پاكِ زمين می‌گويد.

به مولای روم بگوئيد:
از تشنگی بیتابم
اما آبی نمی‌يابم*.
من واژه‌ی “آب” را چون او
به فارسی و تازی
ترکی و رومی می‌دانم
اما از ديدنِ رُخِ يار
در كاسه‌ی آب ناتوانم.

در مهتاب، سروهای تشنه
چون عابدانِ بيدار در نمازند
باشد كه كاريزكَنانِ كوير
از دلِ كركس و شيركوه
آبی به تشنگان برسانند.

در بسترم زنی خوابيده
كه از الههی آب‌ها نشان دارد.
من صدای نفس‌هايش را می‌شنوم
اما سال‌هاست كه ديگر نمی‌توانم
چهره‌ی زيبايش را ببينم

درباره Habib

متولد سال ۱۳۳۰ رشت استان گیلان- کسب لیسانس از دانشگاه ملی ایران- کوچ به ینگه دنیا سال ۱۳۶۵ و اقامت در کالیفرنیا-چاپ اولین کتاب شعر بنام (الف مثل باران) در سال ۱۳۸۴ در ایران توسط انتشارات شاعر امروز.

این نوشته در اشعار این شماره ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.